#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_189


صداي بهار اومد:

ــ به افتخار عروس و دوماد. هــــــــورا!

واي! کي بهار رو تحمل مي کرد!؟ مي دونستم که تا بلند نشم و نر*ق*صم، بهار ول کن نيست. با اکراه و قدم هايي سست، خودم رو به وسط سالن رسوندم. وسط خلوت شد. ماني هم سر رسيد. ماني کنار گوشم آهسته گفت:

ــ اگه دوست نداري بر*ق*صي، بگو تا خودم يه جوري درستش کنم!

نمي دونم چرا يه لحظه از خودم بدم اومد! چطور دلم مي اومد ماني رو ناراحت کنم؟ اون من رو دوست داشت، اين رو مطمئن بودم. ماني خيلي مهربون بود! دستم رو روي شونه ي مردونه ي ماني گذاشتم. اين يعني اين که مي ر*ق*صم! ماني لبخند زيبا و دلنشيني زد و با عشق زل زد تو چشم هام. کمرم رو گرفت و قدم هاش رو باهام هماهنگ کرد.

چراغ ها خاموش شد و کم کم بقيه هم وسط سالن اومدن و سالن پُر شد! ماني با عشق و محبت نگاهم مي کرد و من نگاهم رو به سينه اش دوختم تا مجبور نشم نگاه هاش رو تحمل کنم!

سعي کردم به روزهاي با ماني فکر کنم! به روزهاي خوب؛ به عشقي که شايد بعدها به وجود مي اومد!

کم کم حس کردم که لب هاي ماني داره به لب هام نزديک مي شه. انگار برق صد ولتي بهم زده باشن، سريع دست هام رو از رو شونه اش برداشتم و به عقب رفتم. ماني با تعجب نگاهم کرد. خوشبختانه بخت با من يار بود و آهنگ تموم شد و همه برامون دست زدن و کسي متوجه ما نشد!

سر جامون برگشتيم.

ــ چمدونت رو بستي؟

بدون اين که نگاهش کنم، سرم رو تکون دادم.

ــ هشت بايد فرودگاه باشيما!

حرفي نزدم.

ــ تو نمي خواي اين اخم هات رو باز کني؟ نيلوفر به خدا اگه بخواي از حالا عنق بازي در بياري، ميرم بليط ها رو پاره مي کنم و ديگه اسم کانادا رو هم نميارما!

لحنش جدي و تهديد آميز بود. به زور لبخندي زدم. دوست نداشتم باز هم مقصر، من باشم!

ــ با اين که خيلي زور زدي تا همين هم تحويل بدي، اما خب براي شروع خوبه!

از حرفش خنده ام گرفت و خنديدم. ماني وقتي متوجه خنده ي از ته دلم شد، لبخند پهني زد و دست هام رو گرفت و گفت:

ــ پاشو مي خوام چند تا عکس خوشگل با هم بندازيم!

مي دونستم که نبايد لبخند بزنما. حالا خوبه چيز ديگه اي ازم نخواست. بي جنبه!

دختر فيلم بردار بهمون نزديک شد و چند تا عکس با ژست هاي لوس ازمون گفت.

دختر با خنده گفت:

ــ آقا دوماد چي به عروس خانوم گفتي که يه ريز مي خنده و ديگه اخمو نيست؟

ماني خنديد و گفت:

ــ خانوم من اون قدرها هم عنق نيست. يه قلقي داره که کار هر کسي نيست!

دختر ساکت شد. خيلي دوست داشتم پاشنه ي ده سانتي کفشم رو بذارم رو اسپورت خوش رنگش تا از درد بميره!

کم کم سالن خلوت شد و بعد از بخور بخور حسابي، که معلوم بود کادوها پول غذاي امشب رو در نمياره، همه رفتن!

هستي گفت:

ــ ماني کجا ميريد؟ ميرين خونه ي مامان پروانه؟

گفتم:

ــ آره ديگه. ميريم خونه ي ما!

مامان گفت:

ــ ايشاا... صبح از اون جا ميرن فرودگاه!

نيما گفت:

ــ پس ما امشب خداحافظيمون رو مي کنيم. فردا نه من مي تونم بيام فرودگاه، نه ژينوس!


romangram.com | @romangraam