#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_210

_ از کجا مطمئني که ازت خبر نگرفتم؟ روزي پنج بار زنگ مي زدم و حالتو از ماري دقيقه به دقيقه مي پرسيدم؛ تو فقط يه خورده ديگه طاقت بيار، بذار طرحمو قبول کنن، اون وقته که مثل آشغال همشونو ميندازم دور.

_ من نمي خوام رزا رو آويزون تو ببينم. از بيمارستان اون ماجدي بيا بيرون ماني! برمي گرديم ايران.

_ نه، اسم ايرانو نيار، من براي اين کار خيلي سختي کشيدم. خيلي خون دل خوردم، از همه چيزم گذشتم تا به اينجا رسيدم. تحمل کن، جون من! فقط يه ماه! اگه طرحمو رد کردن بليت مي گيرم هر دو برمي گرديم اوکي؟

صداش غمگين و پر از التماس بود، وقتي سکوتمو ديد محکم ب*غ*لم کرد.

_ مرسي نيلوفر، مرسي که هوامو داري و هميشه کنارمي! مرسي؛ دلم برات خيلي تنگ شده بود، خيلي!

دلم با ماني صاف نمي شد. محبتام فقط از روي دلسوزي بود نه بيشتر!

***

روزاي خيلي سختي گذشت، خيلي سخت! به ماني مشکوک بودم. ته دلم راضي نمي شد که ماني فقط از روي انتقام داره فيلم بازي مي کنه! رزا دختر خيلي زيبايي بود و احتمال اينکه ماني خطا بره زياد بود. اما هيچ چاره اي نداشتم، ماني شوهرم بود و بايد بهش فرصت مي دادم، مجبور بودم. زياد خودمو نشون ماني نمي دادم. صبح زود مي رفت و اکثراً نهار نمي اومد. شبم که مي اومد خودمو تو اتاق حبس مي کردم و موقع خوابم که ماني رو مبل مي خوابيد و منم راحت تر بودم، خيلي کم پيش مي اومد همديگر رو ببينيم.

ناراضي بودم؛ بهتر بود يه مدت نبينمش! خيلي تنها تر از قبل شده بودم، دوباره افسرده شده بودم. حتي کتاب فروشي هم ديگه نمي رفتم و به تماس هايي که از ايران داشتم جواب نمي دادم، حوصله ي کسيو نداشتم، با همه قهر بودم.

باران با شدت به شيشه ي اتاق خواب زده شد، عجب باروني بود! به شيشه زل زدم، خيلي بارون دل انگيزي بود. تصوير برديا رو، روي شيشه ي ذهنم ترسيم کردم، چقدر دلتنگ نگاهاي توسي و سردش بودم!

واي باران، باران!

شيشه ي پنجره را باران شست.

از دل من، اما

چه کسي نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم، دلتنگ!

اشک از چشمام جاري شد، اشکام ديگه باهام خو گرفته بودن، بي وقفه مي باريدن.

صداي ماري اومد:

_ خانم، خانم، مريم خانوم پشت خطن!

به سمت تلفن رفتم.

_ الو مريم سلام.

_ الو بي معرفت! کجايي بابا نيلوفر؟ يه هفته اس ازت خبري نيست! چند بار زنگ زدم خونت ماري گفت نيستي.

_ خوبم مرسي، نگران نباش! يه خرده کار داشتم، تو خوبي؟ اميرآقا خوبه؟

_ هم من خوبم هم امير، پاشو نهار بيا اينجا.

_ نه اصلاً حوصلشو ندارم.

_ بهونه نيار که قبول نمي کنم. نهار نه امير مياد نه ماني! هم تو تنهايي هم من! بيا ديگه.

_ نه مريم باهات که تعارف ندارم. حسشو ندارم.

_ مي خواي ناراحتم کني؟ اومديا منتظرم، بـــاي.

تماس قطع شد، دوست داشتم تنها باشم و فقط و فقط به برديا فکر کنم.

پُر از ياد توام، پُر از خاطره

چشمام هر شب از نبودت پره

اگه قلب من، واست مي زنه

اگه بي چشمات، دلم مي شکنه

خداحافظِ تو! با اينکه هنوزم مي ميرم برات!

خداحافظِ تو، مي سوزونتم اتيش خاطرات

romangram.com | @romangraam