#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_202
ماني کراواتش رو شل کرد و به سمت اتاق رفت. تلفن زنگ خورد. مريم بود. پرسيد که چرا نميايم که من هم جوابش رو دادم که داريم حاضر مي شيم و تا چند دقيقه ي ديگه اون جاييم!
مادام شالم رو برام آورد. ماني رفت حموم!
به اتاقمون رفتم و کت و شلواري طوسي با کراواتي به همون رنگ براي ماني بيرون آوردم. حوله اش رو هم برداشتم. صداي ماني اومد:
ــ ماري لباس هام رو بيار. حوله ام هم بيار!
رو به ماري گفتم:
ــ خودم براش مي برم!
مادام که از کارهام تعجب کرده بود، حرفي نزد و رفت. چند تقه به در حموم زدم. ماني با ديدنم شوکه شد.
ــ اين ها رو به سليقه ي خودم برات آوردم. بپوششون.
ماني حرفي نزد. نگاه هاش مهربون شده بود. لباس ها رو ازم گرفت و در حموم رو بست.
رو مبل نشستم. بعد از ده دقيقه ماني با ظاهري آراسته نزديکم شد. رو به روي آينه قدي ايستاد و موهاش رو با ژل مرتب کرد. از ادکلي که من براش خريده بودم، به گردن و لباس هاش زد. صورتش رو شش تيغ کرده بود! پوستش خيلي صاف و براق شده بود. داشت کراواتش رو مي بست که رو به روش وايسادم و دنباله ي کراوات رو ازش گرفتم و گفتم:
ــ خودم برات مي بندمش!
اعتراضي نکرد. با چشم هاي خوش رنگش فقط نگاهم مي کرد. يه حال خاصي داشتم. حس کردم ماني چقدر من رو دوست داره! تو تورنتو من تنها بودم و فقط ماني رو داشتم. الحق که تا وقتي ماني بود، نيازي به کسي نداشتم. ماني تکيه گاه خيلي خوبي برام بود.
بوي ادکلنش م*س*تم کرده بود. کراواتش رو بستم. به چشم هاي ماني زل زدم. زل زده بود تو چشم هام و عاشقونه نگاهم مي کرد. طاقت نياوردم. رو پنجه پا بلند شدم و لب هام رو گذاشتم رو لب هاي داغ و پرحرارتش! چشم هام رو بستم. نفس هاي کشدار و داغ ماني، تو صورتم خورده مي شد! دستم رو از پشت گردنش گرفتم. ماني هم لب هام رو با عشق همراهي مي کرد. اون مي اومد جلو، من آهسته آهسته عقب مي رفتم. تا اين که من رو چسبوند ديوار! محکم چسبيد بهم. داغ شده بودم. صداي نفس هاي ماني کشدار و شديد شده بود. دست هاش رو دور کمرم حلقه کرده بود و آروم آروم تکون مي داد. دست هام رو رو سينه اش گذاشتم. اگه مي خواستم ادامه بدم، به اتاق خواب ختم مي شد! داشت دير مي شد. ناچارا لب هام رو از لب هاش جدا کردم و چشم هام رو باز کردم. ماني هم چشم هاش رو باز کرد. نگاهم کرد و گفت:
ــ همين کارهاته که ديوونه ام کرده نيلوفرم!
لبخندي زدم. فشاري به دست هام داد و گفت:
ــ خيلي خوشگل شدي. خيلي بايد جلوي خودم رو بگيرم امشب!
ب*و*سه اي رو گونه اش گذاشتم.
ــ بريم ديگه، دير شد!
به اتاقم رفتم و شنل مشکي رنگم رو پوشيدم. شالم هم سرم کردم و رژم رو تجديد کردم!
به همراه ماني به مهموني رفتيم.
ساختمون خيلي خوشگل و معرکه اي بود، تا حالا نظيرشو نديده بودم، مي دونستم که ماجدي خيلي پولداره ولي نه تا اين حد! حياطش مثل يه پارک جنگلي بزرگ بود، يه تاب سفيد سه نفره گوشه ي سمت چپ حياط بود.
استخر بزرگ و آبي رنگي هم وسط حياط به چشم مي خورد، حياط پُر بود از دار و درخت. بوي رز قرمز فضاي حياطو پُر کرده بود، بازوي مانيو محکم گرفتم و ماني لبخندي زد.
امشب بايد ماني از اين همه نزديکيم ذوق مرگ مي شد! شايد ديگه هيچ وقت نمي تونستم انقدر خودمو بهش بچسبونم! در خونه باز بود، از لاي در، دود و ر*ق*ص و نورهاي سبز و قرمز و آبي به خوبي ديده مي شد.
داخل شديم، پذيرايي نسبتاً تاريک بود و چند نفر وسط داشتن تکنو مي ر*ق*صيدن.
مريم و امير رو از دور ديديم به سمتشون رفتيم. مريم پيراهن زرد رنگ کوتاهي پوشيده بود و موهاي بلوندشو دور گردنش ريخته بود، آرايشش خيلي شديد بود، با ديدن مريم با اون وضع اعتماد به نفس گرفتم.
شنل و شالمو درآوردم و کنار ماني نشستم.
امير هم کت و شلوار خوش دوختي پوشيده بود، با ماني مرتب شوخي مي کرد و مي خنديدن.
گوشه ي سالن پر بود از م*ش*ر*و*ب و گيلاس! ديدن يه همچين چيزايي تو ايرانم غير ممکن نبود، اينجا که اسمش خارج بود و جاي خود داشت!
بعد از لحظاتي مردي چاق و قد کوتاه، با لباسي رنگ روشن که به نظرم به سن و سالش نمي خورد نزديکمون شد، با ماني و امير دست داد و امير معرفيش کرد که ماجدي اينه!
ايــــش! خيلي نگاهاش هيز و زننده بود؛ دستشو دراز کرد، اصلاً تمايلي نداشتم باهاش دست بدم اما مجبور بودم.
دستشو گرفتم؛ فشاري به دستم داد، فوري دستمو از تو دستش بيرون کشيدم.
ماجدي لبخندي جلف زد و گفت:
_ ماني جان، اين پريو از کجا پيدا کردي؟ تبريک ميگم بهت پسر!
ماني تشکر کرد و گفت:
_ نيلوفر عشق منه!
romangram.com | @romangraam