#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_168

ــ به زودي مي بيني! عجله نکن.

سرخ شدم. خوب منظورش رو فهميده بودم!

به پارک جنگلي اي که نزديک راهمون بود رفتيم. هوا خيلي خنک و خوب بود.

من و ماني لبه ي حوضي بزرگ نشستيم. مرغابي هاي پر سفيد روي آب شنا مي کردن و خوش بودن.

ماني سنگ ريزه هايي تو حوض مي انداخت و حلقه هايي هم مرکز ايجاد مي شد. ياد فيزيک سال دوم مي افتادم! اَه! از فيزيک متنفر بودم.

از اين که ماني پيشم بود، ته دلم قرص بود! هر چي بود مرد زندگيم و تنها تکيه گاهم بود!

صداي پيامك گوشيم اومد. به صفحه ي گوشيم نگاه کردم. يه پيام از هستي بود:

ــ اوي نيــــلو، شيطوني نکنيا. ما حوصله نداريم عروسيتون رو جلو بندازيما! اون داداشِ من زود گول مي خوره ها!

يه شكلك خنده هم آخرش گذاشته بود.

خنديدم. ماني داشت زير لب آهنگ مي خوند:

ــ آي دختر صحرا... نيلوفر... واي نيلوفر... آي نيلوفر...

ــ ماني؟

ــ جونم؟

ــ ببين هستي چي پيامك داده؟!

پيامك رو به ماني نشون دادم. خنديد و گفت:

ــ اين هستي از اول هم مارمولک بود! دختره ي آب زير کاه. معلوم نيست خودش با نريمان چه ها کردن!

داشتم مي خنديدم که متوجه سکوت و اخم هاي درهم رفته ي ماني شدم.

ــ چرا يهو ساکت شدي؟

به نقطه اي نامعلوم خيره شد و با حسرت گفت:

ــ هستي نمي دونه اين دختر صحرا حتي به زور نگاهم مي کنه!

اصلا دوست نداشتم امروز ماني رو ناراحت ببينم.

ــ اِ ماني! تو چرا اين جوري شدي؟ تو ديگه شوهر مني! نکنه پشيمون شدي؟!

ــ نه؛ بحث پشيموني نيست. يه عمر هم بگذره، من از انتخابم پشيمون نمي شم، اما تو حتي رغبت نمي کني دستم رو بگيري. ازم دوري مي کني. من خر نيستم نيلوفر!

ــ مشکل تو اينه؟! واسه اين اخم هات رو تو هم كردي؟

ــ ببين نيلوفر؛ مشکل من دست گرفتن تو نيست! من يادمه وقتي هستي و نريمان با هم عقد کردن، هستي ميلش به نريمان خيلي زياد شد و حتي سر عقد هم لب هاش رو ب*و*سيد. نميگم عقده ي ب*و*س رو دارم، يا تو رو واسه ارضاي خواسته هاي غريزيم مي خوام. نه. اما خب من هم آدمم و غريزه دارم. تو هم داري. نمي دونم چرا مي خواي به من بفهموني که نسبت بهم احساسي نداري و غريزه اي هم در کار نيست. ببين نيلوفر شايد کارم درست نيست که تو رو با هستي مقايسه مي کنم اما دوست ندارم بهم بي تفاوت باشي!

حق با ماني بود. تا حالا فقط يه بار ماني دستم رو گرفته بود. هيچي بين ما نبود. من خودم رو سهم ماني نمي دونستم. واسه همين ازش دوري مي کردم. شايد هنوز هم به برگشتن برديا اميدوار بودم! چه خيال خامي!

به خاطر اين که ازم دلخور نباشه بازوش رو گرفتم و گفتم:

ــ تو اشتباه مي کني. البته مي دونم بي تقصير هم نبودم. ببخشيد!

ماني آروم شده بود. لبخندي زد. گفتم:

ــ آ! ببين لبخند چقدر خوبه؟!

ماني گونه ام رو آروم کشيد و گفت:

ــ اين زبون رو هم نداشتي که ديگه هيچي!

خم شدم و دستم رو تو آب حوض فرو کردم و يه مشت آب ريختم تو صورتش!

ماني که شوکه شده بود، بهم زل زده بود.

منم تند مي دوييدم. ماني هم دنبالم مي اومد و با خنده تهديدم مي کرد:

romangram.com | @romangraam