#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_200

ماني گفت:

ــ البته همه چيزش به من بستگي داره. بايد بتونم طرحم رو درست و حساب شده ارائه بدم و در موردش توضيحات کاملي بدم. اگه ناقص به نظر بياد، رد مي شه!

امير لبخندي زد و دستش رو روي شونه ي ماني گذاشت و گفت:

ــ من که مطمئنم موفق مي شي! هميشه به تو ايمان داشتم ماني!

ماني لبخندي زد. امير رو کرد به من و گفت:

ــ خب نيلوفر خانوم؛ شما تعريف کنيد! از کارتون راضي هستين؟

ــ از هيچي بهتره! سرگرم مي شم. اما کاش بعد از ظهرها هم مي رفتم کتاب فروشي! حوصله ام سر ميره!

مريم گفت:

ــ بعد از ظهرها من ميام پيشت و وقتت رو خودم پُر مي کنم!

به مريم لبخندي زدم.

امير گفت:

ــ راستي فردا شب ماجدي براي فارغ التحصيلي دخترش يه جشن بزرگ ترتيب داده. از من و ماني هم خواسته که با خانوم هامون حتما تو مهموني باشيم.

مريم با خوشحالي گفت:

ــ آخ جـــــون! دلمون پوسيد از بس زل زديم به ديوارهاي خونه! خيلي ه*و*س يه مهمونيِ توپ کرده بودم. اوه! مهموني هاي ماجدي که بيسته! باورت نمي شه نيلوفر! اين قدر مهموني هاش باشکوهه که آدم خسته نمي شه!

گفتم:

ــ دختر ماجدي ازدواج کرده؟

امير گفت:

ــ نه. گمان نکنم!

ماني گفت:

ــ خيلي دختر خوب و باهوشيه! هر پسري آرزوشه که بشه شوهرش!

امير حرف هاي ماني رو تأييد کرد و گفت:

ــ نخبه است! خيلي دختر خانوميه!

از اين که ماني از يه دختر غريبه اين طوري تعريف مي کرد، خيلي بدم اومد. دوست نداشتم ماني از دخترهاي غريبه با چنين آب و تابي تعريف کنه! اما مريم هيچ واکنشي نشون نداد و معلوم بود که ناراحت نشده!

با تعريف هايي که ماني از دختر ماجدي کرده بود، اصلا دوست نداشتم تو اون مهموني شرکت کنم. گفتم:

ــ نمي شه من نيام؟

مريم گفت:

ــ وا! چرا نياي؟ دوست نداري با آدم هاي جديد آشنا بشي؟

ــ حوصله ي مهموني رفتن ندارم.

ــ از خونه موندن که بهتره!

ماني غمگين نگاهم کرد. خوب مي دونستم که از تنهايي مهموني رفتن، چقدر بدش مي اومد اما دوست داشتم بفهمه که نبايد جلوي زنش، از يه دختر غريبه با ذوق و شوق حرف بزنه!

آخر شب شد و مريم و امير رفتن. داشتم به ماري براي جمع کردن ظرف هاي ميوه کمک مي کردم که ماني با خشم بازوم رو گرفت و گفت:

ــ تو چرا مي خواي من رو حرص بدي؟ لذت مي بري، نه؟

تو چشم هاي يشمي رنگش که از روي عصبانيت يه هاله ي قرمز رنگي توشون پديد اومده بود، نگاه کردم و گفتم:

ــ من فقط گفتم فردا شب مهموني نميام. همين!

ــ تو که مدام از تنها بودنت شکايت داشتي! چرا نمياي؟

romangram.com | @romangraam