#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_160
خاله پري گفت:
ــ هر چي قسمت باشه!
نوشين گفت:
ــ بهار تو چي؟ عروسيتون کي قراره برگزار بشه؟
بهار گفت:
ــ واا... فعلا که تو و بنفشه زرنگ بازي درآوردين و دارين زودتر صاحب لباس عروس مي شين! من که فعلا مثل هستي هستم. حالا حالاها در خدمتتونم!
مامان گفت:
ــ ايشاا... عروسيِ هستي و نريمان مي مونه واسه تابستون! ماشاا... همه دارن با هم ازدواج مي کنن، آدم بايد آمادگيش رو داشته باشه، تا مراسم آبرومندانه برگزار بشه.
خاله پري گفت:
ــ آره واا... . ماشاا... همه دختر، پسرهامون دارن به اميد خدا سر و سامون مي گيرن!
فقط من و برديا بوديم که تو بحث ها شرکت نمي کرديم و تو عالم خودمون سير مي کرديم! دوست داشتم با برديا يه جوري حرف بزنم. به همين بهانه کنار بنفشه نشستم. بنفشه بين من و برديا نشسته بود.
رو به بنفشه گفتم:
ــ خب بنفشه تعريف کن ببينم چي کارها کردين؟ خريدهاتون رو انجام دادين؟
بنفشه از اين که خودم رو مايل به شنيدن حرف هاش نشون داده بودم، کلي ذوق کرد و با لحني خوشحال برام حرف زد.
اصلا حواسم به حرف هاش نبود. از گوشه ي شال بنفشه، به صورت برديا نگاه مي کردم. سرش پايين بود و تو افکارش غرق بود. حرف هاي بنفشه تموم شد. ماشاا... اگه مي ذاشتي تا فردا يه ريز حرف مي زد. از فرصت استفاده کردم و رو به برديا گفتم:
ــ چه خبر از بردياي گمشده؟ نيستي! تو آسمون ها بايد دنبالت بگرديم.
برديا سرش رو بالا آورد و به چشم هام زل زد. نگاه هاش تموم وجودم رو مي سوزوند. اصلا طاقت اين نگاه هاش رو نداشتم. دستم رو مشت کردم تا به خودم مسلط بشم. بنفشه حواسش به ما نبود و داشت با نوشين در مورد گراني لباس عروس حرف مي زد. نوشين که از فاصله ي زياد بنفشه از خودش ناراحت بود، بالاخره رودروايسي رو کنار گذاشت و از بنفشه خواست کنارش بشينه تا راحت تر با هم حرف بزنن. بنفشه هم با لبخند پذيرفت و رفت. حالا ديگه من و برديا تنها بوديم و مي تونستيم راحت تر حرف بزنيم!
ــ برديا؟!
ــ بله؟
ــ کجايي؟ شنيدي چي گفتم؟
نگاهش رو ازم گرفت و با آستين کت چرمي قهوه اي رنگش بازي کرد و گفت:
ــ سرم شلوغه!
ــ حتي براي عيد هم نبودي!
ــ فکر مي کردم حضورم واسه کسي چندان اهميتي نداره!
لحنش پُر از ناراحتي و حسرت بود! دوست داشتم فرياد بزنم که بودنت برام مهمه و اگه نباشي، دلم مي گيره! اما مثل هميشه حرفم رو خوردم و گفتم:
ــ بالاخره تو پسر خالمي و نبودنت ناراحت کننده است!
از حرفم پشيمون شدم. برديا دوباره همون پوزخند معروفش رو تحويلم داد. اين يعني اين که خر خودتي!
لعنت بهت نيلوفر! با اين حرف زدنت! جونت در ميره اگه راستش رو بگي؟!
من چرا بگم و غرورم رو خردکنم؟ اون چرا نميگه؟!
ــ جوابت رو به ماني ندادي؟!
قلبم کم مونده بود بياد تو دهنم! اين برديا بود که با بغض در مورد ماني و جواب من حرف مي زد؟!
واي! داشتم از خوشحالي از هوش مي رفتم. جرقه ي خوبي زده بود تا بفهمم حسش در موردم چيه؟!
ــ نه هنوز!
ــ کي قراره بهش جواب بدي؟
ــ فردا شب!
romangram.com | @romangraam