#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_197


ــ خب اين هم از دوماد برنده که تونست خواهر لوس و نازنازيِ ما رو خر کنه و با وعده و وعيدهاي آن چناني راضيش کنه که ببردش کانادا. خواهر ما هم نديد بديد، زود قبول کرد!

ماني خنديد و گفت:

ـــ هيــــــس! اين فيلم رو نيلوفر مي بينه ها. اون وقت من رو بيچاره مي کنه ها!

ــ بهتر! بذار بيچاره ات کنه تا ما هم يه کم حال کنيم و پز بديم که خواهرمون بلده جلوي شــــوهرش وايسه!

ماني با خنده گفت:

ــ آتيش به پا نکن نريمان! حالا خوبه مي بيني نيلوفر چقدر داره اشک مي ريزه ها!

دوربين روي صورت گريون و قرمز شده ي من و هستي زوم شد.

ــ آخي! اين هم از جدايي خواهران غريب! کُشتن ما رو از بس هي فين فين راه انداختن. البته اين رو هم بگما. همه اش دروغه! تا اين يكي پاش برسه اون ور، اون يکي هم سرگرم شـــوهرش مي شه و همديگر رو فراموش مي کنن. اون که ميره خارج و کيف دنيا رو مي کنه؛ اين يکي هم که مي شه وبال گردن من!

هستي به شوخي، اخم کرد و گفت:

ــ حالا من وبال گردنتم؟ پات به خونه مي رسه ها!

نريمان خنديد و گفت:

ــ همه اش شوخي بود بابا. تو جون مني عزيزم!

از لودگي هاي نريمان خنده ام گرفته بود اما اشک هام بي اختيار رو گونه هام جاري بود.

دوربين رو صورت مامان کشيده شد.

ــ و اما مادر زن! اوه؛ اوه! صد رحمت به عقرب زير فرش! توجه داشته باشيد که به اين قيافه ي مظلوم و اشک هاش توجه نکنيدا! از اون مادرزن ها است که مو رو از ماست مي کشه بيرون! ظالم. ستمگر. خون خوار!

مامان اخم کرد و گفت:

ــ باز چرت گفتي تو؟ بس کن اين مسخره بازي هات رو. ايشاا... نيلوفر و ماني هر جا ميرن خوش و خوشبخت باشن!

نريمان خنديد و همون طوري که دوربين دستش بود، صورت مامان رو ب*و*سيد. تصوير مي لرزيد و فقط از صداي ملچ ملوچ، فهميدم مامان رو ب*و*سيده.

نريمان گفت:

ــ خب ديگه. کم کم وقت رفتنه! بايد غزل خداحافظي رو خوند! يه کم هم از جمعيت تو فرودگاه مي گيرم تا بفهمين فقط خواهر ساده ي من نبوده که گول شـــوهر رو خورده! خيلي فريب خورده هست! ببينين!

دوربين مي چرخيد و جمعيت شلوغ و پر ازدحام رو نشون مي داد. لا به لاي جمعيت چهره ي آشنايي توجه ام رو جلب کرد. در همين لحظه فيلم قطع شد. فيلم رو به عقب برگردوندم.

ــ خب ديگه. کم کم وقت رفتنه! بايد غزل خداحافظي رو خوند! يه کم هم از جمعيت تو فرودگاه مي گيرم تا بفهمين فقط خواهر ساده ي من نبوده که گول شـــــوهر رو خورده! خيلي فريب خورده هست! ببينين!

و باز هم اون چهره ي محو و ناواضح! رو تصوير توقف كردم و زوم کردم.

تنم يخ کرد. نه! اين امکان نداشت. واي! خداي من!

چند بار چشم هام رو ماليدم. درست مي ديدم. چشم هاي طوسي رنگش نمي تونست برام آشنا نباشه! خودش بود! چشم هاش رو مي شناختم. حالت نگاهش رو! واي! برديا بود! اون... اون جا چي کار مي کرد؟! اومده بود بدرقم؟! پس چرا جلو نيومد؟! چرا گذاشت تو حسرت ديدنش بمونم و بي خداحافظي باهاش برم؟!

حرصم گرفت. از حرص ناخنم رو جويدم. هميشه مغرورانه برخورد مي کرد! نامرد!

اشک هام جاري شد! همين تصوير بي کيفيت و ناواضح و کوتاه هم برام کافي بود تا زخم قلبم سرباز کنه و دلتنگ بشم. دلتنگ همه چيزهاي خوبي که برام کل زندگيم بود. فيلم رو از تو دستگاه برداشتم و تو ساکي زير تخت گذاشتمش! رو تخت دراز کشيدم.

برديا هميشه همين طور بود. مثل سايه بود و حضورش رو کسي حس نمي کرد. اگه به قول خودش، من رو دوست نداشت، پس صبح زود تو فرودگاه چي کار مي کرد؟! اگه براش مهم نبودم، چرا اومده بود تا آخرين بار من رو ببينه؟! اسمش رو بايد چي مي ذاشتم؟ عشق؟ يا يه دلتنگيِ ساده؟! حتي دلتنگ شدن برديا هم برام کافي بود تا ذوق مرگ بشم! اون اصلا احساس داشت که دلتنگ بشه؟! علت اومدن و حضورش تو فرودگاه رو درک نمي کردم. بيخود نبود که وقتي مي خواستم با همه خداحافظي کنم، حضور برديا رو حس مي کردم! حتي حس بودنش هم بهم دلگرمي مي داد!

بخت اگر از تو جدايم کرده؛

مي گشايم گره از بخت، چه باک!

ترسم اين عشق، سرانجام مرا؛

بکشد تا به سراپرده ي مرگ!

با صداي ماري چشم هام رو باز کردم.

ــ خانوم نيلوفر! مريم خانوم تشريف آوردن!


romangram.com | @romangraam