#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_201
ــ دوست ندارم بيام. زور که نيست!
ماني فشاري به بازوم داد و در حالي که دندون هاش رو از خشم روي هم فشار مي داد، با صداي جدي و ناراحتي گفت:
ــ نيا. به جهنم! به خدا ديگه اعصاب برام نذاشتي! فردا هم برات بليط مي گيرم، برگرد ايران و هر وقت فکر کردي مي توني با من و شرايطم کنار بياي، برگرد اين جا!
ماني بازوم رو رها کرد و با خشم به سمت اتاق خواب رفت و در رو محکم بست.
برام اصلا شرکت کردن تو عروسيِ هستي و نريمان مهم نبود. چيزي که برام مهم بود، اين بود که از حال و احوال برديا با خبر بشم. مي دونستم که اگه تنها و بدون ماني برگردم ايران، کسي انتظارم رو نمي کشه و برعکس، کلي هم توبيخ مي شم که "ايران چي داره که ماني رو گذاشتي و اومدي اين جا؟!"
اصلا حوصله ي سرزنش شنيدن نداشتم. مطمئن بودم اگه تنها برم ايران، مامان کلي حرف بارم مي کنه! تصميم گرفتم همين تورنتو بمونم! اما بايد يه فکر اساسي براي مهمونيِ فردا شب مي کردم!
ــ مادام... مادام...
ــ بله خانوم؟
ــ يه پتو و بالش برام بيار. من امشب رو مبل مي خوابم!
انگار حرفم خيلي تعجب برانگيز بود چون ماري با چشم هايي گرد شده نگاهم کرد و بعد از چند ثانيه رفت و برام پتو و بالش آورد. انگار تو اين جا، اگه زن و شوهر با هم قهر مي کردن هم، باز پيش هم مي خوابيدن!
* * *
با صداي به هم زدن چاي که معلوم بود از قصد کسي اين کار رو مي کنه، بيدار شدم. از جا بلند شدم. صورتم رو شستم و به آشپزخونه رفتم. ماني با حرص و عصبانيت داشت چاييش رو به هم مي زد.
ــ سلام. صبح بخير! سنگ که توش نيست!
ماني نگاهم نکرد و قاشق رو از تو ليوانش در آورد و مشغول لقمه گرفتن شد. ماري هم سلامي نداد.
کلا ماري که سلام نمي داد. ماني هم که عصبي بود و بايد تو خواب مي ديدم که با اين وضعش سلام بده. پس دلخور نشدم و رو به روي ماني نشستم. مادام ليواني چاي رو به روم روي ميز گذاشت.
داشتم چاييم رو شيرين مي کردم که ماني با خشم گفت:
ــ از امشب هم رو همون مبل مي خوابي. خب؟!
از شدت خشم، رگ هاي گردن و پيشونيش متورم شده بود. خوب مي دونستم چقدر از جدا خوابيدن بدش مي اومد. ديشب طفلي رو خيلي اذيت کرده بودم. از دست خودم و کارهام لجم گرفته بود. شده بودم يه دختر بچه ي لوس و حسود! آهسته گفتم:
ــ نهار مياي؟
ماني از جا بلند شد و گفت:
ــ مگه برات مهمه؟ نه؛ نميام.
ماني کتش رو از روي صندلي کناريش برداشت، پوشيد و رفت.
بيچاره از زندگي با من هيچ خيري نديده بود! به مادام گفتم به مريم خبر بده که ما هم شب مهموني ميايم! اگه مامان بود و اين رفتارهام رو مي ديد قطعا کلي سرزنشم مي کرد. بيچاره ماني! مگه گ*ن*ا*هش چي بود؟!
عصر شد. به سمت کمد لباس هام رفتم. هنوز خيلي لباس داشتم که يه بار هم تنم نکرده بودم.
داشتم تو کمدم دنبال يه لباس شيک مي گشتم که... بله! پيداش کردم. يه پيراهن مشکيِ خوشگل! سليقه ي ماني بود. دکلته بود و دامنش تا مچ پام بود. از روي سينه تا طرف هاي شکم مرواريدهاي ريزي رو پيراهن به چشم مي خورد. دوست داشتم امشب تو مهموني بدرخشم و ماني با داشتنم به خودش بباله! هر چند مطمئن بودم که ماني من رو خيلي دوست داره و محاله به دخترهاي ديگه نگاه کنه.
پيراهن رو پوشيدم. يه کم چاق شده بودما! چون زيپش رو با بدبختي بستم. اما اندازه ام بود. کمر باريکم رو حسابي به نمايش گذاشته بود. تلي با گل مشکي رنگي هم لا به لاي موهاي پرپشتم زدم. آرايش ملايم و کم رنگي مطابق رنگ پيراهنم کردم. صندل هاي مشکي رنگ و پاشنه هفت سانتيم رو پوشيدم. خدا خدا مي کردم که با اون پاشنه کله پا نشم! به پذيرايي برگشت. ماري با تعجب نگاهم مي کرد. شال قرمز رنگم رو بهش دادم و گفتم:
ــ لطفا برام اتوش کن!
نمي دونم چرا هنوز ياد نگرفته بودم بدون روسري بگردم و حتما بايد يه چيزي رو روي سرم مي انداختم. شايد هم خيلي افکارم مسخره بود. يکي نبود بگه وقتي با اون لباس دکلته جلوي يه عالمه مهمون غريبه ظاهر مي شي، چرا ديگه اون شال حرير مسخره رو رو سرت مي اندازي؟! نيلوفر بودم ديگه. کارهام هم مسخره بود!
بالاخره ماني اومد. با ديدنم شوکه شد. انتظار نداشت که خودم رو براي امشب آماده کنم.
سلام بلند بالا و کش داري بهش دادم. خيلي سرد جوابم رو داد. اصلا سرد بودن بهش نمي اومد. فقط عشق و گرما بهش مي اومد. سرد بودن فقط مختص برديا بود!
ــ حاضر نمي شي بريم مهموني؟
ــ مگه نگفتي نمياي؟
ــ نظرم عوض شد. تو مشکلي داري؟
ــ مي خوام برم دوش بگيرم!
romangram.com | @romangraam