#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_216

_ حالش خوبه؛ سرمش تموم شه مي برمش خونه، بايد استراحت کنه. نمي ذارم بره بيمارستان.

_ کار خوبي مي کنيد.

تو همين لحظه چشمم به ماجدي و رزا افتاد که از دور داشتن مي اومدن. دست رزا دسته گل بزرگي بود و دامن کوتاه و تاب سرمه اي رنگي پوشيده بود! ماجدي امير رو ديد و با لبخند نزديک ما شد، با ماجدي و رزا دست دادم.

ماجدي رو به امير گفت:

_ ماني کجاست؟ رزا نگرانش بود، اومديم ببينيمش!

امير گفت:

_ حالش خوبه، به زحمت افتادين. من که بهتون تلفني گفتم زحمت نکشيد بيايد، حالش خوبه!

رزا گفت:

_ اتاقشو نشون بده.

امير از لحن آمرانه ي رزا دلگير شده بود اما با دست اتاق مانيو نشون داد. رزا و ماجدي وارد اتاق ماني شدن. امير رو به من گفت:

_ بهتره شمام برين، تنها نباشن بهتره!

_ اما، من...

_ مي دونم با ديدن رزا کنار ماني اذيت مي شين اما؛ بهتره برين!

قبول کردم. لاي در اتاق باز بود، داشتم وارد اتاق مي شدم که صداي قهقهه ي رزا باعث شد يه لحظه بايستم.

جاي رژ صورتي رزا روي لپ ماني خودنمايي مي کرد. حالت تهوع بازم اذيتم مي کرد.

رزا گفت:

_ وقتي... بابا... گفت امير آوردتت... بيمارستان... خيلي نگرانت شدم... الان خوبي؟

ديوار رو گرفتم تا مانع افتادنم بشه، به سر جام برگشتم. ماري نزديکم شد و بازومو گرفت.

_ حالتون خوبه؟ چرا انقدر خودتو اذيت مي کني؟ اينجا اينجور چيزا عاديه! انقدر خودتونو ناراحت نکنين.

به ماري نگاه کردم، علت ناراحتيمو فهميده بود. بار دومي بود که جاي رژ رزا رو روي صورتش مي ديدم. تا مي خواستم دلمو باهاش صاف کنم نمي شد.

_ بلند شو مادام، مي ريم خونه.

_ پس آقا چي؟

پوزخندي زدم و گفتم:

_ نترس، انقدر خاطرخواه داره که نمي ذارن تنها باشه، بريم.

انقدر محکم و قاطع حرف زدم که ماري مخالفتي نکرد. از امير خدافظي کردم و به سمت خونه رفتم.

حالم از خودم و حماقتام به هم مي خورد. به اتاق رفتم و در رو بستم. بعد از نيم ساعت، صداي بوق ماشين از تو حياط اومد؛ از پنجره به حياط نگاه کردم. ماشين ماجدي تو حياط بود و ماجدي و رزا و ماني از ماشين پياده شدن.

رزا زير ب*غ*ل مانيو گرفته بود؛ خيلي عصبي بودم.

صداي رزا مي اومد:

_ ماني مواظب خودت باش، زنگ مي زنم هر روز حالتو مي پرسم. چند روزي بمون خونه و استراحت کن؛ لازم نيست بياي بيمارستان، سعي کن زود خوب شي. من ميرم. باي!

ماني لبخند بهش زد. ماجدي و رزا رفتن. صداي ماني بعد از دقايقي شنيده شد:

_ نيلوفر، نيلوفر؛ يعني اونقدي برات ارزش نداشتم که وايسي با هم بيايم؟ جلوي رزا و ماجدي خيلي ضايع شدم نيلوفر.

صداي ماريو شنيدم:

_ خانوم قرص خوردن و خوابيدن.

از اينکه ماري نجاتم داده بود خوشحال شدم وگرنه بازم دعوا راه مي افتاد.

در تمام مدتي که ماني خونه بود و استراحت مي کرد، رزا مرتب يا زنگ مي زد يا حضوري مي اومد و حال مانيو مي پرسيد.

romangram.com | @romangraam