#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_181


ــ بريم شام بخوريم؟

ــ بريم که دارم از گشنگي مي ميرم.

ميز رو چيدم.

ــ ماني برنجم چطور شده؟

ــ شکل و شمايلش که عاليه. مزه اش هم خوبه حتما!

کفگيري برنج براش کشيدم. قاشقي خورد. بعد اخم هاش در هم رفت و گفت:

ــ اين غذا است تو درست کردي؟!

وا رفتم. با ناراحتي گفتم:

ــ شوره؟! نمک از دستم در رفت.

ماني بلند خنديد و گفت:

ــ نه بابا! شور نيست. عاليه! لو نده خودت رو!

لجم گرفت. به سينه ي ماني کوبيدم و گفتم:

ــ بدجنس!

ــ ولي عزيزم بايد بيشتر تو خونه ي مامانت مي موندي، تا يه کم بيشتر آموزش ببيني!

نمکدون رو به سمتش پرت کردم و ماني نمکدون رو از تو هوا گرفت و خنديد.

* * *

ماني رو مبل نشست. داشت دکمه هاي پيراهنش رو باز مي کرد. يه جوري شدم.

ــ يه پتو و يه بالش برام بيار، من همين جا مي خوابم.

ــ رو مبل؟! اين جا دو تا اتاق داره.

ــ خيال نداري که من تو يه اتاق بخوابم و تو هم مثل غريبه ها تو اتاق ديگه؟!

ــ نه خب. هر دو با هم مي خوابيم!

ــ اوه؛ اوه! ناپرهيزي مي کني! شجاع شدي؟!

ــ مي خوام بهت ثابت کنم که ازت متنفر نيستم.

دست ماني رو کشيدم و به سمت اتاقي رفتيم. تخت خواب دو نفري! اوف! همه چيز محيا بود انگار!

ماني بهم نگاه کرد. مي خواست بدونه واکنشم چيه؟! خودم رو خونسرد و عادي جلوه دادم و پتو رو از رو تخت کنار زدم.

ماني مي خنديد. حتما تو دلش به اين همه شجاعتم، آفرين مي گفت. به نفعش بود ديگه!

چپ چپ نگاهش کردم. ماني بي خيال رو تخت دراز کشيد و بالشي رو ب*غ*ل کرد.

مي دونستم تا من نخوام، کاري نمي کنه، اما ته دلم خيلي شور مي زد.

رو تخت کنار ماني دراز کشيدم. ماني وقتي استرس رو تو وجودم ديد، پشتش رو بهم کرد و خوابيد. من هم از خدا خواسته، خوابم برد. کنارش خيلي احساس آرامش مي کردم.

* * *

ــ نيلوفري؟ آي دختر صحرا! پاشو بابا؛ چقدر مي خوابي؟!

يکي از چشم هام رو باز کردم. ماني بالاي سرم وايساده بود. خيلي خوابم مي اومد.

ــ چيه ماني؟ چه خبرته اول صبحي؟

ــ اول صبح نيست. داره مي شه ساعت نه. پاشو تنبل!


romangram.com | @romangraam