#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_162

بسوزي و هيچ کس، نبينه تنهاييت رو!

خدا واسم بسه! بگو تموم مي شه!

فقط تو مي دوني که تو دلم آتيشه!

بذار تا اشک هام و چشم هاي بيدارم

بگه چرا هر شب سر رو شونه ات مي ذارم!

اين جا ديگه دارم مي پوسم.

تنها، نگو نداري دوستم!

دنيا ديگه واسم تاريکه.

گرمات به گونه هام نزديکه!

خدا بگو با من، هميشه مي موني!

جدا نمي شيم ما، ديگه به اين آسوني!

زندگي دور از تو، اوني که مي خوام نيست.

هيج کي تو اين دنيا، شبيه روياهام نيست.

از آدم ها خسته ام، از همه چي سيرم!

بي تو همين روزها، از غصه ها مي ميرم.

سختيِ دردهام رو فقط تو مي فهمي!

که من رو هر لحظه مي کُشه با بي رحمي!

اين جا ديگه دارم مي پوسم.

تنها، نگو نداري دوستم!

دنيا ديگه واسم تاريکه.

گرمات به گونه هام نزديکه!

فصل چهاردهم

لا به لاي درخت ها پر از ريسه هاي خوشگل و رنگارنگ بود. از هر چي عروسي بود، متنفر شده بودم!

صداي آهنگ، کر کننده بود! بغض تلخ و سختي، تو گلوم بود و داشت خفه ام مي کرد! روي صندلي، دور از همه نشستم. حوصله ي کسي رو نداشتم. بوي اسفند همه جا رو پر کرده بود. نريمان کت و شلوار خوش دوختي به تن کرده بود. داشت مسخره بازي در مي آورد و هماهنگ با آهنگ مي ر*ق*صيد. هستي هم عاشقونه براش دست مي زد و براش ب*و*س پرت مي کرد. ايـــــش! همه خوشحال بودن جز من!

صداي خنده هاي بي غل و غش پارسا و حميد بيشتر من رو ناراحت مي کرد. از هر چي شادي تو دنيا بود، هم متنفر بودم! چشم هام ناخودآگاه بين جمعيت هراسان مي چرخيد. منتظر يه نفر بود! مي دونستم کي! اما حتي جرئت نداشتم اسمش رو به زبون بيارم! اول مراسم، کنار نريمان ديده بودمش اما ديگه هر چي گشتم، نبود! به خودم نهيب زدم که ديگه هيچ وقت نبايد بهش فکر کنم و برام تموم شده است! چقدر تلخ بود! چقدر گذشت تا تونستم قبول کنم؟! فقط خوب يادمه که عروسيِ بنفشه هم يه ماهي به خاطر مسائل خونوادگي عقب افتاده بود و من تو اين يه ماه... واي چي کشيدم!

دوباره ياد اون شنبه ي لعنتي افتادم. وقتي به ماني گفتم جوابم مثبته، سر از پا نمي شناخت. مثل پسر بچه ها شادي مي کرد. نمي دونستم کارم درسته يا نه! اما قولي بود که به خودم داده بودم!

برديا مال من نبود. خودش هم علنا گفته بود من رو نمي خواد. من نبايد مي ذاشتم اين وسط بلايي به سر غرورم بياد. بايد جلوي خرد شدنش رو مي گرفتم.

دنباله ي نيم متري لباس عروس بنفشه، روي سنگ ريزه هاي کف باغ کشيده مي شد.

نزديک هستي وايسادم.

ــ نيلو کجا بودي؟

ــ همين اطراف بودم.

هستي دستش رو دور بازوم گره زد و گفت:

ــ بابا جايي نرو ديگه. مي خواي من رو بدبخت کني؟! ماني نامزد خوشگلش رو سپرده به من، تا يه وقت حسودها چشمش نزنن!

لبخند کم رنگي زدم. نريمان که حرف هامون رو شنيده بود، گفت:

ــ کاش ماني شيفت نبود، يه کم با هم سر به سر اين نيلوفر بدعنق مي ذاشتيم و مي خنديديما!

romangram.com | @romangraam