#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_193


به ابرها که افکار طويلم بودند.

به رشد دردناک سپيدارهاي باغ، که با من

از فصل هاي خشک گذر مي کردند...

نفس عميقي کشيدم و هوا رو داخل شش هام بردم.

صداي ماري مي اومد. زن خوبي بود. با اين که به گفته ي ماني، تو هتل هايي که تو کانادا براي ايراني هاي مقيم اون جا بود، کار مي کرد و فارسي رو کم و بيش بلد بود اما باهاش راحت نبودم و يه حس غريبه بودن بهش داشتم.

ــ خانوم نيلوفر! صبحانه آماده است.

موهام رو با گل سري محکم بستم و به سمت آشپزخونه رفتم. دو ماهي از اقامت من و ماني در تورنتوي کانادا مي گذشت. کم و بيش به شرايط عادت کرده بودم اما گاهي آن چنان دلتنگ ايران و خونواده ام مي شدم که تا ساعت ها گريه مي کردم. هنوز به خونه اي که دو ماهي رو توش زندگي مي کردم و به ماري و جک که باغبان و م*س*تخدممون بودن و به شهر و محله هاش و مردمش عادت نکرده بودم. احساس غريبي مي کردم و خيلي تو عذاب بودم.

خيلي سخت بود که تو ملتي زندگي کني که زبونشون رو نمي فهمي! ماني بهم پيشنهاد داده بود که برم کلاس و زبانم رو قوي کنم اما نه حوصله اش رو داشتم، نه برام مهم بود. ماني خودش برام ترجمه مي کرد.

ماري که من، مادام صداش مي زدم، زني فربه و قد کوتاه بود؛ با موهاي خرمايي که هميشه مثل کله قند بالاي سرش جمعشون مي کرد! صورت اخمو و عنقي داشت اما ازش خوشم مي اومد و حس مي کردم ته دلش مهربونه!

ماني خيلي از مادام و شوهرش راضي بود. ماري زني مرتب و دقيق و خيلي جدي بود و هر کارش رو سر ساعت و با برنامه انجام مي داد. خيلي وقت ها از کارهام حرصي مي شد. من زياد منظم و دقيق نبودم و هميشه لباس هام پهن زمين بود و ماري هم هميشه دنبالم راه مي افتاد و طفلي کل لباس هام رو جمع مي کرد. از دستم خيلي عصبي بود.

وقت نهار و شام و صبحانه هميشه دقيق سر يه ساعت منظم و ويژه اي بود.

برخلاف ماري، جک مرد خيلي مهربون و خنده رويي بود. پيرتر و شکسته تر از ماري بود اما معلوم بود عاشقونه ماري رو دوست داره!

با ديدن ميز صبحونه، اشتهام تحريک شد. رنگ هاي شاد و مخلفات خوشمزه ي رو ميز بهم چشمک مي زد.

ماني خوب به مادام ياد داده بود که غذاهاي ايروني و صبحونه ي ايروني به خوردمون بده.

در حالي که داشتم به زورِ چاي، لقمه ي بزرگ کره و عسل رو از گلوم پايين مي دادم، گفتم:

ــ ماني کي رفت؟!

مادام مشغول جمع کردن وسايل تو آشپزخونه بود. خيلي سرد گفت:

ــ آقا صبح زود صبحونه خوردن و رفتن. به ما سپردن که اگه چيزي خواستين، براتون فراهم کنيم. در ضمن مريم خانوم عصر ميان ديدنتون!

مريم همسر امير، دوست ماني بود. دختر خيلي آروم و خوبي بود. امير خودش هم خيلي خوب بود و تو دو ماهي که از اقامت ما مي گذشت، خيلي به ماني کمک کرده بود. ماني به کمک امير و با پشتکاري که داشت، خيلي زودتر از اون چيزي که فکرش رو مي کردم، تو بيمارستاني که امير توش کار مي کرد، براي خودش برو و بيايي پيدا کرد. هنوز هم همون مانيِ عاشق و مهربون سابق بود. يه در صد هم از عشق و محبت هاش کم نشده بود. اما من هيچ احساسي به ماني و زندگيم نداشتم. هيچ ذوقي تو وجودم نبود. براي اين که حوصله ام سر نره، گاهي مي رفتم تو کتاب فروشي اي که نزديک خونه مون بود کار مي کردم.

لباس هام رو پوشيدم. بايد مي رفتم کتاب فروشي. به حياط رفتم. گل هاي قرمزي که جک تو باغچه کاشته بود، بهم حس خوبي مي داد. باغچه خيلي زيبا و مرتب شده بود. جک هر روز درخت ها رو هرس مي کرد و برگ هاي زرد و خشک شده ي بوته ها رو با قيچي مي بريد.

کوچه پهن و طولاني بود. از کنارم چند تا دوچرخه سوار با سرعت عبور کردن. دخترها لباس هاي ورزشي پوشيده بودن و چند تا پسر هم دنبالشون با سرعت دوچرخه رو هدايت مي کردن. خيلي خوش بودن.

دختري قد بلند با موهايي بلوند و تاب و شلوارکي قرمز رنگ، از کنارم رد شد. يه جور خاصي بهم نگاه مي کرد. انگار متوجه شده بود که اين جايي نيستم. دست چپش قلاده ي سگ زشت و قهوه اي رنگي بود که از ديدن سگ چندشم شد. با سرعت از کنار دختر عبور کردم. دوست نداشتم اين طوري نگاهم کنه!

به کتاب فروشي رسيدم. کتاب فروشيِ بزرگ و خيلي مجهزي بود. هشت نفر توش کار مي کردن و رئيسمون يه مرد چاق و خيلي اخمو اما خيلي کار کشته بود.

به صورت خندان کامليا چشم دوختم. اصليتش فرانسوي بود. چشم هاي آبي و صورت سفيدي داشت. چهره ي دوست داشتني و بدون آرايشش خيلي برام جالب و قابل توجه بود. قاعدتا اگه ايران بود، با اين تيپ و اين صورت ظاهر نمي شد! ديدن يه دختر چشم آبي که فقط يه رژ کمرنگ صورتي مي زد، برام عجيب و جالب بود.

کامليا از صدقه سري دوست پسرهاي ايرونيش، فارسي رو تک و توک و خيلي دست و پا شکسته بلد بود اما چون با لهجه حرف مي زد، هميشه باعث خندوندن من مي شد! احوالپرسي گرمي باهاش کردم و اون هم که شرط مي بندم از بعضي حرف هام چيزي نفهميده بود، مثل کاسکويي که حرف هاي دوست پسرهاش رو تکرار مي کنه، يه سري چرت و پرت تحويلم داد و من باز هم فقط خنديدم.

به سمت مشتري هاي با کلاس کتاب فروشي که پاي ثابت بودن، رفتم و چند نفرشون رو راهنمايي کردم. در همين لحظه گوشيم زنگ خورد. شماره ي ماني بود.

ــ سلام همسرم. خوبي؟

ــ سلام ماني. مرسي خوبم. تو چطوري؟

ــ من هم خوبم. صبح مجبور شدم زودتر برم. سرم خيلي شلوغه و نشد با هم صبحونه بخوريم.

ــ اشکالي نداره. مادام بهم گفت که عجله داشتي.

ــ کتاب فروشي اي؟

ــ آره.

ــ خودت رفتي؟ مگه صد بار نگفتم بذار جک برسوندت؟ تو هنوز با اين جا آشنا نيستي، گم مي شيا!

ــ مگه بچه ام؟ ياد مي گيرم.


romangram.com | @romangraam