#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_158

ــ همون طور که يه دخترم رو به شما دادم و صد در صد راضيم. حالا هم جسارت کرديم و اومديم خواستگاري براي تک پسرم که چشم راست منه! نمي خوام الکي از ماني تعريف کنم. نه. ظاهر و باطن ماني همينه. نه بيشتر، نه کمتر. از وقتي که کم کم پشت لبش سبز شد، رو پاي خودش وايساد و کاملا م*س*تقل شد. درسش رو ادامه داد و سختي هاي زيادي هم کشيد و آخرش هم که خدا رو شکر پزشک شد و به پاداش زحمت هاش رسيد. ماني اصلا پسر پيچيده و پُر رمز و رازي نيست. اهل خونواده و زن و زندگي هم هست.

با خودم گفتم" خوبه حالا نخواستين ازش تعريف کنين!"

آقاي پرور نگاهي به مامان انداخت و گفت:

ــ اگه اجازه بدين اين دو تا جوون برن گوشه اي حرف بزنن، ما هم در مورد بقيه ي چيزها صحبت کنيم!

مامان لبخندي زد و همين لبخندش يعني باشه، موافقم!

از جا بلند شدم. پاهام چسبيده بود به زمين! اصلا نمي تونستم قدم بردارم. ماني هم که مثل چوب خشک، سر پا ايستاده بود و منتظر بود تا من جلو برم و اون هم دنبالم بياد. نريمان که متوجه ترديد و استرسم شده بود، گفت:

ــ اين خواهر ما يه کم خجالتيه! برو نيلو جون. ما حواسمون هست. مثل شير بالا سرتيم!

جمع از خوشمزگي نريمان غرق خنده شد. لجم گرفته بود. دست هام رو محکم مشت کردم و با حرص به سمت راه پله رفتم. ماني هم آروم و بي سرو صدا مثل جوجه اردک، دنبالم مي اومد. نمي دونستم کجا برم. دوست نداشتم بريم اتاق من، اما خب مي ترسيدم اتاق نوشين کثيف باشه و آبروم بره. با بي ميلي در اتاقم رو باز کردم و ايستادم. به ماني تعارف کردم. ماني لبخندي زد، تشکر کرد و داخل اتاقم شد.

بعد از کند و کاو اتاقم، لبه ي تختم نشست. ايـــش! اصلا دوست نداشتم اون جا بشينه! براي دومين بار بود که حضور يه مرد غريبه رو تو اتاقم حس مي کردم. البته با اين تفاوت که دفعه ي اول برديا بود و دوست نداشتم دقيقه ها بگذرن و حالا ماني بود و خيلي دلم مي خواست زودتر حرف هاش رو بزنه و بره بيرون! همون جوري که وايساده بودم، در اتاقم رو باز گذاشتم و روي صندلي نشستم. حس کردم ماني از اين کارم خيلي ناراحت شده، چون اخم هاش در هم رفت و نگاهش رو به موکت طرح کاج کف اتاقم دوخت. اون که کلا افسرده شده بود و لام تا کام حرف نمي زد؛ من هم که حرفي نداشتم بزنم! خلاصه نفسم رو پر صدا بيرون فرستادم و با کلافگي گفتم:

ــ نمي خواين حرفي بزنين؟!

ماني نگاه مغموم و ناراحتش رو بهم دوخت. ته دلم آتيش گرفت. نمي دونم چرا اين قدر از ناراحتيش مي رنجيدم؟! نمي دونستم چي بگم تا بشه همون ماني قبل!

ماني سکوت رو شکست و گفت:

ــ چرا با من اين کار رو مي کني نيلوفر؟!

بر خلاف هميشه از راحت حرف زدنش، اصلا دلگير نشدم. از اين حرفش دلم گرفت. چقدر دختر سنگدلي شده بودم!

وقتي ديد نمي خوام حرفي بزنم، نفسش رو پِر صدا بيرون فرستاد و در حالي که به يه جاي ديگه نگاه مي کرد، گفت:

ــ من حرف هام رو کم و بيش بهت زدم، اما خب کاملش مي کنم تا جاي هيچ شک و شبهه اي باقي نمونه! نمي خوام از خودم بي جهت تعريف و تمجيد کنم، اما من آدم پايبندي هستم به زن و زندگي. دنبال يه زندگيم که آرام و بدون دعوا باشه. من تو زندگيم فقط دنبال يه چيز بودم. فقط و فقط آرامش! اگه همين برام محيا باشه ديگه بقيه اش مهم نيست. ازت انتظار چنداني ندارم. فقط مي خوام دوستم داشته باشي. فقط همين! هيچ چي مثل پس زدن برام دردناک نيست. با اين که عاشق کارمم اما هيچ وقت کارم رو به زندگيم ترجيح ندادم. از اين آدم ها هم نيستم که شعار ميدن "من با کارم ازدواج کردم!" نه؛ اصلا اين جور آدمي نيستم. حالا نوبت توئه که حرف بزني. من تا حالا هر چي بوده، گفتم!

وقتي حرف هاش تموم شد، به چشم هام م*س*تقيم نگاه کرد. احساس گرماي شديد مي کردم. به سختي لب باز کردم:

ــ من... راستش از خواستگاري شما خيلي هول کردم! انتظارش رو نداشتم همه چيز به اين سرعت انجام بشه. واسه همين يه کم افکارم به هم ريخته است و نمي تونم فعلا تصميم جدي اي بگيرم. يه کم وقت مي خوام. بايد افکارم رو مرتب کنم و بعد به شما و پبشنهادتون فکر کنم. من نياز دارم فکر کنم.

ــ چقدر؟!

ــ چي چقدر؟

ــ چقدر مي خواين فکر کنين؟!

ــ دقيق نمي دونم؛ اما خب خودتون رو بذارين جاي من. الکي که نيست! بحث يه عمر زندگيه.

ــ تا هر وقت دوست داري فکر کن. من منتظر مي مونم، حتي اگه اين انتظار سال ها طول بکشه!

دلم براش سوخت. بيچاره حالا فکر کرده بود چه لعبتي و چه آش دهن سوزيم که حاضر بود سال ها صبر کنه!

خودم هم جوابم رو مي دونستم. فقط دوست داشتم يه کم معطلش کنم، به اميد اين که برديا اقدام کنه! از طرفي هم اصلا جرئت نداشتم بهش جواب منفيم رو م*س*تقيم بدم. کي حريف مامان و نيما مي شد؟!

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

ــ نمي خوام اذيتتون کنم. شنبه جوابم رو ميدم!

از اين که يه روز رو مشخص کرده بودم، ماني خوشحال شد و ديگه هيچ آثاري از اون دلخوري تو صورتش هويدا نبود.

ــ باشه. من مخالفتي ندارم. من شنبه بي صبرانه منتظر جوابت هستم.

سکوت کردم. ماني هم حرفي نزد.

* * *سه روز از خواستگاري رسمي ماني گذشته بود. خودم رو به آب و آتيش زده بودم تا از برديا خبر بگيرم. وقت زيادي نداشتم. بايد تا چند روز ديگه جوابم رو به ماني مي دادم. از بنفشه شنيده بودم که برديا برگشته تهران. همين که شنيدم برگشته خيلي ذوق مرگ شدم. شب جمعه مامان خاله اين ها رو شام دعوت کرد خونه مون!

روزها مثل برق و باد گذشت و به تنها کسي که فکر نکرده بودم، ماني بود! وقتي قرار بود به زودي برديا رو ببينم، چه دليلي داشت به ماني و پيشنهاد مسخره اش فکر کنم؟! خيلي ذوق و شوق براي ديدن برديا داشتم. دلم براي ديدنش له له مي زد. شب جمعه فرا رسيد. از صبحش دلشوره ي عجيبي داشتم. با اين که لبخند رو لب هام بود، اما نمي دونم چرا خوشحال نبودم؟! انگار اتفاق بدي قرار بود بيفته! دلم مثل سير و سرکه مي جوشيد!

بالاخره بعد از کلي جلوي آينه رفتن و کمد رو زير و رو کردن، يه تونيک قرمز با جين مشکي انتخاب کردم! يه شال حرير قرمز رنگ هم رو سرم انداختم. به ظرف شيک ادکلن جديد و گرون قيمتم نگاه کردم. يه دوش جانانه با ادکلنم گرفتم. بوي خيلي خوبي داشت و بهم آرامش و عشق القا مي کرد.

به پذيرايي رفتم. نريمان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

ــ چه عجـــب! ما ديديم اين نيلو تيپ بزنه!

romangram.com | @romangraam