#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_199


ــ آره. خوشحاليم بيشتر براي اين بود که ژينوس و نيما بچه دار نمي شدن و بعد از پنج سال اين دکتر و اون دکتر رفتن، ژينوس حامله شده!

ــ خدا رو شکر! خودت چي؟ قصد نداري مامان بشي؟

ــ واي نه. اصلا بهش فکر نمي کنم. من و ماني همه اش دو ماهه با هم ازدواج کرديم. الآن به بچه فکر کردن خيلي زوده!

ــ تو که تنهايي. مطمئنم يه بچه مي تونه سرگرمت کنه و از تنهايي درت بياره! در ثاني، ماني هم عاشق بچه است! بارها ديدم که بچه هاي اين و اون رو چقدر با لذت ب*غ*ل مي کنه!

ــ به نظر من که فکر کردن به بچه، خيلي براي من و ماني زوده!

مادام سر رسيد. سيني اي پُر از قهوه و کيک شکلاتي دستش بود. محتويات تو سيني رو روي ميز جلوي من و مريم چيد. مريم ازش تشکر کرد اما مادام جوابي نداد و رفت.

ــ واي نيلو! اين ماري خيلي عنقه! چطوري تحملش مي کني؟

ــ نه؛ نگو اين حرف رو. درسته يه کم جديه اما خيلي بهش عادت کردم! يه کمي دير جوشه وگرنه من ازش خوشم مياد.

* * *

مريم شام موند. امير و ماني هم سر رسيدن. چهره ي امير، من رو ياد بچه درس خوان هاي ايران مي انداخت. مثل ماني، عينکي بود. موهاش رو يه وري مي ريخت تو صورتش و هميشه پيراهن هاي آستين بلند مي پوشيد. خيلي مهربون و آدم منطقي اي بود. از مريم فقط دو سانت بلندتر بود. اون هم مثل مريم ريزه و استخون بنديش ريز بود. به نظر من اشتباهي پسر شده بود. بايد دختر مي شد! بدنش خيلي ظريف بود. هر چند من استايل ماني رو بيشتر دوست داشتم.

هر چهار نفر دور ميز بزرگ و گردي نشستيم. ماني رو به من گفت:

ــ به هستي زنگ زدي؟

ــ آره.

ــ چي مي گفت؟

ــ دارم عمه مي شم.

ماني جا خورد و با تعجب گفت:

ــ هستي مامان شده؟

از اين که اشتباه من رو کرده بود، لبخندي زدم و گفتم:

ــ نه بابا؛ ژينوس بارداره!

ــ اِ؟! مبارکه!

ــ عروسيِ هستي و نريمان هم تو همين هفته است!

ــ خوشبخت بشن!

ــ مرخصي بگير بريم ايران!

ماني اخمي کرد و گفت:

ــ بريم ايران چي کار؟ هنوز دو ماه نيست که اومديم اين جا! رفتن يا نرفتن ما هيچ فرقي نداره! اگه بريم يه شب عروسي مي گيرن و بعدش هم تموم! از همين جا براشون دعا کن که خوشبخت بشن!

ــ اما من دوست دارم برم ايران!

ماني با چهره اي مغموم نگاهم کرد. خواست چيزي بگه که مريم سريع گفت:

ــ خب آقا ماني از کارتون بگيد؟ از امير شنيدم که يه طرح به ماجدي پيشنهاد دادين و اون هم خيلي استقبال کرده!

ماني آهسته گفت:

ــ درسته!

امير گفت:

ــ امروز دوباره طرح رو به ماجدي نشون داد. واي مريم؛ نمي دوني ماجدي چقدر ذوق کرد! مي گفت استعداد ايراني ها هميشه مسحورش کرده! خيلي خوشش اومد و قرار شد آخر همين هفته تو يه جلسه، طرح ماني هم به نمايش گذاشته بشه تا کارشناس ها ببينن و نظرشون رو بگن. اگه طرحش رو قبول کنن، خيلي زود به جايگاهي که چند سال ديگه تو ذهنشه مي رسه!

مريم گفت:

ــ ايشاا... که همين طور مي شه!


romangram.com | @romangraam