#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_205
_ نه من فکر نمي کنم اجباري در کار بوده باشه! تو از خدات بود، تا حالاشم شناگر ماهري بودي فقط آب در دسترست نبوده!
_ باور کن نيلوفر من فقط تو رو دوست دارم و به رزا هيچ حسي ندارم.
_ آره ديدم، عشق بازيتو با اون ديدم!
_ عشق بازي؟ از چي حرف مي زني؟ اون ر*ق*صم براي اينا عاديه!
_ لطفاً با اين توجيه هاي مسخرت منو خر نکن! براي اينا عاديه نه ما! دستتو سر شام از من محکم تر گرفته بود، ماني خيلي ه*ر*زه اي!
از ماني دور شدم و کنار پنجره وايسادم. بغضم ترکيد و اشکام بي محابا روي گونه م جاري شد. خوشبختانه مريم حواسش به من نبود، مشغول نگاه کردن به زن و مردي بود که خيلي عجيب و مضحک مي ر*ق*صيدن.
آخر شب شد، ماجدي نزديکمان شد، ايــش مرتيکه ي جلف! نگاش رو سينه ي من بود، منم شالمو رو سينم کشيدم و با اخم نگاش کردم، لبخندي زد و رو به ماني گفت:
_ ماني جان خيلي خوشحال شدم که امشبو با ما بودي! خيلي خوشحالمون کردي!
ماني لبخندي زد و گفت:
_ مرسي، براي منم شب خوبي بود.
ماجدي با امير هم دست داد، رزا خواست با ماني دست بده که ماني هول شد و يه خداحافظي کوتاه کرد و به سمت ماشين رفت، نمي دونستم انقدر جذبه دارم و ماني ازم حساب مي بره!
مريم با صميميت با رزا دست داد، اما من خيلي خشک و رسمي باهاش خداحافظي کردم و سوار ماشين ماني شدم.
با امير و مريمم خداحافظي کرديم، ماشين حرکت داده شد.
_ اشتباه کردم آوردمت، بايد مي دونستم که اذيت ميشي!
_ جلوي کاراتو بگير اگه نگران اذيت شدن مني!
_ نيلوفر! باور کن بين من و رزا هيچي نيست!
_ ديگه دوست ندارم اسم اون دختره ي جلفو بياري! شير فهم شد؟
_ تو که به من اعتماد نداري.
_ گذاشتي بهت اعتماد کنم؟ امشب خوب خودتو نشون دادي!
ماني حرفي نزد.
به خونه رسيديم، با خشم به اتاقمون رفتم و در رو محکم کوبيدم. گوشواره آويزون و گردنبند طلا سفيدمو گوشه ي ميزم پرت کردم. حوصله ي لباس عوض کردن نداشتم اما پيراهنم خيلي تنگ بود و نمي تونستم باهاش بخوابم، لباس خواب قرمز رنگمو که خيلي توش راحت بودم، پوشيدم.
از بس گريه کرده بودم زير چشام سياه شده بود و ريملم پاک شده بود، با دستمال مرطوب، آرايش باقي موندمو پاک کردم و روي تختخواب دراز کشيدم، صداي در اتاق اومد.
_ نيلوفر! بيام تو؟
جوابي بهش ندادم، در باز شد و ماني داخل شد، پشتمو بهش کردم.
_ چرا اينجوري مي کني نيلوفر؟ مگه من چه غلطي کردم آخه؟
_ تازه مي پرسي چيکار کردي؟ تو اون پسر سر به زير تو ايران نيستي، وقتي يادم مياد چطوري کمر اون دختره ي ه*ر*زه رو گرفتي آتيش مي گيرم ماني! ازت بدم مياد ماني، فکر نمي کردم بياي اينجا اصالتتم يادت ميره! حالم از اين کشور بي در و پيکر و تو به هم مي خوره!
اشکام راه گرفته بود، ماني نزديکم شد، رو تخت نشست و منو بلند کرد، با انگشتاش اشکامو پاک کرد و گفت:
_ جون ماني گريه نکن! منو ببخش، غلط کردم! قول ميدم ديگه کاري نکنم که اذيت شي! باشه؟
دست مانيو پس زدم و گفتم:
_ به من دست نزن، برو بيرون! برو بيرون!
ماني از رو تخت بلند شد با غم نگام کرد و رفت. حالت تهوع شديدي داشتم، دلم براي ماني مي سوخت!
کم کم بخاطر سوزش چشام خوابم برد. حس کردم کسي گونمو داره مي ب*و*سه، نفساي داغش به شدت به صورتم مي خورد چشامو باز کردم، ماني بود! چشماش پف کرده و قرمز بود، معلوم بود شب تا صبح نخوابيده!
_ صبحت بخير عروسکم، ببخشيد بيدارت کردم؟
رو تخت نشستم.
romangram.com | @romangraam