#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_203
لبخندي به ماني زدم، از نگاهاي ماجدي خيلي چندشم مي شد.
بعد از دقايقي دختري خوش اندام و خوشگل نزديکمون شد، دختر با ماني و امير به گرمي دست داد.
ماني گفت:
_ معرفي مي کنم؛ رزا، دختر آقاي ماجدي.
رزا دختري قدبلند و خوش تيپ بود، سفيد پوست و خيلي خوشگل بود. موهاي بلوندش خيلي به صورت و چشم هاي درشتش مي اومد. پيراهني کوتاه به رنگ مشکي پوشيده بود، بيشتر قسمتاي بدنش ل*خ*ت بود و به نظر من چيزي نمي پوشيد سنگين تر بود. موهاشو با گيرهاي نگين دار و ريزي تزيين کرده بود. رژ نارنجي و پررنگي زده بود و چشم هاي عسليشو به زيبايي خط چشم کشيده بود.
رزا گفت:
_ و خانوما کي باشن؟ ماني معرفي نمي کني؟
از اينکه انقدر با ماني راحت بود و اسمشو بدون پسوند و پيشوند مي گفت زورم گرفت، بازوي مانيو محکم تر گرفتم.
رزا خيلي دست و پا شکسته فارسي حرف مي زد؛ همونم از صدقه سري مامان ايرانيش ياد گرفته بود. ماماني که سه سالي مي شد تو تصادف از دستش داده بود! همه ي اين اطلاعاتو از مريم گرفتم!
ماني با لبخند به من اشاره کرد و گفت:
_ خانومم نيلوفر!
بعد به مريم اشاره کرد و گفت: ايشونم که مي شناسي، مريم خانوم همسر امير!
رزا با من و مريم دست داد، مريمو مي شناخت و با اون گرم تر برخورد کرد. رزا چشه هاي درشت و خوش رنگشو بهم دوخت و گفت:
_ قدر... مانيو ... خيلي بدون! محشره!
کلماتشو جدا جدا و با مکث مي گفت، معلوم بود که جون مي کَنه تا حرف بزنه!
بعد رو کرد به مريم و گفت:
_ اميرم پسر خيلي دقيق و خوبيه، توام سعي کن اذيتش نکني.
مريم لبخندي زد، مريم دقيقاً نقطه ي مقابل من بود! اصلاً نسبت به رزا حسادت نمي کرد، گاهي حس مي کردم مشکل از منه، ولي آخه مگه ميشه وقتي آدم ببينه يه دختر خوشگل و خارجي با اين تيپ و قيافه با شوهرش خيلي جوره و حتي اسمشونو انقدر صميمي صدا مي کنه لجش نگيره؟ مشکل از مريم بود پس!
آهنگ خارجي ملايمي پخش شد، وسط سالن پُر شد از زن و مردايي که عاشقونه با هم مي ر*ق*صيدن.
لباساشون واقعاً زننده بود و بيشتر به درد استخر مي خورد تا مهموني!
رزا گفت:
_ چرا... بلند نمي شيد... بر*ق*صيد؟ بلند شو ماني! مي خوام... با تو ... بر*ق*صم!
بدنم گر گرفت، چرا پيله کرده بود رو ماني؟ البته اگه منم جاي اون بودم گير مي دادم به ماني، ماني انقدر خوشگل و خوش استايل بود که دل همچين دختري مثل رزا رو راحت ببره!
ماجدي گفت:
_ حق با رزاس! بلند شو ماني جان، اگه نيلوفر خانومم افتخار بدن با من بر*ق*صن!
رزا اجازه ي هيچ حرفيو به ماني نداد و دستشو کشيد و بلندش کرد، دستم از بازوي ماني جدا شد. ماني بهم نگاهي انداخت، اخم کرده بودم؛ ماني لبخند محوي زد، يعني اينکه بدون رضايت ميرم!
رزا و ماني به وسط سالن رفتن، نزديک بود از خشم منفجر شم، هر چند ماني عشقم نبود اما هر چي بود يه زن ايراني بودم و از اينکه کسي که اسمش تو شناسناممه اينجوري با يه دختر خارجي بر*ق*صه بيزار بودم!
ماجدي دوباره تقاضاي ر*ق*صشو بهم داد، طوري بهش جواب رد دادم که دمشو گذاشت رو کولشو به سمت زن قد بلندي رفت و با اون ر*ق*صيد.
چشمم روي ماني و رزا ثابت موند، رزا دستاي ظريف و لاغرشو رو شونه هاي بزرگ و پهن ماني گذاشته بود و ماني هم کمر باريک و ل*خ*ت رزا رو گرفته بود، رزا مرتب حرف ميزد و خيلي جلفانه مي خنديد ماني هم هرازگاهي لبخندي ميزد، اگه ولشون مي کردي لب همو هم مي ب*و*سيدن.
مريم که با هيجان داشت ر*ق*ص اون دو تارو نگاه مي کرد گفت:
_ واي نيلو، ماني خيلي خوشگل مي ر*ق*صه ها! ببين چقدر با رزا هماهنگه! هر کي ندونه فکر مي کنه از بچگي تورنتو بوده!
امير حرفي نزد و اخم تو چهرش معلوم بود انگار اونم منو درک کرده و از رفتار ماني ناراحته!
از تعريف کردناي مريم دلم رنجيد، هواي اونجا داشت خفم مي کرد، مريم محو ديدن ر*ق*ص ماني و رزا بود.
به سمت دستشويي رفتم، اشک تو چشم هام حلقه زده بود، اما نذاشتم اشکام پايين بريزه و فوري پاکشون کردم.
romangram.com | @romangraam