#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_187
ــ طلاق؟! هيچ معلوم هست چي ميگي؟ به اين زودي جا زدي نيلوفر؟ مگه ماني ازت چي خواسته که داري اين کار رو باهاش مي کني؟ تو اين يه هفته، ذره ذره آب شدن ماني رو با چشمم ديدم. اگه بدوني چه حالي داره؟! حتي به خاطر تو داره فکر کانادا رو از سرش بيرون مي کنه! اين حق داداشم نيست!
نريمان داد زد:
ــ تو خيلي غلط کردي که به طلاق فکر مي کني. مگه ازدواج کشکه که هر وقت يه مشکل پيش اومد، راحت بگي طلاق مي خوام؟ مي خواي بموني ايران چي کار کني؟ هــــــان؟
از اين که همه واسه من جبهه مي گرفتن و من رو مقصر مي دونستن، بغض کردم. مگه گ*ن*ا*ه من چي بود؟ چرا کسي به من و حرف دلم فکر نمي کرد؟ چرا کسي درکم نمي کرد؟ همه اش ماني...ماني... ماني!
نريمان رو به هستي گفت:
ــ پاشو زنگ بزن به ماني، بگو شام بياد اين جا! اين قهر و کدورت بايد امشب تموم بشه!
هستي به سمت تلفن رفت. با گريه به سمت اتاقم رفتم!
* * *
صداي زن آرايشگر من رو از افکار ريز و درشتم جدا کرد.
ــ خب عروس خانوم خوشگل، کارت تموم شد! چطوره؟
نوشين نگاهم کرد. برق خوشحالي تو چشم هاش معلوم بود.
ــ واي! چقدر ناز شدي نيلوفر! مطمئنم زيباترين عروسي هستي که به عمرم ديدم! من به آقا ماني زنگ مي زنم!
نوشين ازم دور شد. زن آرايشگر با لبخند نگاهم مي کرد. خودم رو تو آينه ديدم. هيچ دليلي براي لبخند زدن و خوشحال بودن نداشتم! مگه غير از اين بود که همه نظراتشون رو بهم تحميل کردن و باعث شدن من الآن اين جا باشم؟! من هيچ وقت دنبال اين زندگي نبودم.
در عرض يه ماه بساط عروسي رو راه انداختن تا زودتر از ايران بريم و کارهاي ماني درست بشه! اصلا من مهم نبودم! رضايتم مهم نبود!
براي خريد لباس عروس و خرت پرت هاي عروسي، اصلا جايي نرفتم. نوشين و هستي و ماني خودشون زحمت همه چيز رو کشيده بودن.
به لباس عروسم نگاه کردم. اگر چه سليقه ي خودم نبود، اما کاملا اندازه ي بدنم بود و کمرم رو به خوبي نشون مي داد. مطمئن بودم که اين لباس رو هستي پرو کرده چون همه اش پنج کيلو از من چاق تر بود.
با همه قهر کرده بودم. مامان از دستم عصبي بود و ماني هم سکوت مي کرد. شايد فکر مي کرد که وقتي از ايران بريم، من آروم تر مي شم و باهاش راه ميام! اون چيزي که الآن مهم بود، اين بود که من راضي نبودم!
به کمک نوشين شنلي رو از جنس ساتن پوشيدم. بعد از چند دقيقه ماني سر رسيد.
از زير کلاه شنلم، صورت جذاب و مردونه ي ماني رو نگاه کردم. چقدر ته ريش بهش مي اومد!
اين قدر از دستش عصبي بودم که فوري کلاهم رو پايين کشيدم تا ديگه نبينمش! ماني متوجه حرکتم شد اما اعتراضي نکرد. دسته گلم رو که پُر از رز نباتي بود، به دستم داد.
ماني خواست کمکم کنه تا سوار ماشين بشم که من فورا دست نوشين رو گرفتم و سوار ماشين شدم. عصبي شدن ماني رو به وضوح مي ديدم اما برام مهم نبود!
نوشين صندلي عقب ماشين گل زده ي ماني نشست. بوي عطر خنک و گرون ماني کل فضاي ماشين رو گرفته بود. چرا برام امشب زيبا نبود؟! شبي که براي هر دختري يه عالمه خاطره داشت، براي من خيلي معمولي و غم انگيز بود. فردا قرار بود من و ماني براي چند سالي که مدتش هم معلوم نبود، بريم کانادا. همين کافي بود تا بغض کنم؛ اما گريه نکردم. گريه کاري رو درست نمي کرد. اگه درست مي کرد، اين يه ماه بايد درست مي کرد! خوب يادمه که چطوري نريمان و مامان و نيما مجبورم کردن که موافقت کنم! همه مي دونستن که از ته دل راضي نيستم، حتي ماني! اما خودشون رو زدن به نفهمي!
در طول راه از هيچ کدوممون هيچ صدايي در نيومد. به سالن رسيديم. لباسم خيلي سنگين بود و با مصيبت راه مي رفتم. دوست داشتم زودتر از شر اين لباس سنگين و بي خاصيت راحت بشم! با کلي بدبختي با اون کفش هاي پاشنه بلند که نمي دونم سليقه ي کدوم بي شعوري بود، راه مي رفتم! نوشين به سمت فيلم بردار رفت و ماني اين بار خودش بازوم رو گرفت و کمک کرد تا راه برم!
فيلم بردار يه دختر قد بلند با پوستي سفيد بود.
ــ آقا دوماد لطفا کلاه شنل عروس خانوم رو بالا بزنين!
نذاشتم ماني حرکتي بکنه و سريع مثل جن زده ها خودم کلاه شنلم رو بالا زدم. فيلم بردار بيچاره ماتش برده بود! اما براي من مهم نبود که در موردم چي فکر مي کنه! همين که سرش داد نزده بودم، جاي شکر داشت!
دلم نمي خواست کسي رو ببينم. فاميل رو که مي ديدم، داغ دلم تازه مي شد. بوي اسفند کل سالن رو پُر کرده بود! صداي آهنگ اين قدر زياد بود که حس کردم الآنه که سرم منفجر بشه و از کانادا رفتن خلاص بشم!
خرامان خرامان از لا به لاي جمعيت عبور کرديم و به جايگاه مخصوص عروس و دوماد رسيديم.
نوشين بهم نزديک شد و شنلم رو درآورد. همه ي نگاه ها به سمتم کشيده شد. حتي رغبت نکرده بودم نگاه کنم ببينم آرايشگره سر موهاي نازنينم چه بلايي آورده که اين قدر درد مي کنه! اين قدر کشيده بودش که حس مي کردم سرم داره از درد مي ترکه! به زحمت رو صندلي نشستم. همه داشتن نگاهم مي کردن و من يه لبخند مسخره که معلوم بود خيلي آبکي و شُله رو لب هام بود! کم کم آهنگ شاد باعث شد نگاه هاش رو از من بگيرن و به وسط سالن بيان و بر*ق*صن! نفس راحتي کشيدم. ديگه حواسشون به من و اون لبخند مسخره ام نبود!
هستي پيراهن بلندي به رنگ کرم پوشيده بود. با هستي حرف نمي زدم. اون رو مسئول اين بدبختي هام مي دونستم!
نگار با چشم هايي غمگين نگاهم مي كرد. انگار فقط اون مي دونست که من چي کشيدم و چه غمي تو سينه ام هست!
آقاي پرور کنار نيما وايساده بود و با لبخند نگاهم مي کرد. خيلي دوستش داشتم!
بهار حسابي شيطنت مي کرد و صداي خنده هاي پارسا و فرزام رو در آورده بود!
باز هم جاي خاليِ برديا. کاش امشب بود. بهش نياز داشتم. به نگاه هاي سرد اما گرمش! سرد بود اما نمي دونم چرا من اين قدر با بودنش احساس دلگرمي مي کردم! باز هم نبود و در حسرتش مي سوختم! ديگه معلوم نبود که کي مي تونستم ببينمش!
romangram.com | @romangraam