#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_172

ــ بفرمايين شربت!

برديا به سيني زل زد. سيني رو، رو ميزي دورتر از برديا گذاشتم و گفتم:

ــ من رو بايد ببخشي. يادم نبود که تو از دست من ش*ر*ا*ب بهشتي هم نوش جان نمي کني!

برديا زل زد تو چشم هام. از چشم هاش خشم مي باريد!

صداي ماني اومد:

ــ به به ببين کي اين جا است! سلام آقا بردياي گل! چه عجب ما شما رو ديديم!

ماني جلو اومد و با برديا صميمانه دست داد. برديا لبخندي زد و گفت:

ــ سلام.

ــ شما کجا بودين؟ خيلي وقته تو جمع فاميل زيارتتون نکرده بودم! مراسم عقد من و نيلوفر هم که تشريف نياوردين.

برديا با لبخندي تصنعي گفت:

ــ خيلي دوست داشتم بيام اما متاسفانه نشد!

حتي جونش در مي اومد يه تبريک خشک و خالي بگه! از دروغ هايي که برديا مي بافت، داشت حالم به هم مي خورد!

بازوي ماني رو گرفتم و بهش لبخند زدم. چشم هاي برديا اندازه ي دو تا بشقاب شد! حقش بود!

اخم هاي برديا درهم رفت. ماني گفت:

ــ بذارين ازتون قول بگيرم که براي مراسم عروسي حتما تشريف بيارين!

ــ قول نميدم اما سعي مي کنم بيام!

رو به ماني گفتم:

ــ به حرف هاي برديا نمي شه زياد اعتماد کرد! اصولا غير قابل پيش بينيه!

برديا غم زده نگاهم کرد. نمي دونم چه مرگم شده بود! اما دوست داشتم تاوان دل شکسته ام رو برديا بده! بايد غرور خرد شده ام رو يه جوري ترميم مي کردم!

صداي هستي اومد:

ــ ماني يه دقيقه بيا!

ماني عذرخواهي کرد و رفت. به برديا نگاه کردم. سرش پايين بود و داشت فکر مي کرد.

خواستم برم که صداي ضعيف و ناراحتش رو شنيدم.

ــ از ناراحت کردنم چي گيرت مياد؟!

برگشتم و زل زدم تو چشم هاش و گفتم:

ــ همون چيزي که گير تو اومد!

ــ از چي حرف مي زني نيلوفر؟ مشکلت با من چيه؟! هان؟ ناراحتيم رو نمي بيني؟

ــ از کدوم ناراحتي حرف مي زني؟

برديا که حس کرد داره خودش رو لو ميده، سريع گفت:

ــ هيچي. راستي دست شوهرت رو محکم تر بگير. دنياست ديگه، شايد دزدينش ازت!

جوابش رو ندادم و ازش دور شدم. دوست نداشتم حرف رو عوض کنه. بايد حرف مي زد. من نياز داشتم حرف هاش رو بشنوم. بايد مي گفت که تو اون دل لعنتيش چي مي گذره؟!

آروم آروم به هستي و ماني نزديک شدم. متوجه حضورم نبودن. صداشون رو مي شنيدم.

ــ ماني بالاخره که چي؟ تا کي مي خواي ازش پنهون کني؟ بالاخره که بايد بدونه! چند روزه خودت رو عذاب ميدي؟! آخرش که چي؟ نيلوفر حق داره زودتر همه چيز رو بفهمه!

ــ هستي مي دونم مخالفت مي کنه. مي دونم! از برخوردش مي ترسم!

ــ بالاخره که بايد بهش بگي!

romangram.com | @romangraam