#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_213
_ خوش به حال امير، هميشه عاشق اين بود که بابا بشه، مريم بالاخره اين حقو بهش داد.
با منظور حرف ميزد. خيلي سرد گفتم:
_ امير لياقت بابا شدن رو داره.
خواستم برم تو اتاق که ماني محکم مچ دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشوند و گفت:
_ منظورت چيه؟ منظورت اينه که من لياقت بابا شدن رو ندارم؟
با پررويي تو چشماش زل زدم و گفتم:
_ خودت چي فکر مي کني؟ به نظر تو کسي که غير از زنش، با زن ديگه اي ارتباط داشته باشه لياقت داره پدر بشه؟
براي بار دوم طعم سيلي مانيو چشيدم.خيلي دردم اومد، دستاش واقعاً سنگين بود. ريزش خونو از دماغم روي بلوزم حس مي کردم. ديگه ياد گرفته بودم آروم و بي صدا اشک بريزم. اشکام بي صدا روي گونم ريخت، طعم شور خون و اشک قاطي شد و توي دهنم مي رفت.
به سمت دستشويي رفتم و چند مشت آب به صورتم پاشيدم. حالم خيلي بد بود، از دستشويي که بيرون اومدم ماري يه دستمال آغشته به بتادين بهم داد. از دماغم داشت خون مي اومد، دستمال و محکم رو بينيم فشار دادم و سرمو بالا گرفتم، ماني روبروي پنجره و پشت به من وايساده بود و دستاشو تو جيب جين آبي رنگش فرو برده بود.
داشتم از پله ها بالا ميرفتم که صداي محزون مانيو شنيدم:
_ نيلوفر من...
_ نمي خوام بشنوم.
_ دارم باهات حرف مي زنم!
_ مگه حرفي هم مونده؟
_ من حرف دارم.
ماني داشت نگام مي کرد، تموم بغض و خشممو تو صدام جمع کردم و گفتم:
_ نمي خوام به حرفاي مسخرت گوش بدم، کتک زدن رو از بابات ياد گرفتي؟ کجاي فرهنگ خانوادگيت نوشته که بايد رو زن دست بلند کني؟ دستات ه*ر*ز رفته ماني.
ماني که خيلي شرمنده بود آهسته گفت:
_ نمي خواستم اينطوري بشه به خدا، اما، اما تو با اون حرفات خيلي عصبيم کردي. من به تو خيانت نکردم نيلوفر! خيلي بده با يه نفر زير يه سقف زندگي کني اما بهش اعتماد نداشته باشي، حتي قد يه سر سوزن. حرفات آتيشم زد، نتونستم جلوي خودمو بگيرم و اون کار رو کردم، متأسفم.
پوزخندي زدم و گفتم:
_ از زندگي با تو همين يه کلمه نصيبم شد؛ متأسفم. هه! ببين ماني! من از تو، از عشقت، از زندگي اي که برام تو اين خراب شده ساختي حالم به هم مي خوره، مي فهمي؟
با سرعت به سمت اتاقم رفتم و در رو قفل کردم. خوب مي دونستم اين حرفم چقدر آتيشش زده، حقش بود!
صبح با صداي جيک جيک گنجشک هاي روي کاج، از خواب بيدار شدم. خودمو تو آينه ي قدي نگاه کردم. جاي سيلي ماني کبود شده بود و چند خط قرمز که جاي انگشتاش بود روي گونه ي سمت راستم هويدا بود.
از ديدن قيافم بغض گلومو گرفت. من چقدر بدبخت بودم! چي فکر مي کردم و چي شد!
فکر مي کردم وقتي زن ماني شم فقط عشق مي بينم و زندگي عاشقونه نه اين وضع! چند تقه به در زده شد و ماري داخل اتاق شد، سلام بلند بالايي بهم داد و لبخند پهني رو لباش نشست.
با اينکه از اين حرکات غير قابل پيش بينيش نزديک بود ذوق مرگ بشم اما خيلي آروم و با صدايي ضعيف بهش سلام دادم. وقتي اوضاع بدمو ديد لبخند رو لباش ماسيد و با غم بهم نگاه کرد، نگراني و ناراحتيو تو چشماي قهوه اي رنگش به خوبي مي ديدم، هر چي بود همدمم بود و از خصوصي ترين اتفاقات زندگيم با خبر بود.
_ خانوم، صبحونه آمادست.
مهربون نگام مي کرد. خيلي به اين نگاه ها و محبت ها نياز داشتم اما بغضمو فرو بردم و نگاش کردم. ماري هم خيلي زود از اتاقم خارج شد؛ ميل به چيزي نداشتم و لب به صبحونه نزدم. روي مبل نشستم.
داشتم به ماني فکر مي کردم. واقعاً اين همون ماني عاشق پيشه بود؟ چقدر دوران خوشي و عاشقونمون کوتاه بود! بيشتر از زخم صورتم، زخم روي قلبم درد مي کرد،غرورم له شده بود!
ماري صدام کرد:
_ خانوم، خانوم!
نگراني تو چشماش موج مي زد.
_ چيه؟ چي شده؟
_ از، از بيمارستان زنگ زدن.
romangram.com | @romangraam