#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_192

مامان، مهربون نگاهم کرد و برام چاي ريخت. حتي دلم براي غرغرهاي مامان هم تنگ مي شد!

ماني تند تند چاييش رو سر کشيد.

مامان گفت:

ــ عجله نکن ماني جان! ايشاا... سر ساعت ميرين فرودگاه! پروازها زياد تأخير دارن.

ــ واا... من که چشمم آب نمي خوره دير نکنيم. با صبر و حوصله اي که نيلوفر داره، خيلي همت کنيم، نه برسيم اون جا!

نگار و هستي هم سر رسيدن. ماني رفت تا وسايلش رو جمع کنه!

نگار گفت:

ــ وسايلت رو جمع کردي نيلو؟

گفتم:

ــ آره. من نمي دونم اين ماني چي داره تو چمدونش پُر مي کنه که تمومي نداره!

هستي گفت:

ــ ماني خيلي پسر حساسيه! من يادمه يه بار مي خواستيم بريم شمال، بيست بار چمدون ها رو چک مي کرد تا چيزي رو جا نذاشته باشيم!

گفتم:

ــ تينا خوابه؟

نگار گفت:

ــ ديشب با کلي مکافات خوابوندمش. هي مي گفت ماماني، مي شه خاله نيلوفر نره؟!

بغض، گلوم رو گرفت. کاش مي شد نَرم! ديگه صبحونه از گلوم پايين نرفت. به اتاقم برگشتم.

ماني چمدون ها رو تو صندوق عقب جا داد. اشک تو چشم هام حلقه زد. براي آخرين بار اتاقم رو، تختم رو، عروسک هام رو، کار دستي هاي اول راهنماييم رو نگاه کردم. آه عميقي کشيدم. از زير قرآني که مامان برامون گرفت، رد شديم.

به اتاق تينا رفتم. غرق خواب بود. آروم گونه اش رو ب*و*سيدم و نوازشش کردم. در رو بستم و سوار ماشين شدم!

بعد از چند ساعت معطلي، به فرودگاه رسيديم. وقتش بود که از بقيه جدا بشيم.

مامان گريه کرد و برام آرزوي خوشبختي کرد. اشک هام بي اختيار جاري بود. هما، ماني رو محکم ب*غ*ل کرد و گريه کرد.

خيلي لحظه ي سختي بود. نريمان هم اشک تو چشم هاش حلقه زده بود اما لبخند مي زد.

همراه ماني از همه دور شدم. چهره ي تک تک خونواده ام رو تو ذهنم مجسم کردم و براشون دست تکون دادم.

ماني دستم رو گرفت و گفت:

ــ بريم ديگه نيلوفر!

باز هم جاي خالي يه نفر رو بين کساني که براي بدرقه ام اومده بودن، حس مي کردم. کسي که هيچ وقت نبود. کسي که هميشه جاي خاليش حس مي شد. اشک هام بند نمي اومد. دلم براش تنگ شده بود. کاش براي آخرين بار مي ديدمش! کاش... اما يه حسي داشتم. حس مي کردم برديا حضور داره و داره با اشک بدرقه ام مي کنه! آخ که فکرش هم چقدر دلگرمم مي کرد!

چه خداحافظي تلخي بود!

آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟!

و شمعداني ها را، در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟!

آيا دوباره روي ليوان ها خواهم ر*ق*صيد؟

آيا دوباره، زنگِ در، مرا به سوي انتظار صدا خواهد برد؟!فصل شانزدهم

پنجره ي اتاق خوابم رو باز کردم. نور طلايي رنگ خورشيد رو صورتم تابيد و حس خوبي رو بهم القا کرد!

ياد دو بيت شعر افتادم و زير لب خوندم:

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد.

به جويبار، که در من جاري بود.

romangram.com | @romangraam