#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_218

مي دونستم ماني ول کن نيست، واسه همين لبمو جلو آوردم و صورتشو نرم ب*و*سيدم.

خوشبختانه پيله نکرد که حتماً بايد لبمو ب*و*س کني و منم نفس راحتي کشيدم. اون شب دوباره اعتماد از دست رفتمو به ماني پيدا کردم.

***

ماني به بيمارستان دکتر قديري مي رفت و سهام کل بيمارستان ماجدي رو هم فروخته بود. از ماجدي و رزا هيچ خبري نداشتم. از خوشحاليم واسه شب، ترتيب يه جشن کوچولو و دو نفره رو با ماني دادم.

من و ماري بادکنک هاي قرمز و صورتي رنگي به سقف آويزان کرديم. ماري کيک شکلاتي خيلي خوشگي درست کرد و داخل فر قرار داد. پيراهن کوتاه قرمز رنگي پوشيدم، تا زانوم بود و فقط دو بند نازک داشت و از پشت باز بود. آرايش غليظي کردم و تل کاموايي قرمز رنگي لابلاي موهام زدم، خيلي خوشگل شده بودم.

من منتظر اومدن ماني بودم، ماري هم مشغول چيدن تدارکات شام بود. به پيشنهاد من قيمه درست کرده بود؛ هر چند يه کمم بهش تقلب رسوندم و کلي هم سر به سرش گذاشتم!

داشتم تلويزيون مي ديدم که زنگ آيفون به صدا در اومد.

_ کيه؟

صدا نمي اومد، گوشيو سر جاش گذاشتم.

_ اه، صد بار به ماني گفتم اين آيفونو درست کن. اصلاً صدا نمياد، ماري من مي رم ببينم کيه.

شنلي رو شونم گذاشتم و به سمت در رفتم.

در رو باز کردم؛ با کمال تعجب رزا رو ديدم. برخلاف هميشه هيچ آرايشي نداشت و يه لباس ساده با جين آبي پوشيده بود. موهاشو ساده، بالا بسته بود.

_ بفرماييد؟

رزا عصبي بود با صداي بلند گفت:

_ به سلامتي عروسيه؟ خوشگل کردي!

_ به شما مربوطه؟

_ فکر کردي خيلي زرنگي اره؟ تو و اون شوهر خيلي زرنگت؟

_ ببين خانوم، اصلاً حوصله ي چرت و پرتاتو ندارم. يا ميگي حرف اصليت چيه يا برو که اعصاب ندارم.

خواستم در رو روش ببندم که پاشو گذاشت لاي در و در رو محکم هل داد و با خشم گفت:

_ اون شوهرت فکر کرده کيه؟ فکر کرده مي تونه من و پدرمو آواره کنه و بعد بره پي زندگيش، اون بيمارستان حاصل زحمتاي شبونه ي دَديمه! ماني نمي تونه همه ي اينا رو دود کنه.

_ اين حرفا رو مي تونستي بري بيمارستان و به ماني بگي، اين همه راهو زحمت نمي کشيدي تشريف بياري اينجا؟

رزا که متوجه کنايه ي من شده بود اومد جلو، دو تا بند پيراهنمو محکم گرفت و منو چسبوند به در حياط و با خشم گفت:

_ خوب گوش کن ببين چي ميگم؟ من نمي ذارم... آب خوش از گلوي تو و... ماني پايين بره!

رزا رو هل دادم عقب و بند پيراهنمو از دستاش بيرون کشيدم و گفتم:

_ گمشو برو بيرون، دختره ي ل*ج*ن!

رزا به شکمش اشاره کرد و گفت:

_ حق اين بچه رو ازتون مي گيرم.

_ منظورت چيه؟ بچه ي تو به من و ماني چه مربوطه؟

رزا خنده ي وقيحانه اي کرد و گفت:

_ فکر کردي اون سه روزي که اون شوهر باوفات با من تنها بود مثل دو تا بچه ي خوب، کنار هم نشستيم و دست به من نزده؟ نه خير خانوم ساده ي احمق! من از شوهرت حاملم. حق اين بچه رو از ماني مي گيرم، نمي ذارم کاري که با من کرد پنهان بمونه. توام بهتره سنگ شوهرتو به سينه نزني انقدر.

رزا يه نگاه پر از سرزنش بهم انداخت و رفت.

آخ که شکستم. به معناي واقعي شکستم، روي کاشي هاي کف حياط نشستم. داد زدم:

_ نه، نه اين امکان نداره، ماني به من خيانت نمي کنه، نه دروغه! دروغــــــــه! واي نه، طاقت اين يکيو ندارم اصلاً، واي نــــــــه، مي ميرم.

اشکام به شدت جاري بود. قلبم درد مي کرد. از جا بلند شدم و تلو تلو خوران به سمت سالن رفتم. با ديدن بادکنک ها و گلاي رز توي گلدان، داغ دلم تازه شد. از اين همه حماقتم بدم اومد.

به سمت گل ها رفتم و با گلدونش پرت کردم تو حياط. صداي خرد شدنش اومد، ماري با وحشت به سمتم اومد:

romangram.com | @romangraam