#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_169


ــ شانس بيار نگيرمت!

از ترس اين که ماني من رو بگيره، تند تند مي دويدم و نفس نفس مي زدم. يه دفعه دنباله ي پيراهنم گير کرد به پام و محکم افتادم تو يه گودال پُر از گِل! اَه؛ لعنتي! لباس هاي سفيدم، کثيف کثيف شده بود. کم مونده بود گريه ام بگيره. اَه!

ماني که تازه بهم رسيده بود، وقتي من رو تو اون وضعيت ديد، نتونست جلوي خودش رو بگيره و بلند زد زير خنده! شکمش رو با دستش گرفته بود و از خنده ريسه مي رفت. لجم گرفت. به جاي اين که کمک کنه بلند بشم، مي خنديد!

با حرص نگاهش کردم. وقتي نگاه هاي تيز و خشنم رو ديد، خنده اش رو قطع کرد. اومد جلو و دستش رو دراز کرد تا کمکم کنه بلند بشم. محلش نذاشتم و خودم از تو گودال بلند شدم. خيلي مسخره شده بودم. به سمت ماشين رفتم.خودم رو تو آينه ي ماشين ديدم. اوه! از اين بدتر نمي شد! صورتم خيلي گِلي و بد شده بود. با دستمال صورتم رو پاک کردم، اما لباس هام خيلي ناجور شده بود.

سوار ماشين شدم. ماني کنارم نشست. بيچاره، ساکت فقط نگاهم مي کرد.

يه لحظه وقتي صورت بق کرده اش رو ديدم، نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و پقي زدم زير خنده!

ماني هم وقتي ديد از دستش ناراحت نيستم، اون هم خنديد.

ــ واي نيلوفر! اگه بدوني چقدر بامزه شده بودي!

ــ اون لحظه دوست داشتم دندون هات رو تو دهنت خرد کنم!

ــ عجب روزي بود امروز! بريم خونه؟

ــ نکنه انتظار داري با اين ريخت و قيافه، باهات بيام بام تهران؟!

ماني خنديد و گفت:

ــ نه. راست ميگي. باشه ميريم خونه عروس گِلي!

ــ اِ! ماني اذيتم نکن! کي نريمان رو تحمل مي کنه؟ اون همه اش منتظرِ اينه كه ازم آتو بگيره!

ــ من پشتتم. خيالت راحت!

به خونه ي آقاي پرور رسيديم. هوا تاريک شده بود. ماني ماشين رو پارک کرد و دکمه ي آيفون رو فشار داد.

صداي پُر انرژي هستي اومد:

ــ به به! باد آمد و بوي عنبر آورد. عروس و دوماد پنج ساعته چطورن؟ بفرمايين تو.

ماني براش از پشت آيفن تصويري، شکلکي درآورد و گفت:

ــ باز کن با مزه!

در باز شد. خودم رو براي مسخره کردن هاي نريمان آماده کردم.

من و ماني وارد پذيرايي شديم و به همه سلام داديم. همه خيره خيره با تعجب نگاهمون مي کردن.

داشت خنده ام مي گرفت.

نريمان گفت:

ــ تشريف برده بودين گِل بازي؟ وا... تا اون جايي که حافظه ي من ياري مي کنه، ما خواهرمون رو ترگل و ورگل تحويل شما داده بوديم. اصلا ببينم نيلوفر، واقعا خودتي؟!

هستي گفت:

ــ چي کار کردي با خودت نيلوفر؟ لباست اولش چه رنگي بود؟ سفيد يا قهوه اي؟

ماني خنديد و گفت:

ــ ديديم لباس سفيد يه کم خز شده، اين بود که با نيلوفر تصميم گرفتيم خاص باشيم!

بهار با خنده گفت:

ــ به به! حسابي هم خاص شدين. آقا ماني شما چرا تغييري نکردين؟!

با خنده گفتم:

ــ ماني همين جوريش هم خاص هست!

نريمان گفت:


romangram.com | @romangraam