#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_191


ــ باز اين خودش رو چسبوند به ما!

نريمان گفت:

ــ اوي، اوي؛ آبجي کوچيکه! فکر نکن چون داري ميري، نازت رو مي کشما! عمرا!

ماني گفت:

ــ خودم نازش رو مي کشم!

نريمان به هستي چشمکي زد و گفت:

ــ اوه، اوه! فکر کنم ديگه وقتشه! خب هستي جون بريم که اين دو تا بدبخت، کلي امشب با هم کار دارن!

صورتم از خجالت داغ شد.

هستي با خنده گفت:

ــ آره حق با نريمانه! دير وقت هم هست و خسته اين!

نيشگوني از بازوي هستي گرفتم و گفتم:

ــ خيلي بدجنسي!

ماني خنديد و گفت:

ــ خيالتون راحت! من که امشب اين قدر خسته ام که الآن از هوش ميرم!

نريمان دستي به شونه ي ماني زد و با خنده گفت:

ــ اتفاقا حال آدم رو جا مياره! امتحانش کن. من امتحان کردم. عاليه!

هستي جيغ کوتاهي کشيد و بازوي نريمان رو کشيد. با کلي خنده، شب بخير گفتن و رفتن!

روي تختم نشستم و گفتم:

ــ باورم نمي شه که دارم از اتاقم ميرم!

ــ بالاخره يه روزي بايد از اين جا دل مي کَندي ديگه. نه؟

ــ آره خب؛ اما فکر نمي کردم بايد اين طوري اين جا رو ترک کنم!

ماني لباس راحتي پوشيد و رو تختم دراز کشيد.

ــ نيلوفر وسايلت رو جمع کردي؟ صبح زياد وقت نداريما!

ــ جمع کردم. نگران نباش!

چراغ ها رو خاموش کردم و کنار ماني دراز کشيدم. ديگه دوست نداشتم ازش دوري کنم. يه حسي من رو به سمتش مي کشوند. ماني موهام رو نوازش کرد و گفت:

ــ هر کاري مي کنم تا خوشبخت بشي و از انتخابم پشيمون نشي!

لبخند تلخي زدم. ماني انتخاب من نبود!

* * *

صداي ماني رو شنيدم.

ــ پاشو دختر خوب. تا بلند شي و صبحونه بخوري، دير مي شه ها!

ــ ساعت چنده؟

ــ تا تو حاضر بشي مي شه هفت. پاشو.

از رو تختم بلند شدم. به دستشويي رفتم و دست و صورتم رو شستم.

چقدر خونه مون رو دوست داشتم. تازه مي فهميدم که چقدر به اين جا عادت کردم! فکر اين که چند سال بايد دوري از اين جا رو تحمل کنم، مثل خوره افتاده بود به جونم و اذيتم مي کرد.


romangram.com | @romangraam