#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_194
ــ باشه، هر جور راحتي. مريم عصر مياد پيشت.
ــ تو نهار نمياي؟
ــ نه ديگه، کار دارم. ايشاا... شب مي بينمت.
ــ باشه.
ــ مراقب خودت باش عزيزم.
مي مردم اگه بهش مي گفتم تو هم مراقب خودت باش. ماني وقتي سکوت کشدارم رو ديد، فوري خداحافظي کرد و تماس قطع شد. از دست خودم حرصم گرفت! ماني چه گ*ن*ا*هي داشت؟!
بعد از چند ساعت از کتاب فروشي بيرون اومدم. به خونه رفتم. خيلي گرسنه ام بود. بوي غذايي که از آشپزخونه مي اومد، خيلي اشتهام رو تحريک مي کرد.
ــ مادام؟ غذا رو بکش!
مادام سر رسيد. سلام سردي داد و ازم خواست که لباس هام رو عوض کنم. اين هم وقت گير آورده بودا! من خيلي گرسنه ام بود و حال لباس عوض کردن نداشتم. اَه! اما برخلاف ميلم به سمت اتاق خواب مشترک خودم و ماني رفتم.
نمي دونم دقيق از کي به ماني اين اجازه رو دادم که اتاق خوابش با من مشترک بشه؟! شايد از پنج روز بعد از اين که اومديم کانادا و اون کار خودش رو کرده بود و من رو تا حدي نرم کرده بود! اما خوب لذت اون شب يادم بود و اصلا پشيمون نبودم.
به قاب عکسي کوچيکي که رو ميز آرايشم بود، زل زدم. همون عکسي بود که فيلم بردار با کلي پيشنهاد دادن، از من و ماني گرفته بود. اون لبخند تلخ و کم رنگ، تو عکس رو لب هام بود. از يادآوري اون شب عروسي، دوباره لبخند تلخي رو لب هام نشست. دلم براي خونواده ام تنگ شده بود.
يادم افتاد که نريمان اون روز تو فرودگاه، موقع خداحافظي از همه فيلم گرفت و بعدش فيلم رو برام پست کرده بود اما وقت نشده بود ببينمش. دوست داشتم فيلم رو ببينم و يه کم از دلتنگي هام کم بشه. اين کار رو به بعد از نهار موکول کردم. لباس هام رو عوض کردم و به آشپزخونه برگشتم.
بوي فلفل دلمه اي و گوشت قرمز، کل خونه رو پُر کرده بود. با ميل زياد چنگالم رو تو قطعاتي از گوشت و سيب زميني فرو بردم و گفتم:
ــ بوش که عاليه! اسمش چي هست؟
مادام گفت:
ــ وقتي تو آشپزخونه ي هتل کار مي کردم، اين غذا رو چند بار درست کردم و ايراني ها خيلي خوششون اومد. گفتم که براي شما هم درست کنم، شايد خوشتون بياد!
غذا رو مزه مزه کردم. ادويه هايي که مادام تو غذاهاش استفاده مي کرد، واقعا عالي و کمياب بود.
ــ خيلي خوشمزه است! جک رو هم صدا کن بياد.
ــ صداش کردم. الآن مياد!
مشغول خوردن بودم که جک هم سر رسيد. کلاه آبي رنگي رو سرش بود. با لبخند بهم سلام داد. من هم با خوشرويي باهاش احوال پرسي کردم.
به بشقاب غذايي که مادام رو به روي جک مي ذاشت، اشاره کردم و گفتم:
ــ خيلي خوشمزه است!
جک لبخند شيريني زد و گفت:
ــ اگه اين دستپخت رو نداشت که تا حالا صد بار طلاقش داده بودم.
من و جک بلند خنديديم اما اخم هاي مادام در هم رفت و خيلي سرد مشغول جمع کردن ظرف هاي خالي روي ميز شد و رو به جک گفت:
ــ غذات تموم شد برو اون کاکتوس ها رو از گل خونه در بيار!
خوب فهميدم که نبايد حرف بزنم و مادام ناراحته! جک هم حرفي نزد. نهار توي سکوت تموم شد.
بعد از نهار به هستي زنگ زدم.
ــ بله؟
ــ سلام دخترکم.
ــ نيلو خودتي؟ خيلي نامردي! چرا زودتر بهم زنگ نزدي؟ نميگي دلم برات تنگ مي شه؟!
ــ ببخشيد. سرم خيلي شلوغه!
ــ غلط کردي! مگه جز اون کتاب فروشي، جاي ديگه هم ميري؟
ــ نه خب اما کارهاي ديگه دارم!
ــ آها! گرفتم! مشغول محيا کردن بچه براي داداشمي؟!
romangram.com | @romangraam