#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_173


ــ هستي تو اين کار رو بکن. هر چي باشه، رفيق صميميشي!

ــ نه ماني. تو بگي بهتره! نيلوفر دختر عاقليه. درکت مي کنه. مطمئن باش!

خودم رو به کاري مشغول کردم تا نفهمن حرف هاشون رو شنيدم. نمي دونستم موضوع چيه؟ از چي حرف مي زدن؟!

زياد کنجکاوي نکردم. هر چي باشه، بالاخره ماني بهم ميگه!

نوشين تو لباس عروسي خيلي ناز شده بود. هر چند هميشه من و نوشين مي زديم سر و کله هم، اما هر چي بود خواهرم بود و جاي خاليش تو خونه خيلي احساس مي شد. حميد پسر خوبي بود و مطمئن بودم که خواهرم رو خوشبخت مي کنه. البته اگه حميرا مي ذاشت! من هم که کلا قيد درس و دانشگاه رو زده بودم. حالا مي فهميدم هستي بيچاره چي مي کشيده و چرا بعد از عقدش کلا دور علم و دانش رو خط کشيد؟!

دو هفته از ازدواج نوشين مي گذشت. يه روز صبح با صداي اعصاب خرد کن آيفون، از خواب پريدم!

بدنم کوفته بود و بدجور خوابم مي اومد. از رو تختم بلند نشدم. مي دونستم مامان در رو باز مي کنه.

با صداي احوالپرسي ماني و مامان، فهميدم که ماني پشت در بوده! ديگه خواب از سرم پريده بود. رو تختم نشستم. داشتم پتوم رو مرتب مي کردم که در اتاقم زده شد. مطمئن بودم که مانيه!

ــ بفرماييد.

در باز شد. ماني با چهره اي خندان و سر و وضعي مرتب داخل شد!

ــ سلام خانومي! بيدارت کردم؟

ــ سلام. نه بيدار بودم!

لبه ي تختم نشست و دست هام رو گرفت و مجبورم کرد که کنارش بشينم.

زل زد تو چشم هام و گفت:

ــ پاشو خوابالوي من! پاشو حاضر شو، مي خوايم بريم مسافرت!

چشم هام گرد شد.

ــ کجا؟

ــ شمال.

ــ الآن؟!

ماني با شيطنت نگاهم کرد و گفت:

ــ نه. يه نيم ساعت ديگه!

ــ ماني اذيتم نکن. چطور شد يهويي؟!

ــ همچين يهويي هم نبود. به مامانت خبر داده بودم مي خوام يه چند روزي ببرمت شمال!

ــ اِ! پس همه خبر داشتن به جز من. آره؟

دست هام رو از تو دست هاش جدا کردم و اخم کردم.

ــ اخمو نشو کوچولوي من! مي خواستم غافلگيرت کنم! بلند شو وسايل ضروريت رو جمع کن!

ــ من اصلا حوصله ي سفر رو ندارم.

ــ يعني چي اين حرفت؟! ساز مخالف نزن لطفا! زود آماده شو که دير مي شه!

ــ نه. من جايي نميام!

ماني ناراحت شد. با دلخوري گفت:

ــ من به خاطر تو يه دو، سه روزي مرخصي گرفتم تا ببرمت شمال! حالا ميگي نمياي؟ باشه. نيا. مهم نيست!

ماني از جا بلند شد. به سرعت از اتاقم خارج شد و در رو محکم کوبيد. لباس هام رو عوض کردم و به هال رفتم. ماني رو مبل نشسته بود و عصبي بود. نگاهش کردم اما روش رو ازم برگردوند.

صداي مامان اومد:

ــ نيلوفر بيا صبحونه!


romangram.com | @romangraam