#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_217


ديگه ياد گرفته بودم به حضور رزا بي تفاوت باشم! عادت کرده بودم سرد باشم.

***

يک ماه به سختي گذشت.

تو اين يه ماه ، خيلي کم حرف و منزوي شده بودم. تنها همدمم ماري بود و فقط اون بود که باعث مي شد لبخند بزنم. ماري هم ازم حمايت مي کرد و باهام مهربون شده بود. خيلي نرم باهام حرف مي زد و معلوم بود که اونم به من و حضورم عادت کرده و يه رشته ي محبت بين من و ماري حس مي شد . واقعاً بهش نياز داشتم. مريمم کم و بيش بهم سر مي زد. من بيشتر مي رفتم ديدنش، از ايران و خانوادم هيچ خبري نداشتم، از ترس اينکه مبادا از ازدواج برديا خبري به گوشم برسه هيچ كدوم تماسا رو جواب نمي دادم، دوس داشتم تو بي خبري باشم تا اينکه بشنوم برديا عروسي کرده!

شب بود. حول و حوش ساعت ده، ماني هنوز نيومده بود. برامم زياد مهم نبود. از ماري خواستم که ميز رو بچينه. ماري خوشبختانه نپرسيد که منتظر ماني مي مونيم يا نه؟ بعد از صرف شام، حدود ساعت يازده بود که در خونه باز شد، ماني با چهره اي خندان و دسته گلي خوشگل وارد شد. يه جعبه شيريني هم دستش بود.

_ سلام بر خانوم صبور و نازم.

از حرفاي عاشقونه ي ماني بيزار شده بودم، خيلي سرد سلام کوتاهي دادم. ماني اخم کرد و گفت:

_ اينجوري از شوهرت استقبال مي کني؟ يه ب*و*سي، آ*غ*و*شي، چيزي؟

_ الان يه ماهه همين بوده، چي شد اون وقتا اعتراضي نداشتي؟

ماني نزديکم شد، دسته گلو رو ميز گذاشت، شيريني رو هم داد به ماري تا بچينه تو ديس.

_ بداخلاق نشو ديگه نيلوفر، بالاخره حقمو گرفتم. امشب مي خوام جشن بگيريم و شاد باشيم.

ماري با ديس شيريني سر رسيد، ديسو روي ميز گذاشت و رفت. ماني جلوي پام زانو زد، زل زد تو چشام و گفت:

_ مي دونم تو اين مدت خيلي اذيت شدي نيلوفرم؛ مي دونم که رابطه ي منو رزا رو با هر سختي اي که بود تحمل کردي، اما ديگه تموم شد. قول مي دم تک تک روزايي رو که زجر کشيدي و اذيت شدي رو جبران کنم. با پولي که اون ايراني بابت طرحم بهم داد کل سهام بيمارستان ماجديو خريدم. از فردام ميرم بيمارستان مجهز و توپ قديري، همون ايراني که طرحمو قبول کرد و مي شم مدير بخش! تموم آرزوهام داره به حقيقت مي پيونده نيلوفر! همشم مديون تو و حمايتاتم. خيلي بهت مديونم، مرسي، خيلي مرسي.

وقتي خونسردي و دلخوريمو ديد دستامو گرفت و گفت:

_ تو که نمي خواي بهترين شب عمرمو تلخ کني؟ مي خواي؟ از فردا هر زخمي که هردومون از رزا و ماجدي خورديم رو، دو برابرشو سرشون خالي مي کنم. ماجديو جلوي همه مي شکنم. فقط بشين و تماشا کن که باهاشون چکار مي کنم.

_ با بيمارستان ماجدي چكار مي کني؟

_ همشو قراره يه نفر يه جا ازم بخره، پولشم واريز مي کنه به حسابم تو دبي! نيلوفر؛ خوشحال نشدي؟

_ فقط از اين خوشحالم که ديگه مجبور نيستم حضور رزا رو تحمل کنم.

_ از اين به بعد فقط خوشي مي کنيم. نمي ذارم ديگه ذره اي به من و عشقم شک کني. نشونت مي دم که چقدر دوستت دارم و عاشقتم.

ماني ديس شيرينيو به سمتم گرفت و گفت:

_ حالا هم به خاطر اين موفقيت دهنتو شيرين کن.

بغض کردم و گفتم:

_ فکر کردي با يه شيريني، تلخيِ اين يه ماهي که گذشت از يادم مي ره؟ آره؟

ماني با ناراحتي نگام کرد و گفت:

_ من که گفتم جبران مي کنم. من مجبور بودم، ببخشيد، به خدا ديگه تموم شد!

از اينکه ديگه اسم رزا رو نمي شنيدم خيلي خوشحال بودم. دلم براي ماني سوخت، لبخندي زدم و گفتم:

_ حالا دهنتو شيرين کن.

ماني لبخند پهني زد و شيريني اي تو دهنم گذاشت گازي زدم و ادامشو ماني با لذت خورد.

ماني با شيطنت نگام کرد و گفت:

_ خب، حالا ب*و*سم کن. بــدو.

ماري داشت نگامون مي کرد. اولين بار بود لبخندشو مي ديدم، خيلي خوشحال بود. گفتم:

_ اِ ماني! زشته!

به ماري اشاره کردم؛ ماني خنديد و گفت:

_ بابا، ماري از خودمونه! بدو بهونه قبول نيست!


romangram.com | @romangraam