#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_206

_ نيلوفر منو نبخشيدي؟ تو رو خدا اذيتم نکن ديگه اوکي؟ من متوجه اشتباهم شدم ازتم معذرت مي خوام.

حس کردم که تنبيه کردنش کافيه، دلم نمي اومد بيشتر از اين آزارش بدم. ماني دستامو گرفت و با بغض گفت:

_ به خدا تو فکرم هيچ دختري جز تو جايي نداره! از ديشب پلک رو هم نذاشتم.

نگاش کردم و گفتم:

_ قول ميدي ديگه اذيتم نکني؟

_ من هيچوقت نخواستم اذيتت کنم، به جون نيلوفرم!

_ باشه، بخشيدمت!

ماني به سمتم اومد گونمو آروم ب*و*سيد و گفت:

_ فرشته ي ناز مني تو!

ماني رو تخت دراز کشيد و دست منو کشيد و منم کنارش مجبور شدم دراز بکشم. منو محکم ب*غ*ل کرد و گفت:

_ خيلي دوست دارم نيلوفرم! دختر صحرا!

لبخندي زدم، ديگه از دستش ناراحت نبودم. دست ماني به يقه ي لباس خوابم برده شد، قرمز شدم، هنوزم ازش خجالت مي کشيدم. لبخندي زد و گفت:

_ بهم اجازه ميدي؟

تنم گر گرفت، حق داشت، منم بايد باهاش راه مي ومدم. حرفي نزدم و اونم با خوشحالي کارشو ادامه داد.

فصل هفدهم

صداي در رو شنيدم به سالن رفتم.

_ مادام، مادام؟

مادام سررسيد.

_ بله خانوم؟

_ ماني اومد؟

_ بله.

_ کجاست؟

_ رفتن دوش بگيرن، خانوم؟ آقا خيلي عصبي بودن!

_ واسه چي؟

مادام شونه هاشو به نشونه ي بي اطلاعي بالا انداخت، منتظر شدم تا ماني بياد بيرون! چند روزي مي شد که ديگه باهاش بحث نکرده بودم و تقريباً اوضاع خوب بود.

ماني از حموم خارج شد، حوله اش روي سرش بود. تي شرت سرمه اي رنگش چند قطره آب روش نمايان بود.

بهش سلام دادم، خيلي سرد و بي تفاوت فقط با تکون دادن سرش جوابمو داد. جا خوردم! چي شده بود؟

_ چيزي شده ماني؟ چرا ناراحتي؟

ماني بي حوصله گفت:

_ مي خوام تنها باشم.

_ نمي گي چته؟

_ خواهشاً گير الکي نده که اصلاً حوصلشو ندارم، اوکي؟

خواست بره که جلوش وايسادم و گفتم:

_ اما من حق دارم بدونم چته!

ماني که حسابي کفري شده بود صداشو بالا برد و گفت:

romangram.com | @romangraam