#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_198

ــ کي اومد؟

ــ ده دقيقه اي مي شه. اجازه ندادن بيدارتون کنم.

سريع از جا بلند شدم و پتوي تختم رو مرتب کردم. لباس هام رو عوض کردم و با ظاهري آراسته به پذيرايي رفتم! مريم روي مبل نشسته بود. دختر ريزه و سفيدي بود. قدش متوسط بود. من ازش قد بلند تر بودم و کلي به خودم مي نازيدم!

مريم با ديدنم از جا بلند شد. لبخند پهني زد و گفت:

ــ به، به! سلام خانوم خوابالو!

ب*غ*لش کردم و گفتم:

ــ سلام. خيلي خوش اومدي عزيزم! ببخشيد، خيلي خسته بودم!

ــ نه بابا؛ اشکالي نداره!

ــ خيلي منتظر شدي؟

ــ ده دقيقه اي مي شه اومدم. عيب نداره!

هر دو رو مبل نشستيم.

ــ مريم اگه تو رو نداشتم، تو اين چهارديواري دق مي کردم!

ــ نيلوفر باز تو شروع کردي؟ صد بار بهت گفتم حتي اگه شده الکي، اما مدام به خودت بگو که تنها نيستي و از زندگيت و ماني راضي اي. بيچاره آقا ماني از هيچ زحمتي برات دريغ نمي کنه!

ــ تو احساس تنهايي نمي کني؟

ــ نه. من ديگه عادت کردم. وقتي به اين فکر مي کنم که امير اين جا خوشحال و موفقه، دلتنگي هام يادم ميره!

ــ اين هم شد زندگي آخه؟! ماني خيلي کم پيش مياد که نهارها خونه باشه! شب هم که دير مياد، بعدش هم شام و خواب!

ــ بي انصاف نباش نيلو! اون بيچاره که با کلي اصرار و التماس از ماجدي، تونسته راضيش کنه و نه شب خونه است! صبح هم که هشت ميره! بيچاره ديگه چي کار کنه تا تو غر نزني؟ يه مدت خوب شده بوديا، باز چي شده که نق نقو شدي؟

ــ مي خوام برم ايران!

چشم هاي مريم از تعجب گرد شد.

ــ بري ايران؟

ــ عروسيِ داداشمه! ماني بايد من رو ببره ايران.

ــ خل شدي؟ نيلوفر تو رو خدا بچه بازي درنيار. عروسي زياد ميري از اين به بعد! ماني نمي تونه کاري رو كه دو ماهه با سختي و پشتکار به دستش آورده و الآن هم داره براي ثابت نگه داشتن موقعيتش، باز هم از خواب و خوراکش مي زنه، ول كنه و حالا پاشه هلک هلک، با تو بياد ايران براي يه عروسي و بعدش هم برگرده!

ــ خب اون نياد. تنها ميرم!

ــ باز که حرف خودت رو مي زني!

ــ خسته شدم مريم! مي فهمي؟ خسته شدم. دلم براي همه تنگ شده. از اين جا بدم مياد.

ــ اما تو به من قول دادي که سعي کني عادت کني و اين قدر زندگي رو براي خودت زهر نکني!

از اين بحث هاي تکراري فراري و متنفر بودم. مي دونستم آخرش هم به درک نکردن متهم مي شم! واسه همين سکوت کردم. انگار قسمت نبود از دست غرغر شنيدن بقيه راحت بشم. تو ايران که مامان بود و اين جا هم که مريم ول نمي کرد. مريم که متوجه ناراحتيم شده بود، دستش رو روي شونه ام گذاشت و با لحن مهربوني گفت:

ــ از دستم ناراحت شدي؟ به خدا نيلوفر، چون مثل خواهرم دوستت دارم اين قدر نگرانتم!

راست مي گفت. نگرانيش رو درک مي کردم اما دوست نداشتم هميشه من رو مقصر بدونن و ماني رو از هر تقصيري تبرئه کنن. از اين لجم مي گرفت. اين دو ماهي هم که طاقت آوردم، واسه زود به زود سر زدن هاي مريم و حرف هايي که براي دلداريم مي زد، بود! صبوري کردم چون از حال برديا خبر نداشتم. اما حالا...! نه. موندن به نفعم نبود. بايد مي رفتم ايران. بايد مي ديدم داره زن مي گيره و اين طوري راحت تر فراموشش مي کردم. بايد با چشمم مي ديدم و باورم مي شد که اومدن برديا تو فرودگاه هم فقط از رو اتفاق بوده، نه بيشتر! نبايد خودم رو به اومدنش دل خوش مي کردم.

ــ مريم؟ امير آقا کي مياد خونه؟

ــ حدود ده شب. اين جورا!

ــ راستي مريم دارم عمه مي شم!

ــ اِ! به سلامتي. مبارکه!

ــ مرسي. خيلي خوشحالم. هستي بهم زنگ زد و خبر داد که زن داداشم بارداره.

ــ هستي خواهر مانيه ديگه؟

romangram.com | @romangraam