#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_166

به محضر رسيديم. ماني در ماشين رو برام باز کرد و من با آرامش پياده شدم. دسته گلي رو که ماني خريده بود رو تو دستم گرفتم. وارد محضر شديم. يه سفره عقد خوشگل، با حرير خوش رنگي انداخته شده بود. همه چيش کامل بود. آينه شمعداني نقره اي رنگ رو به روي جايگاه عروس و دوماد چيده شده بود.

من و ماني سر جاي مخصوصمون نشستيم. بهار و هستي پارچه اي گلدوزي شده بالاي سرمون گرفتن و بنفشه هم دو تا کله قند که به شکل عروس و دوماد بود رو بالاي سرمون مشغول ساييدن شد.

آقاي پرور حلقه هاي ستمون رو داخل صدفي که مخصوص حلقه ها بود، گذاشت.

قرآن رو به دستم گرفتم و بازش کردم. خيلي استرس داشتم. امروز ديگه رسما و شرعا مال ماني مي شدم. ديگه برديا تموم مي شد. بغض راه گلوم رو بست. چقدر تلخ بود!

تا عاقد با آرامشي که حرصم رو در مي آورد، خطبه رو خوند، من هزار بار مردم و زنده شدم.

بالاخره بعد از سه بار، "بله" رو گفتم. همه دست زدن. بعد از اين که ماني هم "بله" رو گفت، حلقه ها رد و بدل شد و همه اومدن جلو و صورتم رو ب*و*سيدن و بهم تبريک گفتن. بعد هم که مراسم خسته کننده ي امضا زدن!

بعد از امضا زدن، ماني سرويس زيبا و ظريفي رو بهم هديه داد. آقاي پرور هم يه نيم ست طلا سفيد بهم داد.

هديه ها خيلي زياد بود. مراسم کم کم تموم شد. تينا به من و ماني نزديک شد.

ــ عمو ماني؟

ماني دست هاي کوچولو و سفيد تينا رو گرفت و گفت:

ــ جون عمو؟!

ــ به من عسل ميدي؟!

خنديدم و گفتم:

ــ مگه تو عروس خانوم شدي فسقلي؟!

تينا خودش رو لوس کرد و گفت:

ــ آره ديگه. من هم عروسم ديگه. نگاه كن. لباسم هم سفيده!

ماني گونه ي تينا رو ب*و*سيد و گفت:

ــ بيا بهت بدم عزيزم!

ماني ظرف عسل رو به تينا داد. تينا خوشحال شد و لپ ماني رو ب*و*سيد و رفت.

همه از محضر بيرون اومديم.

آقاي پرور در حالي که داشت در ماشينش رو باز مي کرد، گفت:

ــ ماني جان، تو برو با نيلوفر يه گشتي بزن. شب بياين خونه. بقيه هم امشب شام مهمون من!

نريمان گفت:

ــ به به؛ اين شام خوردن داره ها!

مامان گفت:

ــ نه زحمت نمي ديم بهتون! بياين خونه ي ما. يه چيزي درست مي کنم، دور هم مي خوريم!

هستي گفت:

ــ مامان جونم خونه ي شما يا خونه ي ما چه فرقي داره؟!

نريمان دستي به شونه ي ماني زد و گفت:

ــ ماني جان، خواهرم رو به تو سپردما پسر! نزني اول روزي، ناقصش کنيا. همين جوري هم بهت قالبش کرديم و مخش کلا تعطيله!

دسته گلم رو کوبيدم تو سر نريمان و با حرص گفتم:

ــ صد دفعه گفتم با من شوخي نکن!

بهار گفت:

ــ اي بابا نريمان! امروز رو ديگه به نيلوفر تخفيف بده و اذيتش نکن. ناسلامتي امروز بهترين روزشه ها!

بهترين روزمه!؟! پس چرا خوشحال نبودم؟!

romangram.com | @romangraam