#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_174

از صداش معلوم بود عصبيه و بايد خودم رو براي يه دعواي حسابي آماده کنم!

مامان ليوان چاي رو جلوم رو ميز غذاخوري گذاشت و صداش رو آروم کرد و گفت:

ــ بچه که نيستي! چقدر نصيحت بشنوي آخه؟!

ــ باز چي شده؟

ــ چي مي خواستي بشه؟ اون شوهر بيچاره ات از يه هفته قبل تدارکات اين سفر رو چيده بود! مي خواسته توي بي ذوق رو غافلگير کنه! با کلي ذوق و شوق مرخصي گرفت تا بياد تو رو ببره شمال. نيلوفر خيلي قدر نشناسي!

ــ اِ؟! چي شد وقتي نوشين مي خواست بمونه تهران پيش حميد، بهش گفتين ما آبرو داريم و فلان و بهمان، اما تا ماني گفته که مي خواد من رو چند روزي ببره شمال، دو دستي دارين من رو تقديمش مي کنين؟!

ــ اين قدر زبون دراز و حاظر جواب نباش. ماني رو همه مي شناسن؛ با خونواده اش هم کاملا آشناييم! من از بابت ماني خيالم راحته! بعد از اين که صبحونه ات رو خوردي، ميري حاضر مي شي!

از لحن آمرانه ي مامان خيلي حرصم گرفته بود. در حالي که داشتم با لقمه ي کره، مربام بازي مي کردم، گفتم:

ــ شما نمي تونين من رو به کاري مجبور کنين!

ــ گوش هات رو وا کن نيلوفر! حتي اگه شده با زور و اجبار بفرستمت. مطمئن باش مي فرستمت!

ــ يعني من کشکم؟! هيچ اختياري ندارم؟

ــ چون بچه اي، نه نداري!

ماني سر رسيد. انگار متوجه حرف هاي ما شده بود. با ناراحتي رو به مامان گفت:

ــ مامان با من کاري ندارين؟

ــ کجا ماني جان؟ صبر کن الآن نيلوفر هم باهات مياد.

ماني پوزخندي زد و گفت:

ــ نه. ايشون خونه رو به من ترجيح ميدن. خداحافظ!

ماني از آشپزخونه خارج شد. مامان گفت:

ــ برو دنبالش! زود!

حوصله ي اخم و تَخم هاي مامان رو نداشتم. به سمت حياط رفتم. ماني داشت بند کفش هاش رو مي بست.

ــ ماني! صبر کن حاضر بشم!

ــ لازم نکرده تو بياي!

ماني با عصبانيت رفت و در رو محکم بست. اَه! لعنتي!

مامان سر رسيد.

ــ برو لباس هات رو جمع کن و برو خونه ي آقاي پرور. اون مرخصي گرفته و سرکار نميره!

ــ مامان گير دادينا! اون الآن عصبيه. افتاده رو دنده ي لج! مطمئنم نميره شمال!

ــ حرف گوش کن دختر! يه کم نازش رو بکشي، راضي مي شه. اين چيزها رو بايد بهت آموزش بدم!

به ناچار يه ساک دستي کوچيکي برداشتم و وسايل مورد نيازم رو جمع کردم! از اين که مامان ابن قدر هواي ماني رو داشت، لجم گرفته بود! از مامان خداحافظي کردم و با دلخوري سوار ماشيني شدم و به سمت خونه ي آقاي پرور رفتم. گاهي حس مي کردم چقدر جاي مامان رو تنگ کردم که مي ترسه بمونم رو دستش؟!

به خونه ي آقاي پرور رسيدم. بعد از چند دقيفه هستي در رو برام باز کرد. داخل شدم. هستي با ديدنم گفت:

ــ سلام. نيلوفر تويي؟ خوبي؟

ــ سلام. آره خوبم! ماني کو؟

ــ رفت تو اتاقش. خيلي عصبي بود. چيزي شده؟ قرار بود بياد دنبالت برين شمال.

جواب هستي رو ندادم. به سمت اتاق ماني رفتم. در زدم. بعد از چند دقيقه صداي خسته و ناراحت ماني، بهم اجازه ي ورود داد.

در رو باز کردم. ساک دستيم رو گوشه ي اتاقش گذاشتم. ماني رو تختش دراز کشيده بود و دست هاش رو به حالت قائم رو پيشونيش گذاشته بود و به سقف نگاه مي کرد.

ــ ماني؟!

romangram.com | @romangraam