#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_161


ــ اوه! پس زياد وقت نداري!

سکوت کردم.

ــ واسه هر کسي سال خوبي نباشه، قطعا واسه تو خيلي خوب شروع شده!

ــ به خاطر ماني ميگي؟!

ــ آره ديگه!

ــ ماني مرد روياهاي من نيست!

ــ قرار نيست تو با مرد روياهات ازدواج کني! همين که اين قدر نکات خوب و مثبت داره کافيه!

ــ برديا من... راستش...

ــ ببين نيلوفر! نمي دونم نظرت در مورد ماني چيه و قراره فردا شب بهش چي جواب بدي؛ اما از مامان و بقيه شنيدم که همچين بي ميل هم نيستي. البته حق هم داري. ماني خيلي ويژگي هاي مثبتي داره. همين که جرئتش رو نشون داده و اومده جلو، خودش خيليه! ماني پسر خوبيه! خيلي هم دوستت داره. من مطمئنم باهاش خوشبختي!

ــ چرا اين قدر قاطعانه در مورد خوشبخت شدنم حرف مي زني؟!

ــ چون يقين دارم کنارش به آرامشي که دنبالشي، مي رسي!

نمي دونستم بايد چي کار کنم. منظور برديا چي بود؟ داشت من رو پس مي زد؟ بايد امشب مي فهميدم چشه؟!

ــ تو قصد ازدواج نداري؟ يعني منظورم اينه كه به ازدواج فکر نمي کني؟!

برديا با تعجب زل زد تو چشم هام. يه چيزي تو چشم هاش بود که برام تازگي داشت!

ــ خيلي وقته قيدش رو زدم!

ــ چرا؟

ــ من به درد ازدواج با هيچ کس نمي خورم! هيچ قدرتي ندارم. حتي ابراز علاقه!

جدي زل زد تو چشم هام و گفت:

ــ خودت رو حروم من نکن نيلوفر! فقط عمرت رو هدر ميدي وگرنه به هيچي نمي رسي. به هيچي! من نه حالا و نه هيچ وقت ديگه نمي خوام شوهر کسي باشم؛ حتي تو!

نفسم بند اومد. عرق سردي رو پيشونيم نشست. باور حرف هايي که براي اولين بار رک از زبونش مي شنيدم، برام مثل زهر تلخ بود! خيلي هم تلخ بود. فکر کردم اشتباه شنيدم، خواستم سوالي بپرسم که برديا فرصت هر سوالي رو ازم گرفت و بلند شد و رفت.

برديا مي دونست دوستش دارم؟! صداي خرد شدن شخصيت و غرورم رو شنيدم! از اين که اين جوري و به اين حقارت فهميده بودم که تو زندگيِ برديا هيچ جايي ندارم خرد شدم. تموم احساسم، تموم غرورم پودر شد!

صداي سرد برديا هنوز هم تو گوشم بود "خودت رو حروم من نکن نيلوفر. من نه حالا و نه هيچ وقت ديگه نمي خوام شوهر کسي باشم؛ حتي تو!"

چقدر دير فهميدم که برديا دوستم نداره. کاش هيچ وقت عاشق اين آدم مغرور و از خود راضي نمي شدم. کاش هيچ وقت امشب نمي اومد. کاش!

بغض سختي گلوم رو گرفته بود. حالت تهوع هم ول کنم نبود.

به سمت دستشويي رفتم. شير آب رو تا آخر باز کردم تا صداي هق هق گريه هام بيرون نره!

از ته دل گريه کردم. به خاطر همه روزهايي که عاشق چنين آدم مغروري بودم. به خاطر شرمم از دلم.

چند مشت آب سرد به صورتم زدم. خوشبختانه صورتم سرخ نمي شد و هيچ اثري از گريه کردنم، نبود. به جمع برگشتم. برديا رو تو جمع نديدم. برام هم مهم نبود! دوست نداشتم دوباره ببينمش و زير نگاه هاش دوباره خرد بشم!

برديا هم تا آخر شب يا رو تراس سيگار مي کشيد، يا پيش نريمان نشسته بود.

وقتي براي بدرقه ي مهمون ها تا دم در حياط رفتم، يه حرف که تو دلم سنگيني مي کرد و اگه نمي گفتم از غصه دق مي کردم رو به برديا گفتم. کسي حواسش به ما نبود. هر چي خشم و بغض و حسرت تو دلم بود رو تو صدام جمع کردم و گفتم:

ــ ازت حالم به هم مي خوره! از غرور مسخره ات، از اين همه حس از خود متشکريت! من با ماني ازدواج مي کنم تا بهت ثابت کنم چقدر ازت بدم مياد!

بعد دوان دوان به سمت اتاقم رفتم. آتيش گرفته بودم. درونم داشت از حسرت مي سوخت. فکر مي کردم اگه اين حرف رو به برديا بزنم، آروم مي شم اما بيشتر داغون شدم. خيلي شب بدي بود. دوست نداشتم فردا زنده باشم. تازه فهميده بودم چقدر زندگيم بدون برديا پوچ و بي هدفه!

آخ که چقدر سخته حس کنم اين جايي

اما نبينم جز يه عالمه تنهايي!

آخ که چقدر تلخه رها شدن بي تو!


romangram.com | @romangraam