#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_182

ــ من بيدارم.

ــ نه، قبول نيست. يکي از چشم هات بازه. پاشو دختر! ببين شوهرت چي کارها کرده؟!

ماني خم شد و پتو رو از روم کشيد. سردم شد و مثل جنين به خودم پيچيدم.

ــ اَه! پاشو نيلو.

ــ من خوابم مياد.

ــ باشه. بخواب!

فکر کردم ماني از بيدار کردنم، پشيمون شده و رفته. راحت خودم رو تو تخت ول کردم و غرق خواب شيريني بودم که موها و صورتم خيس شد. ترسيدم و جيغ کوتاهي کشيدم. چشم هام رو ماليدم و مثل فنر از جا پريدم.

ماني با خنده نگاهم مي کرد و پارچي خالي هم دستش بود.

ــ ببخشيد؛ مجبور شدم به زور متوسل بشم.

موهام خيس خيس بود.

ــ مي کشمت مـــــــــاني. ببين چي کارم کردي؟!

به دنبال ماني دويدم. ماني هم به سمت آشپزخونه رفت. نفس نفس مي زدم. خيلي من رو ترسونده بود!

به آشپزخونه که رسيدم، وا رفتم. واي! چقدر قشنگ بود! کلي رزهاي رنگارنگ، کف آشپزخونه ريخته شده بود و با گلبرگ هاي رز قرمزي، اول اسم من و ماني به طرز زيبايي، مرتب چيده شده بود. خيلي خوشگل بود. مثل رويا بود!

ــ واي! اين ها کار توئه؟! خيلي خوشگلن.

ماني وايساده بود و من و تعجبم رو نگاه مي کرد. از اين که خوشم اومده بود، کيفور بود.

ــ چطوره؟ خوشت اومد؟

ــ ديــــوونه! اين جا چه خبره؟ اين همه گل؟!

ــ همه اش براي توئه! ديوونه ام ديگه!

خم شدم و چند تا شاخه رز قرمز و صورتي رو تو دستم گرفتم و بو کردم.

ــ واي ماني؛ من عاشق رزم! خيلي قشنگن اما خب گ*ن*ا*ه دارن. حيفه!

ــ گل براي همين کارها است ديگه!

ماني بهم نزديک شد. رز زرد رنگي رو لا به لاي موهام گذاشت و گفت:

ــ حالا شدي حنا؛ دختري در مزرعه!

ماني خنديد.

ــ اين ها رو چي کار کنيم؟

ــ تا روزي که شماليم، همين جا مي مونن.

ــ گ*ن*ا*ه دارن. زير پان!

ــ نه بابا؛ گ*ن*ا*ه ندارن. بدو صبحونه بخوريم که دارم مي ميرم از گشنگي!

صبحونه رو با هم در کمال عشق، البته فقط از طرف ماني، خورديم.

ــ نيلو. من مي خوام برم تو دريا، آب تني.

ــ سرما مي خوري!

ــ نه بابا. هوا هم گرمه، حال ميده! من ميرم دريا، تو هم يه دست لباس و حوله ام رو بيار و بيا!

ماني رفت. به سمت کيف دستيِ ماني رفتم. داشتم دنبال پيراهنش مي گشتم که پاکت سيگاري توجه ام رو جلب کرد. مگه ماني سيگار مي کشيد؟! تا حالا نديده بودم. عصبي شدم.

به لب دريا رفتم. ماني داشت کفش هاش رو در مي آورد که بره تو آب.

ــ ماني؟!

romangram.com | @romangraam