#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_165
برديا نيومده بود. بهونه تراشي کرده بود. بهتر که نبود. شايد اگه مي ديدمش، نمي تونستم سر سفره عقد راحت "بله" رو بگم و اون وقت خيلي بد مي شد.
تينا بهم نزديک شد.
ــ خاله نيلوفر عروس شدي؟
خم شدم و لپ هاي تپلش رو آروم کشيدم و گفتم:
ــ آره ديگه! بهم نمياد؟
تينا در حالي که داشت با دنباله ي پيراهنم بازي مي کرد، گفت:
ــ پس چرا تاج نداري؟ تازه لباس عروس هم نپوشيدي!
از اين همه شيطنت و باهوشيِ تينا ذوق کردم. لپش رو ب*و*سيدم و گفتم:
ــ خب عسل خاله! من هم يه جور عروسم ديگه!
نريمان گفت:
ــ چه عجب، اين عروس خانم يه لبخند تحويلمون داد!
گفتم:
ــ بَده نخواستم داداشم حسرت به دل بمونه؟
نريمان که از جوابم لجش گرفته بود، زير لب گفت:
ــ زبون دراز!
حقش بود. خيلي داشت خوشمزگي مي کرد. بايد جلوش رو مي گرفتم.
نريمان به ساعتش نگاه کرد وگفت:
ــ پس دوماد کو؟ نکنه فهميده چه کلاه گشادي سرش رفته و زده به چاک؟!
چپ چپ به نريمان نگاه کردم. هستي گفت:
ــ تو راهه! داره مياد.
مامان گفت:
ــ نريمان! اين قدر نيلوفر رو اذيت نکن. دخترم مگه چشه؟ دختر به اين ماهي و خوشگلي!
بعد از چند دقيقه ماني هم اومد. خيلي خيلي خوشگل شده بود. تو کت سفيد رنگ، شبيه شاهزاده ي سوار بر اسب سفيد شده بود! از اين که نيم ساعت دير کرده بود، از دستش ناراحت بودم.
سوار ماشينش شدم. بقيه هم سوار ماشين هاشون شدن تا بريم محضر.
ماني پاش رو روي پدال گاز گذاشت. به من نگاه کرد و گفت:
ــ خب! خانوميِ ما چطوره؟! خيلي خوشگل شديا!
سرم رو به حالت قهر به سمت پنجره برگردوندم.
ــ خانومي قهر کردي؟!
ــ يه ساعته همه رو علاف خودت کردي. که چي بشه؟ کجا بودي؟
ــ به خدا بيمارستان بودم. با هزار تا مکافات تونستم بيام.
ــ تو روز عقدت هم نمي خواي بي خيال اون بيمارستانت بشي؟! يعني کارت مهم تر از منه؟
ــ نه، قربونت برم. من کي همچين حرفي زدم؟ ببخشيد. نيلوفر باور کن نمي خواستم حداقل امروز، دلخورت کنم! قهر نکن ديگه. بابا ناسلامتي امروز بهترين روزمونه ها. نيلوفري؟!
دلم براش سوخت. دوست نداشتم امروز رو به تلخي ياد کنه. لبخندي زدم.
ــ آ باريکلا عروس خانوم خوشگل!
romangram.com | @romangraam