#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_204

ماني لهم کرده بود! مگه ادعا نمي کرد که منو دوست داره! پس چي شد؟

به سالن برگشتم، ر*ق*ص ماني و رزا هم تموم شده بود! ماني نزديکم شد و کمرمو گرفت. به صورتش نگاه کردم، جاي رژ نارنجي رنگ رزا رو گونه ش بود. چندشم شد، يه لحظه از ادکلن ماني که روي پيراهنش زده بود و خيلي به دماغم نزديک بود حالت تهوع گرفتم، سريع دست مانيو از کمرم جدا کردم و کنار مريم نشستم.

ماني متوجه سردي و ناراحتيم شد، اما انگار نمي فهميد از چي ناراحتم!

موقع شام شد، يه ميز م*س*تطيل شکل خيلي بزرگ پُر از انواع غذاها؛ ايــش گوشت خوکم اون وسط بود! همه مشغول غذا خوردن بودن، از شانس بد من، رزا کنار ماني نشسته بود و منم طرف ديگه ي ماني! خيلي ناراحت بودم غذا از گلوم پايين نمي رفت.

رزا گفت:

_ ماني! از اين گوشت خوک براي نيلوفر بکش! خيلي خوشمزست!

ماني لبخندي زد و گفت:

_ فکر نکنم نيلوفر حتي رغبت کنه به شکل و شمايل اين خوک شريف نگاه کنه!

سريع گفتم:

_ نه مرسي، ترجيح ميدم ماهي بخورم!

با چندش به گوشت خوک نگاه کردم و ماني تو بشقابم برام ماهي گذاشت. رزا دستشو رو بازوي ماني گذاشته بود و منم فقط حرص مي خوردم.

مريم گفت:

_ خب رزا جون، تو قصد ازدواج نداري؟

رزا نگاشو به ژيگوي تو بشقابش دوخت و گفت:

_ نه، هنوز مرد روياهامو پيدا نکردم!

مريم گفت:

_ اِ توام مثل دختراي ايروني دنبال مرد روياهايي؟ حالا اين آقاي خوشبخت بايد چه جوري باشه؟

رزا لبخندي زد و گفت:

_ يکي مثل ماني! خوشگل و جذاب!

ماني لبخندي زد و گفت:

_ اي بابا، توام زيادي گندش مي کني. من همچين آش دهن سوزي هم نيستم!

رزا گفت:

_ اما. . من... جدي گفتم! نيلوفر... بايد قدر تو رو بدونه!

امير گفت:

_ ماني عاشقِ خانومشه، من مطمئنم بينشون فقط عشقه!

از اينکه امير هوامو داشت و قصد داشت حال رزا رو بگيره خيلي خوشم اومد. ماني به من نگاه کرد، من داشتم با غذام بازي مي کردم.

_ نيلوفر چرا نمي خوري؟ دوس نداري؟!

رومو ازش برگردوندم و آروم گفتم:

_ تو به رزا جونت برس!

ماني با تعجب نگام کرد، انگار تازه فهميده بود من از چي مي سوزم! دست رزا رو از دور بازوش جدا کرد و کمي خودشو به سمت من مايل کرد، به اين حرکاتش پوزخندي زدم، رزا هم به روي خودش نياورد.

بعد از صرف شام، کيک ده طبقه اي آورده شد، اگر هر شبي جز امشب بود از اين همه تجملات و شکوه کلي ذوق مي کردم اما امشب نه، فقط غمگين بودم!

ماني کنارم وايساد، غمگين نگام کرد و گفت:

_ منو ببخش! فکر کنم زياده روي کردم!

_ حالا مي فهمم چرا دوس نداشتم تو اين مهمونيِ مسخره شرکت کنم.

_ نيلوفر باور کن تموم کاراي من بي قصد و غرضه! ديدي که رزا با اصرار مجبورم کرد باهاش بر*ق*صم.

romangram.com | @romangraam