#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_190
ژينوس محکم ب*غ*لم کرد و در حالي که اشک مي ريخت، برام آرزوي خوشبختي کرد. بغضم رو قورت دادم.
با اين که از دست نيما ناراحت بودم اما محکم ب*غ*لش کردم و چند بار ب*و*سيدمش! دلم براي اين رئيس بازي هاش تنگ مي شد. سوار ماشين ماني شدم. اشک هام راه گرفت.
ماني ماشين رو روشن کرد. حواسش به اشک هام نبود.
ــ هستي هم مياد خونه ي ما!
فين فيني کردم و نگاه ماني روم ثابت موند.
ــ داري گريه مي کني؟ آخه کدوم عروسي اين طوري شب عروسيش آبغوره مي گيره؟
ماني دستمالي بهم داد و اشک هام رو پاک کردم.
ــ هستي مياد خونه ي ما؟! آقاي پرور اجازه داد؟
ــ آره. نريمان ازش اجازه گرفت.
ــ دلم براي همه شون تنگ مي شه!
ــ مگه من دلم تنگ نمي شه؟! زن امير دختر خوبيه! مطمئنم اون جا همدم خوبي مي شه برات!
به خونه رسيديم. به اتاقم رفتم. بوي غم تو همه ي اتاقم حس مي شد. به چمدان بزرگ گوشه ي اتاقم زل زدم. دلم گرفت. اتاقم تقريبا خالي و خلوت بود! قفسه ي کتاب هام مرتب و دست نخورده، گوشه ي اتاقم بود.
لباس عروسم رو در آوردم و تاپ و شلوارک قرمز رنگي پوشيدم. موهام رو هم باز کردم.
هستي داخل اتاقم شده بود و داشت نگاهم مي کرد.
ــ چيه هستي؟ چرا زل زدي بهم؟
هستي با صدايي لرزان و بغض آلود گفت:
ــ دلم برات تنگ مي شه نيلوفر! نمي دونم وقتي بري با کي حرف بزنم و آروم بشم؟! دق مي کنم نيلوفر!
اشک هاي هستي راه گرفت و رو گونه هاش نشست.
ــ هستي به جاي اين که من رو دلداري بدي، داري گريه مي کني ديوونه؟!
به سمت هستي رفتم و سرش رو ب*غ*ل کردم. بهترين دوستم بود و خيلي دوستش داشتم. همدم تنهايي ها و ناراحتي هام بود.
با بغض گفتم:
ــ هستي رفتم اون جا، بي معرفت نشيا! ازم خبر بگيريا دخترکم!
با شنيدن کلمه ي "دخترکم" هق هق هردومون هوا رفت.
در اتاقم باز شد و ماني داخل شد و با خنده گفت:
ــ ببين چه خبره؟ مراسم اشک ريزونه؟!
من و هستي اشک هامون رو پاک کرديم.
هستي گفت:
ــ اشک خوشحاليه داداشي! خيلي خوشحالم از اين که شما رو کنار هم و با هم مي بينم!
ماني ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
ــ مگه قرار بود کنار هم نباشيم؟
هستي گفت:
ــ نه نه! منظورم اين نبود.
نريمان هم سر و کله اش پيدا شد!
ــ به به! مي بينم که جَمعتون، جَمعه!
گفتم:
romangram.com | @romangraam