#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_163


گفتم:

ــ امشب اصلا حوصله ي خوشمزگي هات رو ندارم آقا داداش!

نريمان پوزخندي زد. بنفشه و فرزام بهمون نزديک شدن. بنفشه خودش رو تو ب*غ*لم انداخت.

ــ ماه شدي بنفشه جونم. خوشبخت بشي عزيزم.

ــ واي مرسي نيلو جونم. ايشاا... قسمت خودت بشه!

فرزام پسر خيلي خوب و آقايي بود. خاله حق داشت تا اين حد به فرزام بنازه و قربون صدقه اش بره!

ساعت از يازده شب هم گذشته بود. باغ کم کم خلوت شد.

صداي زنگ گوشيم اومد. اسم ماني رو صفحه ي گوشيم نمايان شد.

هستي با شيطنت نگاهي به صفحه ي گوشيم انداخت و گفت:

ــ اوه، اوه آقاي عاشق! طاقتش تموم شده ها.

جواب دادم.

ــ الو. ماني؟

ــ بــَــه ســــلام. خانومي خودم چطوره؟

ــ سلام. مرسي، خوبم. بيمارستاني؟

ــ آره. همين الآن کارم تموم شد. يکي از بچه ها جاي من موند. خيلي خسته ام! همه رفتن؟

ــ آره ديگه. ما هم داريم مي ريم خونه.

ــ وايسا ميام دنبالت.

ــ واسه چي؟ با نريمان ميرم ديگه!

ــ يعني من حق ندارم بيام دنبال نامزدم؟ بابا بي معرفت دلم برات تنگ شده! از صبح نديدمت.

ــ باشه. منتظرتم.

ــ مي بينمت. فعلا!

گوشيم رو قطع کردم. مي دونستم که ماني هر کاري بخواد انجام بده رو انجام ميده! واسه همين مخالفتي نکردم.

مامان سر رسيد و گفت:

ــ بچه ها برين آماده بشين، کم کم بريم خونه!

گفتم:

ــ ماني قراره بياد دنبالم. من منتظرش مي مونم!

مامان گفت:

ــ کي مياد؟

گفتم:

ــ تو راهه! مياد.

لباس هام رو پوشيدم و منتظر ماني شدم. صداي بوق ماشيني اومد. هستي با خوشحالي گفت:

ــ مانيه!

ناخودآگاه چشمم دنبال برديا گشت. گوشه ي تاريکي نشسته بود. برق چشم هاش رو از تو تاريکي به خوبي مي ديدم. نمي دونم چرا حس کردم ناراحته!

ماني از ماشينش پياده شد. خيلي جذاب و خوش تيپ شده بود.


romangram.com | @romangraam