#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_185


ــ يکي از دوست هام دو، سه سالي مي شه که رفته کانادا. فوق تخصصش رو اون جا گرفته. الآن هم تو يه بيمارستان ايراني و خيلي مجهز داره کار مي کنه و کلي پول داره پارو مي کنه! زنش هم باهاش رفته و داره اون جا خيلي آروم و راحت زندگي مي کنه.

ــ خب؟! دوستت رفته، اون وقت به ما چه؟

ــ امير کارهاي من رو هم جور کرده. حتي اقامت ما رو هم گرفته! وقتي عروسي کرديم، چند سالي بايد بريم اون جا. اون جا خيلي زود موفق و مشهور مي شم و يه زندگي راحت رو برات مي سازم!

ماني مي گفت و من مثل مجسمه فقط به لب هاش زل زده بودم. اميد داشتم که آخرش بگه "شما در مقابل دوربين مخفي قرار دارين" و کلي بخنديم و بعدش من هم ناز کنم و باهاش قهر کنم و اون بياد منت کشي!اما انگار جدي بود. خبري از شوخي و خنده نبود! پس اين سفر يه جوري به خاطر اين بود که من رو خر کنه و رضايتم رو جلب کنه که باهاش برم کانادا؟! لب هام رو به هم فشار دادم تا بغضم نترکه!

ــ نمي خواي چيزي بگي؟!

با صدايي لرزان و قاطي با خشم گفتم:

ــ تو که به فکر آينده ي شغلي و موفقيت و مشهور شدنت بودي، چرا اومدي خواستگاريم؟ چرا روز اول بهم نگفتي که قراره بري خارج؟ مي خواستي تو عمل انجام شده قرارم بدي؟!

ــ ببين نيلوفر، تند نرو لطفاً. من قصد نداشتم برم كانادا، همين چند روز پيش بحثش پيش اومد. امير باهام تماس گرفت و بهم پيشنهادش رو داد. من هم قبول کردم و کارهامون رو جور کرد! به مامانت هم جريان رو گفتم، قبول کرد. کلي هم خوشحال شد که دارم ميرم پي سرنوشتم و اون جا موفق تر مي شم! کسي جلوم رو نگرفته! حتي بابام هم که بيست و پنج ساله زحمتم رو کشيده، فقط بهم با لبخند گفت که زنت رو هم راضي کن! همين! همه مي دونن که اون جا برام بهتره! حقوق عالي؛ امکانات عالي! چرا مخالفي؟ تو اگه دوست داري من به اون چيزي که چند ساله دارم براش زحمت مي کشم، برسم، بايد باهام موافق باشي! بايد کنارم باشي و باهام بياي!

ــ نه؛ من هيچ جا نميام! تو هر جا دوست داري برو!

ــ برم؟! کجا برم؟ مثل اين که متوجه نمي شي. من که نميرم دو هفته اي برگردم. من واسه چهار، پنج سال، شايد هم براي هميشه ميرم! متوجهي؟

ــ من رو طلاق بده و بعد هر جا دوست داري، برو.

نمي دونم چي شد که به فکر طلاق افتادم. فقط مي دونستم که دوري از ايران و خونواده ام برام خيلي سخته!

ماني از حرفم عصبي شد. از جا بلند شد. پره هاي بينيش به شدت باز و بسته مي شد!

ــ چرا اين قدر بچه بازي درمياري؟! زندگي مگه کشکه؟ که تو رو طلاق بدم و برم؟! تو زن شرعي و قانونيه مني! من هر جا ميرم، تو هم بايد باهام بياي! حتي اگه برم کره ي ماه!

ــ تو يا هر کس ديگه اي، نمي تونين من رو مجبور کنين که کاري رو که دوست ندارم رو انجام بدم! من با تو جايي نميام. خونه و زندگي و خونواده ي من اين جا هستن! تو هم اگه به فکر پيشرفت و حقوق و مزاياي بالا هستي، تنها برو!

ــ من ميرم، تو رو هم با خودم مي برم!

ــ بهتره به فکر يه محضر براي طلاق باشي!

ماني به حالت عصبي خنديد و گفت:

ــ جدي بودن من رو وقتي سوار هواپيمات کردم مي فهمي!

ماني تند تند از پله هاي مارپيچي بالا رفت. بغضم ترکيد و گريه کردم. دوست نداشتم بيشتر از اين تنها و بي کس بشم. من تو کشور خودم و کنار خونواده ام تنها بودم، واي به حال اين که برم يه کشور غريب، وسط يه مشت آدم زبون نفهم!

صبح با صداي تق تق از خواب بيدار شدم. رو کاناپه خوابم برده بود. چشم هام از شدت گريه هاي ديشب مي سوخت. ماني رو ديدم. داشت دکمه هاي پيراهن سرمه اي رنگش رو مي بست. ياد ديشب و پيشنهاد ماني افتادم! قلبم درد گرفت. ليواني شير خوردم. صداي ماني اومد:

ــ حاضر شو. بر مي گرديم تهران!

صداش خيلي سرد و خشک بود. من رو ياد برديا انداخت! قلبم گرفت. آخ برديا!

نمي دونستم اگه اين پيشنهاد رو برديا بهم مي داد، قبول مي کردم يا نه؛ اما حالا کاملا مخالف بودم!

ماني ساک دستي من و خودش رو برداشت و گفت:

ــ ميرم ماشين رو روشن کنم. زود بيا!

ماني رفت. به گل هاي خشک شده ي رز کف آشپزخونه زل زدم. اشک تو چشم هام حلقه بست.

چه آينده ي شومي! چقدر عشق مثل اين گل ها زود پرپر مي شه! ماني ديشب با خودخواهي باهام حرف زد!

فصل پانزدهم

ــ چيه باز بُق کردي نشستي گوشه ي اتاقت؟! تو نمي خواي دست از اين بچه بازيت برداري؟ دو هفته است با همه قهر کردي که چي بشه؟ اون شوهر بيچاره ات هم که ديگه هيچي. آره؟!

اين بيستمين باري بود که مامان غر مي زد. از دستش ديگه کفري بودم.

ــ مامان تو رو خدا سر به سرم نذارين! به اندازه ي کافي داغون هستم!

ــ دِ تقصير خودته ديگه! پاشو يه زنگ بزن به ماني، هم براي شام دعوتش کن، هم يه جوري از دلش دربيار!

ــ من از دلش در بيارم؟! اون من رو ناراحت کرده؛ اون حرفش رو داره بهم تحميل مي کنه؛ اون وقت، من برم منت کشي؟!


romangram.com | @romangraam