#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_62

ــ باشه؛ ميرم. مواظبِ خودت باش؛ خداحافظ.

هستي روش رو ازم برگردوند. از اتاقش بيرون اومدم. ماني به سمتم اومد و گفت:

ــ بريم؟

وقتي ناراحتيم رو ديد، گفت:

ــ فکر مي کردم با شما خوب حرف بزنه. متاسفم! خيلي حساس شده.

به زور لبخندي زدم و گفتم:

ــ نه؛ حالش رو درک مي کنم. مهم نيست!

به اصرارِ ماني، سوار ماشينش شدم.

ــ هستي نگفت چشه؟ نگفت چرا اون کار رو کرده؟

ــ فقط مي دونم پشيمونه و مي خواد يه جوري جبران کنه!

ــ آره؛ تو چشم هاش پشيموني رو مي بينم.

ــ آقا ماني؟

ــ بله؟

ــ هستي مي خواد يه کاري کنه. بايد پشيمونش کنيد.

ــ چه کاري؟

ــ مي خواد به کاوه جواب مثبت بده. من مي دونم که از اون خوشش نمياد.

ــ خيالتون راحت. بذاريد يه کم رو به راه شه، خودم باهاش حرف مي زنم. الآن داغونه، تو ناراحتي يه چيزي گفته؛ وگرنه هستي دختر عاقليه!

ماني من رو رسوند و رفت.

مامان با ديدنم گفت:

ــ کجا بودي؟

ــ بيمارستان.

ــ چرا؟ چي شده؟ تصادف کردي؟

ــ نه مامان؛ مي بينيد که من سالمم. هستي حالش بد بود، رفتم ديدنش.

نريمان جلوي تلويزيون لم داده بود، با شنيدن حرف هام گفت:

ــ چش بوده؟ الآن بهتره ؟

از دستِ نريمان خيلي ناراحت بودم. از اين رفتارهاي ضد و نقيضش، بيزار بودم.

ــ اگه مي دونستم بهت مربوط مي شه، حتما مي گفتم!

ــ منظور؟

ــ همين که شنيدي!

مامان گفت:

ــ باز شما دو تا افتادين به جونِ هم؟

نريمان با خشم به سمتم اومد؛ بازوم رو گرفت و گفت:

ــ تو امروز چه مرگته؟ مشکلت با من چيه؟ ها؟

ــ تو خودت خوب مي دوني.

ــمن هيچي نمي دونم، بگو تا بدونم!

romangram.com | @romangraam