#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_208
چشمامو باز کردم، دستم خيلي مي سوخت، نگاهي به دستم انداختم سرم به دستم وصل بود!
مردي با کت و شلوار سرمه اي بالاي سرم نشسته بود، قيافش خيلي جدي و اخمو بود.
_ بهتري؟
ماني نگران بالاي سرم وايساده بود و مادامم توي چهار چوب در وايساده بود، تو نگاهاش نگراني موج مي زد. مرد بلند شد و رفت، ماني هم دنبالش رفت.
_ مادام؟ چي شده؟
مادام هيچ حرفي نزد و رفت! تو اتاق خودمون بودم، رو تختخواب دو نفرمون!
چند دقيقه اي گذشت، ماني کنارم لبه ي تخت نشست و دستامو گرفت و آروم ب*و*سيد.
_ ماني؟ چم شد يهو؟
_ خوبي نيلوفر؟ فشارت اومده بود پايين، ماري مي گفت گوشي تلفن کف سالن افتاده بوده، با کسي حرف زدي؟
ياد امير و حرفاش افتادم. قلبم تير کشيد، اشکام جاري شد!
ماني با تعجب نگام کرد و گفت:
_ چي شده نيلوفري؟ هـــوم؟ چرا گريه مي کني؟
چشماش خسته و غمگين بود، اين صورتش بيشتر بي تابم مي کرد. حالم از رزا و ماجدي بهم مي خورد. بريده بريده گفتم:
_ اخراج شدي... آره؟... ماني... تو... خيلي براي کارت... زحمت کشيدي!دو ماهه... دو ماهه خواب راحت نداشتي، اين... اين حقت نبود ماني! نامردي بود... بي انصافي بود! ماني!
ماني با مهربوني نگام کرد، طاقت نياوردم و پتو رو روي سرم کشيدم و زار زدم، صداي بسته شدن در اومد.
***
سه روز گذشت، کم کم از تختخواب بيرون اومدم، خيلي ضعيف شده بودم. با کلي اصرار و التماس ماري، چند قاشقي غذا مي خوردم. ماني تو اين سه روز يه خبرم ازم نگرفته بود. برام خيلي دردناک بود! من بخاطر اخراج شدن اون به اين روز افتاده بودم اما ماني؛ سه روز بود ازش خبر نداشتم و بهم سر نزده بود! دلم خيلي گرفته بود.
همدم اين سه روزم فقط ماري بود؛ خيلي غمگين و دلسوزانه بهم مي رسيد و کنارم بود، يه دقيقه هم تنهام نمي ذاشت. به پذيرايي رفتم.
_ مادام؟ ماني کجاست؟
ماري سرشو به نشونه ي ندونستن تکون داد. از دست ماني حسابي دلگير بودم، نامرد!
تلفن زنگ زد. به خيال اينکه مانيه به سمت تلفن رفتم.
_ بله؟
_ الو نيلوفر، سلام عزيزم.
_ مريم تويي؟ سلام.
_ خوب شدي عزيزم؟
_ آره بهترم.
_ از ماني خبر داري؟
_ سه روزه، نه ديدمش نه ازش خبري دارم.
_ پس به توام نگفته.
_ چيو بايد مي گفته؟
_ نيلوفر، ماني با رزا رفته هتل!
_ هتل؟!
_ بعد اينکه ماجدي مانيو اخراج کرد، خبري ازش نشد تا امروز که ماجدي به امير گفت که ماني واسه عذرخواهي دست رزا رو گرفته و با هم رفتن بيرون شهر!
حس کردم دنيا دور سرم مي چرخه! نه، نه اين امکان نداشت، ماني منو دوست داشت! ماني، واي نه! تلفنو قطع کردم؛ حتي تو ذهنمم نمي گنجيد، ماني و خيانت؟ نه با هم جور نبود! حتماً سو تفاهم بوده. اما، آخه چه سو تفاهمي؟ سه روز بود رو تخت بودم و اون نامرد هيچ سراغي ازم نگرفته. واي!
از ته دل سوزناک زار زدم، ماري با ناراحتي و چشمايي غمگين فقط نگام مي کرد، کاري از دستش برنمي اومد.
romangram.com | @romangraam