#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_214
_ خب؟! چي شده؟
ماري نگام کرد و با بغض گفت:
_ آقا بيمارستانن، حالشون به هم خورده بردنشون بيمارستان.
با اينکه تا حد مرگ از دست ماني دلخور بودم اما؛ نه، اون تنها تکيه گاه من بود. نبايد از کنارش بي تفاوت مي گذشتم. نه، اين از من بر نمي اومد.
به همراه ماري به بيمارستان رفتيم.
پاهام سست شده بود. دوست نداشتم بلايي سر ماني بياد، ماري وقتي حالمو ديد زير بازومو گرفت و کمک کرد تا راه برم. امير رو ديدم، امير نزديکم شد.
_ سلام، خوبين نيلوفر خانوم؟
_ ماني کجاست؟
امير با تعجب به جاي سيلي روي صورتم نگاه کرد و گفت:
_ کار مانيه؟
_ اميرآقا فقط بگين ماني کجاست؟
امير دستشو پشت گردنش کشيد و گفت:
_ فشارش افتاده بوده پايين، نگران نباشيد خوبه، سرم بهش وصل کردن. شما خودتون خوبين؟ جاي سيلي ماني رو صورتتون خيلي کبود شده، دردم داره؟
خجالت کشيدم، مي دونستم که مي تونم مثل نريمان به امير اعتماد کنم، سرمو پايين انداختم. امير با حرص گفت:
_ نمي دونم کي تو مغزش چي پُر کرده که به هيچ صراطي م*س*تقيم نيست! نمي دونم ماجدي چه وعده، وعيدي بهش داده که انقدر هواي رزا رو داره، باور کنيد مثل خواهر نداشتم برام مهميد. بارها سر همين موضوع با ماني دعوام شده اما گوشش بدهکار نيست. شما در جريان کاراش هستين؟ به من که چيزي نميگه.
روي صندلي نشستم. ماري گفت:
_ الان وقت اين سوالا نيست، خانوم حالش خوب نيست!
امير حرفي نزد و سکوت کرد.
_ مي تونم مانيو ببينم؟
_ خوشبختانه اينجا دوست و آشنا زياد دارم. تا يه ربع ديگه مي برمتون تا ببينيش.
_ چطوري حالش بد شد؟
_ صبح که اومد بيمارستان هي مي گفت که سردرد و حالت تهوع داره اما من زياد جدي نگرفتم، فکر مي کردم مال خستگيِ اين چند روز اخيره. اما وقتي رفتم تو اتاقش ديدم بيهوش کف اتاقش افتاده، منم رسوندمش بيمارستان!
_ ماجدي هم مي دونست ماني حالش بد شده؟
_ مجبور شدم بهش بگم، مي دونم دوست نداشتين اون بدونه!
چيزي نگفتم، بالاخره براي ديدن ماني، من و امير به اتاقي رفتيم. بيمارستان مجهز و تميزي بود، نمي دونم چرا بيمارستان خودشون مانيو نبرده بودن، شايد امير دوست نداشته زير دين ماجدي باشن!
ماني چشماشو بسته بود، سرش باند پيچي شده بود. دلم براش مي سوخت، بغض کردم.
_ امير آقا؟ چرا سرشو بستن؟
_ گفتم که افتاده بود کف زمين، سرش خورده بوده به لبه ي ميزش! خوشبختانه ضربه ي جدي نخورده، فقط چند تا بخيه خورده. نگران نباشيد، خدا خيلي بهش رحم کرد.
نزديک تخت ماني شدم. صورتش زرد و بي حال بود، لباش ترک خورده بود و صورتي کمرنگ شده بود!
_ من ميرم پيش ماري، کارتون تموم شد بياين بيرون!
امير رفت. دستاي سرد مانيو گرفتم و آهسته صداش کردم:
_ ماني؟ ماني؟
ماني آروم آروم چشماشو باز کرد، چشماي يشمي رنگ خوشگلش خيلي بي حال و خسته بود.
به صورت کبود و ورم کردم نگاه کرد، اشک تو چشماش جمع شد، ملحفه ي سفيد رو، رو سرش کشيد و با بغض گفت:
_ چرا اومدي اينجا؟ هــوم؟ اومدي شرمندم کني؟ شرمنده ي کاري که باهات کردم. برو نيلوفر، برو.
romangram.com | @romangraam