#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_209


با چشمايي پر از اشک به اتاق خواب رفتم. صبح شد، چشمام از شدت گريه و بي خوابي مي سوخت. به پايين رفتم ماري گفت:

_ سلام خانوم، از ايران براتون يه بسته اومده!

اسم ايران يه دلگرمي عجيبي بهم مي داد، بسته رو از ماري گرفتم؛ از طرف هستي بود. عکساي عروسيشو فرستاده بود. با حسرت و دلتنگي دونه دونه ي عکس ها رو با دقت نگاه کردم و اشک تو چشمام جمع شد. لباس عروس هستي، کرم رنگ بود و پايين دامنش چين زيادي داشت، نريمانم خيلي جذاب و آقا شده بود. دلم براي لوده بازي ها و خوشمزگياش يه ذره شده بود! بهار طبق معمول شيطنت مي کرد و تو عکساشم شيطنت مي ريخت. تو آخرين عکس چهره ي مردونه و جذاب برديا دلمو سوزوند. آخ، کاش هيچ وقت اين حماقتو نمي کردم! آخه به چه قيمتي زن ماني شدم؟ چقدر دلم هواشو کرده بود، هنوزم نگاه هاش گيرا و نافذ بود.

يه غم محوي تو چشماي توسي رنگش موج مي زد. با ناراحتي و حسرت عکس ها رو تو کشوي دراور جا دادم و به پذيرايي برگشتم.

رو مبل نشسته بودم که در باز شد و ماني با چهره اي خندان و خوشحال وارد شد. حالم ازش به هم مي خورد، حس مي کردم دروغگوي ماهريه!

ماني رو به من گفت:

_ به به، سلام خانوم خانوماي خودم!

با غضب نگاش کردم، حالم از حرفاي عاشقونشم به هم مي خورد.

_ چيه؟ چرا ناراحتي؟

تموم حرص و ناراحتيه اين سه روز رو دلم مي خواست رو سرش آوار کنم.

با خشم داد زدم:

_ کدوم گوري بودي؟ سه روزه منو ول کردي به امون خدا و رفتي؟ بيمارستانم که نبودي، انقدر برات بي ارزشم که حتي زنگ نزدي حال زن بدبختتو بپرسي؟ اين بود اون خوشبختي اي که ازش دم مي زدي؟

ماني زل زد تو چشمام و گفت:

_ تند نرو نيلوفر، مجبور بودم بي خبر برم؛ نشد بهت خبر بدم.

پوزخندي زدم و گفتم:

_ با رزا سفر خوش گذشت؟ تونستي طوري راضيش کني که برگردي سر کارت؟

تو همين لحظه، سنگيني دست مانيو رو صورتم حس کردم. يه لحظه حس کردم نصف صورتم فلج شد!

ماني با غم به دستش که هنوز تو هوا ثابت بود زل زد. باورش نشده بود که بهم سيلي زده، شوري خونو توي دهنم حس کردم، دويدم و به سمت اتاق رفتم و در رو محکم بستم. شوکه شده بودم، باورم نمي شد که ماني اي که اونقدر دم از عشق و عاشقي مي زد حالا کارش به جايي رسيده که به من سيلي مي زنه! قلبم درد مي کرد. با پشت دستم خوني که از گوشه ي لبم مي اومد رو پاک کردم.

اشکام بي وقفه مي اومد، حالم خيلي خراب بود، داغون بودم!

چند تقه به در زده شد.

_ نيلوفر، در رو باز کن، بايد باهات حرف بزنم. نيلوفر؛ بهت ميگم باز کن اين در کوفتيو! نيلوفر، اخلاق سگ منو مي دوني، اگه باز نکني در رو مي شکنم! خود داني! تا سه مي شمرم، يك ...

در رو باز کردم؛ جاي سيليش رو صورتم سرخ بود، ماني غمگين به يه طرف صورتم و جاي انگشتاش نگاه کرد و آهسته گفت:

_ متأسفم نيلوفر، نمي خواستم اينطوري شه! اما حرفت خيلي بهم برخورد؛ دست خودم نبود. نمي خواستم بهت سيلي بزنم، تو واقعاً فکر مي کني من انقدر آدم پست و آشغاليم؟ يه ه*ر*زه ي کثيف، که دست يه دختر رو گرفته و آوردتش کشور غريب و هر بلايي دوست داره سرش مياره؟

دندونامو از خشم رو هم فشار دادم و از لابلاي دندونام با حرص و بغض گفتم:

_ ازت متنفرم ماني! حالم از تو و عشقت بهم مي خوره.

خواستم از اتاق برم که ماني محکم بازومو کشيد و منو چسبوند به ديوار! انقدر محکم کوبيده شدم به ديوار که حس کردم استخونام خرد شد! صداي نفساش شديد و پشت سر هم بود، با خشم گفت:

_ خيلي نامردي! من هر کاري کردم تا بفهمي جز تو کسي تو زندگيم نيست و فقط تو عشق مني! اما تو، براي خودم متأسفم! اگه ديدي سه روز با رزا بودم دليل داشتم، من از رزا و اون ماجدي بي شرف بيزارم.

تو شاهد بدبختيا و سختي کشيدناي من بودي! مي دوني که دو ماهه چه خون دلايي رو خوردم تا اون جايگاهو تو اون بيمارستان ماجدي به دست بيارم. مي دوني که خواب و خوراک نداشتم، من ساده اون موقعيتو به دست نياورده بودم که بذارم به اين راحتي از دستش بدم! من مجبور بودم که کاري کنم تا از دل رزا دربياد، من مجبور بودم ببرمش هتل تا ماجديو راضي کنه و من دوباره برگردم سر کارم! برگردم تا هم اونو، هم پدر بي شرفشو نابود کنم. فعلاً مجبورم اوني باشم که اونا مي خوان، اما وقتش که برسه سکه ي يه پولشون مي کنم. فقط چند ماه مونده، طرحمو يه ايراني ديده و پسنديده. قراره تا يه ماه ديگه جواب قطعيشو بهم بده؛ اگه قبولش کنه منو مي بره تو بيمارستان خصوصيِ خودش و من ديگه منت ماجديو نمي کشم! مي شم آقاي خودم، بيمارستان اون يارو خيلي بزرگتر و مجهز تره؛ اون وقته که تف ميندازم تو صورت ماجدي، لهش مي کنم همون طور که اون منو له کرد! نيلوفر، راحتشون نمي ذارم؛ نه ماجدي و نه اون دختر ه*ر*زه و ک*ث*ا*ف*تشو!

_ تو، تو با رزا چيکار کردي؟!

ماني نگاهش مهربون تر شد، صداشو ملايم کرد و گفت:

_ به خدا هيچ کاري باهاش نکردم، به جون نيلوفرم که با دنيا عوضش نمي کنم فقط قصد داشتم خامش کنم، به جون بابام بهش دستم نزدم. ازش خواشتم با باباش حرف بزنه تا من برگردم سر کارم! همين!

_ بگو به جون من کاري باهاش نکردي؟

_ به جون تو! باور کن من هيچ کاري با اون ه*ر*زه نکردم، هيچي!

_ چرا اين سه روزه ازم خبر نگرفتي؟ حالا خوبه ديدي مريض بودم!


romangram.com | @romangraam