#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_186
ــ چه فرقي داره که تو اول بري يا اون؟! الآن دو هفته است که از شمال برگشتين! نه اون از تو خبري گرفته، نه تو!
ــ حتما داره به طلاق فکر مي کنه!
ــ فکر جدايي رو از سرت بيرون کن. من يه عمري با بدبختي آبرو جمع نکردم که حالا تو راحت از خيرش بگذري!
ــ پس من چي کار کنم؟
ــ بايد باهاش بري.
ــ برم؟! چرا؟!
ــ چون زنشي. چون يه قرارهايي بينتون هست!
ــ چون يه غلطي کردم و زنش شدم، بايد هر چي گفت، بگم چشم؟!
ــ اون که نميره خارج براي خوش گذروني! ميره تا تو رو خوشبخت کنه. تا تو رو تو خوشي غرق کنه!
ــ من اين خوشي رو نمي خوام. مگه نمي گيد براي منه؟ من نمي نخوام!
ــ تو مي دونستي ماني پزشکه و کارش حساس و سخته! پس چرا قبولش کردي؟
ــ من نمي دونستم قراره بعد از ازدواج برم خارج. من خبر نداشتم قراره تنهايي بکشم!
ــ روزهاي اولش سخته! يه مدت بگذره، ياد مي گيري.
ــ چي رو ياد مي گيرم؟! تنهايي رو؟ بي کسي رو؟!
ــ بي خود حرف الکي نزن. اون جا کلي دوست و آشنا پيدا مي کني، تازه ماني هم کنارته! چي مي خواي از اين بهتر؟!
ــ شما که مي خواستين از شر من خلاص بشين، چرا راه بهتري رو پيدا نکردين؟!
ــ باز چرت گفتي؟ من به فکر تو و خوشبختيتم!
ــ من اين خوشبختي رو نمي خوام.
مامان با اخم رفت. در رو هم محکم بست. از دست مامان تا حد مرگ عصبي بودم. دوست داشت اختيار من رو دستش بگيره. انگار نه انگار که من هم آدمم و حق انتخاب دارم! فقط به ماني فکر مي کرد. پس من چي؟! مگه من دخترش نبودم؟! حس کردم که چقدر جاي خاليِ بابا رو حس مي کنم. کاش بود!
دو هفته اي بود که خودم رو تو اتاقم حبس کرده بودم. نه جايي مي رفتم و نه حاضر بودم کسي رو ببينم؛ به تلفن هاي هستي هم جواب نمي دادم. حوصله ي هيچ كسي رو نداشتم. از سفر شمال تا حالا، ماني رو نديده بودم. هر چند که تمايلي هم براي ديدنش نداشتم.
صداي مامان اومد:
ــ نيلوفر بيا پايين. هستي اومده تو رو ببينه!
اگه مخالفت مي کردم، بعدا بايد حساب پس مي دادم؛ من هم که بي حوصله بودم! با بي رغبتي پله ها رو دو تا يکي کردم و به هال رفتم. هستي و نريمان رو مبل نشسته بودن. خيلي سرد باهاشون سلام و احوالپرسي کردم. خوب مي دونستم که نريمان چقدر ازم دلگيره. از سلام دادنش معلوم بود. اون هم ماني رو به من ترجيح مي داد!
مامان گفت:
ــ نيلوفر پاشو يه زنگ بزن به آقا ماني، شام بياد دور هم باشيم!
از لحن آمرانه ي مامان خيلي بدم اومد. با گستاخي گفتم:
ــ اگه مي خوايد دعوتش کنيد، خودتون اين کار رو انجام بدين!
مامان با حرص رو به نريمان گفت:
ــ ديدي لج مي کنه؟ اصلا حرف حساب حاليش نمي شه. فقط بلده بچه بازي در بياره!
گفتم:
ــ آره من بچم! چرا شوهرم دادين؟!
نريمان با خشم گفت:
ــ خيلي خود سر شدي نيلوفر. اين بحث مسخره رو تمومش کن و برو با ماني حرف بزن! چي رو مي خواي ثابت کني؟ هــــــان؟ چي مي خواي؟
ــ طلاق!
هستي جيغ کوتاهي کشيد و گفت:
romangram.com | @romangraam