#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_164

دوست داشتم تاوان غرور و دلي رو که برديا شکوند رو ازش بگيرم.

به سمت ماني رفتم و با صداي بلندي گفتم:

ــ سلام عزيزم. خسته نباشي!

ماني اگر چه چشم هاش از تعجب، اندازه ي دو تا بشقاب شده بود، اما لبخندي زد و گفت:

ــ سلام. مرسي خانومي!

از روزي که حلقه انداخته بود دستم تا حالا، يه بار هم با اين لحن باهاش حرف نزده بودم! اما دوست داشتم حرص برديا رو دربيارم. دوست داشتم بفهمه که بدون اون هم خوشبختم و از ماني و زندگيم راضيم! دوست داشتم فکر کنه که غرورم سر جاشه و هيچ وقت دوستش نداشتم. ماني با بقيه هم سلام و احوالپرسي کرد. شونه هام رو محکم گرفت و به خودش چسبوند. با اين که از اين کارهاش خوشم نمي اومد اما چون قصد داشتم برديا رو آتيش بزنم، سکوت کردم و زورکي يه لبخند گوشه ي لبم جا دادم. برديا براي سلام و احوالپرسي با ماني، جلو نيومد. تو تاريکي گوشه ي باغ نشسته بود و دود سيگارش رو من تو هوا مي ديدم.

هستي گفت:

ــ بريم ديگه. دير شد. من هم خيلي خوابم مياد.

بنفشه رو ب*و*سيدم و بهش تبريک گفتم. سوار ماشين ماني شدم. ماني با خوشحالي از همه خداحافظي کرد و پشت رل نشست. بعد از چند دقيقه ماشين حرکت کرد و چهره ي برديا به طور کامل پنهان شد.

ــ نيلوفر؟

ــ بله؟

ــ برديا نبود؟ نديدمش!

سعي کردم خونسرد جواب بدم:

ــ چرا؛ بود، اما من هم زياد نديدمش. تو باغ بود! داشت کمک مي کرد صندلي ها رو جمع کنن!

ــ اگه موافق باشي آخر اين هفته يه عقد کوچولو بگيريم و رسما مال هم بشيم.

ــ به اين زودي؟

ــ چه فرقي مي کنه؟ بالاخره که بايد عقد کنيم. دوست دارم قبل از عروسيِ نوشين ما عقد کرده باشم! يه عقد مختصر و ساده تو محضر. باشه؟ نمي خوام زياد بريز و بپاش باشه. ايشاا... براي عروسي غوغا مي کنيم!

به نظر من که زود بود. من حتي به انتخاب ماني هم مردد بودم!

ــ نيلوفر، نمي خواي چيزي بگي؟

چي بايد مي گفتم؟ اگه موافقت مي کردم که حرف دلم نبود و اگر هم که مخالفت مي کردم، حوصله ي اخم هاي ماني و مامان رو نداشتم. آروم گفتم:

ــ هر طور دوست داري!

انگار حرفم خوشحالش کرد، چون لبخندي زد و گفت:

ــ بابا دلش واست تنگ شده! هي ميگه ماني عروسم رو بيار، دلمون براش يه ذره شده! من هم بهش گفتم بابا جون شما چه توقعايي دارينا. خود من با هزار جور بهونه و زبون بازي مي برمش بيرون!

ماني خنديد. گفتم:

ــ ايشاا...ميام. وقت زياده!

ــ فردا به بابا ميگم با مامانت در مورد عقد صحبت کنه!

حرفي نزدم. ماني زل زد تو چشم هام و گفت:

ــ خسته اي؟

ــ آره خيلي!

ــ از چشم هات معلومه! الآن تند ميرم تا زود برسيم.

ــ اِ! نمي خوام برم اون دنياها!

ماني خنديد.

** *

خودم رو تو آينه ي قدي اتاقم نگاه کردم. با اين که لباسم خيلي ساده بود، اما اندامم رو خيلي خوب جلوه مي داد. يه پيراهن بلند و سفيد رنگ با آستين سه ربع! شال سفيدي هم رو سرم بود. آرايش مليح و دخترونه اي هم کرده بودم. خودم موافق مراسم عقد ساده بودم. حوصله ي بريز و بپاش رو اصلا نداشتم.

يه هفته اي از عروسيِ بنفشه گذشته بود. شال حرير سفيد رنگ رو روي موهام انداختم و به سمت پله ها رفتم.

romangram.com | @romangraam