#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_63
ــ کاش يه کم؛ فقط يه کم با خودت رو راست بودي آقا داداش!
از پله ها بالا رفتم، نريمان با عصبانيت جلوي راهم رو سد کرد و گفت:
ــ منظورت رو بگو.
ــ واضح بود.
ــ نه؛ نبود. باز اون دختره چي بهت گفته که افتادي به جونِ من؟
ــ اشتباه مي کني؛ اون اگه حرفي زده بود، الآن يه سيلي مي خوابوندم تو گوشت. اما حيف! حيف که يه کلام هم حرف نمي زنه! اون خودکشي کرده نامرد. مي فهمي؟ هستي اي که اين قدر محکم و با اراده بود؛ کارش به جايي رسيده که دست به خودکشي زده.
نريمان کُپ کرد. خيلي شوکه شده بود.
ــ واسه چي؟
پوزخندي زدم و گفتم:
ــ اون رو ديگه بايد از خودت بپرسي. با اجازه!
به اتاقم رفتم.
چند روز گذشته و هستي هم از بيمارستان مرخص شده بود. اما حاضر نشده بود من رو ببينه. من هم خيلي از دستش ناراحت بودم، چرا من بايد تاوان کارِ نريمان رو مي دادم؟!
روز رفتنِ خاله اين ها به آمريکا فرا رسيد. همه به فرودگاه رفتيم.
نوشين گفت:
ــ مامان مواظبِ خودتون باشين؛ به فکرِ ما هم نباشين!
مامان گفت:
ــ باشه. فقط نوشين خونه رو مي سپارم به توها.
نوشين گفت:
ــ خيالتون راحت.
خاله پري صورتِ برديا رو ب*و*سيد. همه مي دونستن چقدر خاله، برديا رو دوست داره.
دايي رو به يلدا گفت:
ــ ميري خونه ي خاله افسانه؟
يلدا با ناراحتي گفت:
ــ بله. باهاتون تماس مي گيرم.
دلم براي يلدا سوخت؛ اما حقش بود.
بالاخره هواپيماشون بلند شد. بهار گفت:
ــ نيلو بيا بريم خونه ي ما.
يلدا رفته بود. گفتم:
ــ نه؛ مرسي. بايد برم خونه، کار دارم!
بنفشه گفت:
ــ بي خود کردي! بهونه نيار، من هم تنهام.
گفتم:
ــ نه؛ نوشين هم تنها مي مونه!
نوشين گفت:
romangram.com | @romangraam