#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_183
ــ بله؟
پاکت سيگار رو نشونش دادم و گفتم:
ــ اين چيه؟!
ماني خنديد و گفت:
ــ سيگار. براي بچه ها جيزه!
ــ من دارم جدي ازت مي پرسم!
ــ خب من هم جدي جواب دادم. باور کن سيگاره!
ــ مي دونم سيگاره! مال کيه؟
ــ از تو کيف کي پيدا کردي؟
ــ از تو کيف تو.
ــ خب مال منه ديگه!
ــ نمي دونستم پزشک ها هم سيگار مي کشن!
ــ وا! مگه ما آدم نيستيم؟
ــ آها! آدم ها سيگار مي کشن؟
ــ نمي کشن؟!
ــ دلم نمي خواد سيگار بکشي؟ فهميدي؟
ــ من فقط تفنني مي کشم.
ــ همه ي اين ها چرته. ديگه هيچ وقت سيگار نکش. باشه؟
ماني حرفي نزد. پاکت رو به سمت دريا پرت کردم.
ــ تو نمياي تو آب؟
ــ نه. من نگاهت مي کنم.
ــ باشه!
ماني خودش رو تو آب انداخت. حوله و لباس هاش رو، رو تخته سنگي گذاشتم و به شنا کردنش نگاه کردم. خيلي دوست داشتني بود. هر وقت مي خواستم تو عشقش غرق بشم، تصوير زيبا و جذاب برديا، تو ذهنم مجسم مي شد. ياد برديا به من اجازه نمي داد با ماني و به فکر ماني باشم! نگاهم رو از ماني گرفتم و به آسمون خيره شدم.
مي خواهمش!
دريغا؛ مي خواهم.
مي خواهمش به تيره، به تنهايي!
مي خوانمش به گريه، به بي تابي.
مي خوانمش به صبر، به شکيبايي...
برديا براي من يه عشق پاک بود. پاک و نافرجام! مطمئن بودم که تو دنيا هيچ کس رو مثل اون نمي تونستم دوست داشته باشم. حتي ماني رو که اين قدر عاشقونه من رو دوست داشت! من فقط ماني رو انتخاب کرده بودم که جلوي ريزش غرورم رو بگيره. از ماني به عنوان يه سد، براي جلوگيري از ريزش کوه غرورم استفاده کردم! اگه ماني رو وارد زندگيم نکرده بودم، الآن هر دو راحت بوديم. من مقصر بودم! با اين که برديا هيچ وقت، هيچ کاري نکرد که دلم رو بهش خوش کنم اما سردي هاش رو بيشتر از عشق بازي هاي ماني دوست داشتم. شايد ديوونه شده بودم اما مطمئن بودم که عشق من، ماني نبود!
تو افکارم غرق بودم که متوجه پاشيده شدن آب به صورتم شدم. به ماني نگاه کردم. دست به کمرم جلوم وايساده بود و مي خنديد. از جا بلند شدم و گفتم:
ــ امروز دو بار خيسم کردي!
ــ آخه ديدم زيادي تو فکر غرقي!
با اخم نگاهش کردم. ماني با خنده بهم نزديک شد و ب*غ*لم کرد. اصلا فرصت هيچ مخالفتي رو بهم نداد. تا به خودم اومدم، ديدم تو ب*غ*لش وسط دريام!
ــ ماني، من از دريا بدم مياد. من رو بذار زمين! مــــــــاني!
romangram.com | @romangraam