#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_176
ــ خب...خب... تا حدودي ازت شناخت دارم ديگه!
ماني دست هام رو گرفت. تنم يخ کرد. نمي دونم چرا تا بدنم رو لمس مي کرد، يه جوري مي شدم! مور مور مي شدم. با دست راستش دست من رو، و با دست چپش فرمون رو گرفته بود. دستم رو روي دنده گذاشته بود و دستش رو رو دست من، و دنده رو عوض مي کرد. حس خوبي بود. تلخ نبود! اتفاقا شيرين هم بود!
سرم رو به صندلي تکيه دادم و يه کم شيشه ي سمت خودم رو پايين کشيدم. نسيم خنکي موهام رو تکون مي داد و حس خوبي رو بهم القا مي کرد. چشم هام رو بستم و چند ساعتي خوابم برد.
با صداي برخورد قطرات بارون با شيشه، بيدار شدم. خيابون خيس بود. ماني متوجه بيدار شدنم شد. لبخندي زد و گفت:
ــ چه عجب! مي دوني چقدر خوابيدي؟ ديگه داريم مي رسيم!
ــ عجب بارونيه!
ــ آره ديگه. شانس ما فصلشه که بباره!
ــ من عاشق بارونم!
ــ آي دختر صحرا! خوب خوابيدي؟!
از اين که اون آهنگ رو دوست داشت و من رو با اين اسم خطاب مي کرد، خوشم مي اومد.
ــ من گشنمه!
ــ بذار برسيم. يه نهار مشتي با دست پخت ماني خان پرور، تحويلت ميدم که حال کني!
ــ قراره بريم هتل؟
ــ نه بابا. آدم بياد شمال و بره هتل؟! ويلاي يکي از رفيق هام خالي بود، اين شد که ازش کليد گرفتم تا با همسرم بريم اون جا. خودش و خانومش چند روز پيش تو ويلاشون بودن!
بالاخره به رشت رسيديم. وارد ويلايي که مال دوست ماني بود شديم. ويلاي تقريبا بزرگي بود. بوته هاي تمشک سر تا سر باغ رو گرفته بود، درخت هاي نارنج، پرتقال! باران قطع شده بود اما هنوز هم جاده ها خيس بود و بوي خاک، کل ويلا رو گرفته بود.
وارد سالن شديم. خيلي تکميل و شيک بود. مبلمان قرمز رنگي به صورت ال چيده شده بود! ماهواره و ويترين ويسکي، تو ديدم بود! ماني روي مبل لم داد و گفت:
ــ واي! حسابي خسته ام! هيچي مثل رانندگي من رو خسته نمي کنه!
ــ برات آب بيارم؟
ــ مرسي.
به سمت آشپزخونه رفتم. وسايل شيکي داشت. معلوم بود رفيق ماني از اون مايه دارها است!
در يخچال سايد باي سايدش رو باز کردم. پر از خوراکي و نوشابه و دلسترهاي رنگارنگ بود.
ــ ماني؟
ــ بله؟
ــ دوستت خبر داشته ما ميايم اين جا؟
ــ چطور؟
ــ آخه يخچال پره!
ــ گفتم که خودش و خانومش چند روزي شمال بودن. تازه اين جا يه باغبون داره که وظيفه داره يخچال رو هميشه پر کنه تا وقتي کسي مياد، بي غذا نَمونه!
ــ چه دوست ولخرجي!
يه قوطي دلستر براي ماني آوردم. ماني داشت شيشه ي عينکش رو پاک مي کرد.
ــ ماني؟
ــ هــــوم؟
ــ نهار چي کار کنيم؟
ــ هر چي تو يخچال هست رو بيار بخوريم. براي شام ميرم بازار، ماهي مي خرم.
ــ باشه!
ــ تا تو نهار رو رديف کني، من ميرم يه دوش مي گيرم و ميام!
romangram.com | @romangraam