#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_179
ــ تو چرا اين جوري شدي نيلوفر؟ خيلي افسرده شدي. حس مي کنم ديگه دختر پُر شر و شور گذشته نيستي!
ــ نمي دونم چرا اين جوري شدم!
ــ ناراحت نشيا اما ماني هم اين جوري اذيت مي شه. کار ماني خيلي حساس و سخته، دوست داره وقتي به تو مي رسه، تو بهش دلگرمي بدي و از عشق لبريزش کني! وقتي تو اين طوري سرد برخورد مي کني، اون هم مي شکنه!
ــ اما من تموم تلاشم رو مي کنم تا اون احساس ناراحتي نکنه. سعي مي کنم طوري رفتار کنم که ماني مي خواد!
ــ نيلوفر من نميگم تو داري کوتاهي مي کني يا اون رو درک نمي کني. فقط ميگم از اين دل مردگي خودت رو رها کن. ماني تو رو خيلي دوست داره. من داداشم رو مي شناسم. حاضره جونش رو هم بده بهت اما فقط تو بخندي و خوشحال باشي. با ماني دوست باش. اون همدم خيلي خوبيه!
ــ باشه. من سعي خودم رو مي کنم.
ــ آي قربون اين خواهر شوهر و زن داداش نازم برم!
ــ از دست زبون تو!
ــ راستي نيلو، عصر داشتيم با نريمان سر بچه ي تو و ماني حرف مي زديم.
ــ بچه؟!
ــ آره ديگه. نريمان مي گفت خدا کنه بچه تون به تو نره، تو زشتي!
ــ مگه دستم به نريمان نرسه. خيلي زبون دراز شده!
ــ آخـــــي. نيلوفر خيلي دوست دارم عمه بشم! اوي! دست به کار شو يه بچه ي ناز و تپل براي داداشم بيار!
ــ اَي! تو رو خدا هستي، مثل اين پيرزن هاي حسرت به دل حرف نزن. بذار حداقل يه ماهي از عقدمون بگذره، بعد براي بدبخت کردنمون نقشه بکش.
ــ راست بگو نيلو. نکنه الآن حامله باشي و داري من رو مسخره ي خودت مي کني؟!
ــ باز چرت گفتي؟! من مثل تو نيستم.
ــ اوي! مگه من چمه؟!
ــ ماني ميگه به نريمان هيچ اعتباري نيست!
ــ مگه دستم به ماني نرسه. نريمانِ من از برگ گل هم پاک تره!
ــ خب پس با اين تعريف هايي که تو داري از نريمان مي کني، ديگه مطمئن شدم که يه کارهايي کردين!
ــ اي بي شـــــــعور. به خدا هيچ کاري نکرديم! حسابت رو مي رسم. بذار بياي تهران!
ــ دست تو به من نمي رسه!
ــ مي بيني! به ماني سلام برسون. مواظب خودتون باشين. خداحافظ.
- حتما. مرسي كه زنگ زدي. خداحافظ عزيزم.
ماهواره رو روشن کردم. داشتم فيلم خارجي مي ديدم. غرق فيلم بودم. صحنه اش خيلي هيجاني و ترسناک بود که يهو در با شدت زيادي باز شد. قلبم داشت مي اومد تو دهنم. جيغ بلندي کشيدم.
ماني چسبيد به ديوار! بيچاره ترسيده بود. رنگ صورتش پريد. بسته هاي ميوه و خرت و پرت ها از دستش افتاد و پخش زمين شد.
ــ نيلوفر تو چرا جيغ مي زني؟!
دستم رو قلبم بود.
ــ آخ قلبم!
ماني به سمت تلويزيون رفت و ماهواره رو خاموش کرد و گفت:
ــ ديدن فيلماي زير هچده ممنوع! وقتي مي ترسي نبايد از اين فيلم ها ببيني بچه! من رو هم ترسوندي!
ــ من بچه نيستم. تو نبايد يه دري بزني؟ يهو در رو باز مي کني، خب من مي ترسم!
ــ عجـــب! پررويي ديگه. چي کارت کنم؟!
ماني ميوه هايي که پخش زمين بود رو جمع کرد و به آشپزخونه برد.
romangram.com | @romangraam