#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_196

ــ باشه. حتما.

ــ خب؛ خبر بعدي؟!

ــ اصلا بذار شرح حال همه رو برات بگم، تا خيالت راحت بشه!

ــ از اول همين رو مي گفتي مي مردي؟!

ــ مامانت حالش خوبه. قراره بعد از عروسيِ من و نريمان، با خاله پري يه هفته اي بره مشهد! بهار و پارسا هنوز عروسي نکردن. يلدا و شوهرش هم ديروز براي هميشه رفتن ايتاليا!

ــ واقعا؟ پس دايي چي؟

ــ هيچي ديگه. بايد عادت کنه. يلدا بهش گفته بوده که ايران بمون نيست! طفلي دايي تو فرودگاه خيلي گريه کرد.

ــ خب؟ ادامه بده!

ــ نوشين و حميد آقا هم که دارن خوش و خرم زندگي مي کنن و از شر نيش زدن هاي حميرا راحتن! نگار هم که اصفهانه. خب... ديگه کي مي مونه؟ آها! بنفشه هم که حسابي از زندگيش راضيه. همين ديگه. تموم!

اين همه سؤال پرسيدم تا هستي از برديا برام بگه! روم نمي شد از حالش م*س*تقيم سؤال کنم اما اگه نمي گفتم...

هستي هم حرفي نزد. به ناچار گفتم:

ــ از برديا چه خبر؟ ازدواج نکرده؟

ــ آها! برديا رو يادم رفت. واا... به قول نريمان شده ستاره ي سهيل و ديدنش سعادت مي خواد. اما يه بوهايي مياد.

ــ يعني چي؟

ــ يعني اين که بنفشه مي گفت چند تا دختر براش کانديد کردن براي ازدواج!

قلبم تند تند زد. حس بدي داشتم!

ــ ازدواج؟!

ــ آره ديگه. بيچاره کم کم داره پير مي شه! خاله تصميم داره امسال يه دختر خوب براش جور کنه!

عرق سردي رو پيشونيم نشست. هستي وقتي سکوتم رو ديد، گفت:

ــ خب تو تعريف کن از خودت؟

ــ از چي بگم؟ خوبم. زندگيم هم مي گذره ديگه!

ــ هنوز به اون جا عادت نکردي. نه؟

ــ مي دونستم عادت نمي کنم. دلتنگي يه لحظه هم آرومم نمي ذاره!

ــ قربونت برم، دو ماهش گذشت. تا چشم بذاري رو هم، بقيه اش هم مي گذره. اوي شيطون! مامان نشدي؟!

ــ اِي کوفت بگيري هستي که همه ي حرف هات به مامان شدن و بابا شدن و عمه شدن ختم مي شه! نه نشدم.

ــ چرا آخه؟ من عقده ي عمه شدن دارم. ماني هم عاشق بچه است!

ــ فعلا نه. آمادگيش رو ندارم.

ــ آمادگي نمي خواد که. کافيه يه شب تا صبح مال ماني باشي و از اون قرص هاي کوفتي استفاده نکني!

جيغ بنفش مخصوص خودم رو کشيدم.

ــ هستـــــي بميــــــــــــر!

هستي بلند خنديد و بعد از چند دقيقه حرف زدن و کل کل کردن با هستي، تلفن رو قطع کردم!

دلم گرفته بود. پس برديا داشت ازدواج مي كرد؟! نامرد! پس فقط براي من کلاس اومد که قصد ازدواج ندارم!

به سمت فيلمي که نريمان از فرودگاه گرفته بود رفتم. تلويزيون رو روشن کردم و فيلم رو تو دستگاه گذاشتم. صداي نريمان اومد:

ــ خب اين هم از مراسم زيبا و باشکوه اشک ريزون! نمي دونم اين خانوم ها جز آبغوره گرفتن، کار ديگه اي هم بلدن؟!

دوربين روي چهره ي ماني زوم شد.

romangram.com | @romangraam