#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_177


ماني به سمت حموم رفت. من هم لباس هام رو عوض کردم. روم نمي شد زياد لباس هاي برهنه پيش ماني بپوشم. تو مهموني ها و جمع هاي فاميلي روم مي شدا؛ اما پيش ماني...

بلوز بنفش رنگ آستين سه ربع با يه شلوارک سفيد کشي، بهترين انتخاب بود! موهام رو هم بالا بستم و به سمت آشپزخونه رفتم. ميز نهار رو چيدم. کالباس رو برش زدم و با گوجه و خيارشور، مرتب رو ميز چيدم. داشتم دلستر روي ميز مي ذاشتم که ماني رسيد.

نيم تنه ي بالاش برهنه بود. يه شلوارک طوسي پوشيده بود. حوله ي سبز رنگش هم رو موهاش بود. بند چرمي و مشکي رنگ گردنبندش که روي پلاکش به صورت لاتين و شکسته اول اسم من حک شده بود، به خوبي نمايان بود. بدن سفيد و خوش استيلش شديد بهم چشمک مي زد. از ديدن ماني به اون وضع سرخ شدم و سرم رو پايين انداختم! جرئت نداشتم به چشم هاي خوش رنگش زل بزنم. ماني رو به روم نشست و گفت:

ــ واسه شام ميرم خريد. بايد يه شام تپل بهت بدم!

سرم همچنان پايين بود. آروم داشتم با غذام بازي مي کردم.

ــ نيلوفري؟!

ــ بله؟

ــ چرا غذا نمي خوري؟

ــ نه؛ مي خورم!

به زور لقمه اي تو دهنم جا دادم. زير نگاه هاي ماني و اون بدن برهنش خيلي معذب بودم! اصلا راحت نبودم.

ــ نگاهم کن ببينم!

بدنم يخ کرد. قلبم تند تند مي زد. بايد به اعصابم مسلط مي شدم. سرم رو بالا بردم و به چشم هاش زل زدم. بدون عينک، بيشتر جذابيت چشم هاش معلوم بود.

لبخند شيطنت آميزي زد و گفت:

ــ فکر کردم بايد چادر سرم کنم!

از حرفش خنده ام گرفت.

ــ بايد ياد بگيري که من حالا ديگه شوهرتم و با هر پسري که تو زندگيت بوده متفاوتم! از خجالت کشيدنت سر درنميارم! من که الآن بي خطرم! البته فعلا.

لبخند رو لب هاي ماني بود. از بحث پيش اومده اصلا راضي نبودم. من سکوت کردم و ماني هم ديگه بحث رو ادامه نداد. بعد از اين که غذاش تموم شد، بلند شد و از آشپزخونه خارج شد. دوست داشتم خودم رو تو آشپزخونه سرگرم کنم و به هال نرم! اما وقتي کارهام تموم شد، مجبور بودم برم!

ماني همون طور بدون لباس با موهاي خيس رو مبل دراز کشيده بود و چشم هاش رو بسته بود. از تو يکي از اتاق خواب ها يه پتو آوردم و کشيدم روش. وقتي خواب بود، مثل بچه ها معصوم و ناز مي شد. نمي دونم چرا يه حسي من رو به سمتش مي کشوند. کنار مبل رو زمين نشستم و سرم رو رو سينه ي عريانش که تا چند دقيقه پيش، از شدت خجالت حتي نتونستم نگاهش کنم، گذاشتم! حس خوبي بود. خيلي خوب! نمي دونستم چرا با اين که عاشقش نبودم، اما به سمتش کشيده مي شدم!

تو خلسه ي شيريني فرو رفته بودم که صداي مزاحم گوشيِ ماني به گوشم رسيد. سرم رو از روي سينه اش برداشتم. داشتم دنبال گوشيش مي گشتم که صداي ماني اومد:

ــ تو جيب کتمه!

به سمت کت ماني که روي مبل کناري افتاده بود، رفتم و گوشيش رو پيدا کردم و گوشي رو به ماني دادم.

آقاي پرور بود. ماني چند دقيقه اي با باباش حرف زد و بعد گوشي رو قطع کرد. ماني گوشي رو رو لبه ي ميز عسلي گذاشت و گفت:

ــ بابا بود. حالت رو پرسيد! نيلوفر نخوابيدي؟

ــ نه.

ــ بيا بخواب کنارم. من که نفهميدم چطوري خوابم برد. خيلي خسته بودم!

اصلا دوست نداشتم پيش ماني بخوابم.

ــ بيا ديگه. چرا وايسادي؟!

خشکم زده بود. پام به زمين چسبيده بود. ماني وقتي مردد بودنم رو ديد، با ناراحتي پتو رو روي خودش کشيد و چشم هاش رو بست. با اين که فهميدم ناراحت شده، اما از اين که پيشنهادش رو تکرار نکرده بود، خوشحال شدم.

از سالن خارج شدم و به سمت دريا رفتم. لباسم رو عوض کردم و يه تاب سبز رنگ پوشيدم.

کم کم خورشيد داشت غروب مي کرد و صحنه ي زيبايي بود. نور طلايي و کم رنگ خورشيد رو آبي دريا، واقعا زيبا بود. صداي موج هاي دريا خيلي آرامش بخش بود. نيم ساعتي به دريا زل زده بودم که متوجه شدم کسي پشت سرم نشسته. به عقب برگشتم. ماني بود! کي اومده بود؟! ماني از کمرم گرفت. من هم سرم رو به سينه اش چسبوندم. بلوز پوشيده بود و ديگه خيلي معذب نبودم.

ــ مي خوام برم خريد. باهام مياي؟

ــ نه ماني. منتظر مي مونم تا تو بري و بياي!

ــ باشه.

ــ ماني؟


romangram.com | @romangraam