#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_157
يه ديس بزرگ پر از ميوه هاي رنگارنگ رو ميز بزرگ ته پذيرايي بود!
بالاخره دوران برزخ تموم شد و صداي آيفون اومد.
نوشين به من گفت:
ــ نيلو برو تو آشپزخونه. تا صدات نکرديم، نياي داخل پذيراييا!
سرم رو تکون دادم و به آشپزخونه رفتم. حالم به هم مي خورد از اين رسم و رسومات مزخرف و قديمي! چه دليلي داشت مني که ماني رو بارها ديده بودم، حالا مثل دخترهاي سر به زير و با شرم و حيا، قايم بشم تو آشپزخونه تا با اجازه ي ريش سفيدهاي مجلس بيام داخل پذيرايي و چاي تعارف کنم؟ ايـــش! مضحک بود!
از پنجره ي کوچيک آشپزخونه به حياط نگاه کردم! مامان و نيما براي استقبال مهمون ها به حياط رفتن. صداي سلام و احوالپرسي ها بلند شد. از لا به لاي درخت هاي مزاحم، هيکل مردانه ي ماني رو تشخيص دادم. چون تاريک بود زياد رنگ کت و شلوارش رو نمي شد بفهمم، اما خب دسته گلي که دستش بود، گل هاي قرمزش حسابي تو سياهي شب بهم چشمک مي زد. چي مي شد امشب به جاي ماني، برديا مي اومد خواستگاريم؟! از اين فکرم، پوزخندي زدم و رو صندلي نشستم تا احضار بشم!
داشتم تو آشپزخونه دق مي کردم. استرس عجيبي داشتم. صداي خنده هاي بلند نريمان هم به استرسم اضافه مي کرد. صداي نيما اومد:
ــ نيلوفر جان نمي خواي برامون چاي بياري؟
براي اولين بار از نيما متنفر شدم. اَه! بابا به من چه آخه؟ من با اين استرسم کجا بيام؟ هر کي چاي دلش مي خواد، خب بياد براي خودش بريزه ديگه!
نفس عميقي کشيدم تا آروم بشم. استکان هاي کمر باريکي رو که مامان مرتب تو سيني خوشگل نقره اي رنگ چيده بود رو يکي يکي پُر کردم و سيني رو دستم گرفتم.
بازدم عميق خيلي حالم رو بهتر کرد. با قدم هايي سست و لرزان به سمت پذيرايي رفتم. ستون فقراتم خيس از عرق بود. يه لرزش خفيفي تو دست هام بود که باعث مي شد يه کم استکان ها بلرزن.
نمي خواستم آبروريزي کنم. به خودم مسلط شدم. صداي آقاي پرور اومد:
ــ به به! عروس گلم هم اومد.
اي بابا! چرا اين قدر اين کلمه تکرار مي شد؟! اخم هام در هم رفت. نگاه ها روي من بود. همه منتظر بودن يه حرفي بزنم، اما من خيلي سرد و هول هولکي سلام دادم و مثل جت چاي رو به همه تعارف کردم و نزديک نوشين نشستم.
کم کم حرف ها شروع شد و من هم جرئت پيدا کردم که تيپ و ظاهر ماني رو زير ذره بين ببرم!
چشم هاي يشمي رنگش، پشت عينک طبي م*س*تطيل شکلش پنهون بود. موهاش رو خيلي خوشگل با ژل و واکس مو بالا زده بود. يه پيراهن مشکي تنگ و يه کت اسپورت سفيد. اوف! غوغا کرده بود.
دسته گلي رو به روش روي ميز بود. پر از گل هاي رز و ليليوم بود! بند ساعت مچي خوشگل مردونه اش، خيلي جلوه داشت. معلوم بود مارک داره و گرون قيمته! اين ساعت گرون نخره، من بخرم؟! واا..!
نيما حرف مي زد و آقاي پرور هم با دل و جان گوش مي داد، اما معلوم بود ماني خسته شده؛ چون با استکان چايش بازي مي کرد. از حرف هاي بي مزه و لوس و کليشه اي نيما خسته شده بودم. دلم مي خواست از جمع فرار کنم!
چشمم به استکان چاي دست نخورده ي ماني افتاد. بهترين راه همين بود! از جا بلند شدم و به ماني نزديک شدم.
ــ اِ؛ آقا ماني! چاييتون سرد شد که. ميرم عوضش مي کنم براتون!
بدون اين که بذارم ماني حرفي بزنه، استکانش رو برداشتم و در مقابل چشم هاي تحسين برانگيز مامان و نگاه هاي متعجب هستي و نريمان، به آشپزخونه رفتم. حالا بقيه فکر مي کردن چقدر هواي ماني رو دارم که هنوز پنج دقيقه نگذشته، به فکر سرد شدنِ چاييشم! به فکرهايي که مي کردن پوزخندي زدم.
رو صندلي نشستم و غرق فکر بودم که صداي دوباره ي نيما اومد:
ــ نيلوفر کجا موندي؟
لجم گرفته بود. اَه! چه گيري داده بود به من؟!
سريع استکان چاي ماني رو عوض کردم و با آرامشي که از خودم بعيد مي دونستم، وارد پذيرايي شدم.
استکان چاي رو جلوي ماني روي ميز عسلي گذاشتم. ماني لبخند از رو لب هاش محو نمي شد. تو دلش حتما کلي کيف کرده که دختره چقدر عاشقمه که به فکر سرد شدن چاييمه! يه پوزخند به افکار خياليش زدم.
نيما گفت:
ــ خب جناب پرور، نوبتي هم باشه نوبت اين دو تا جوونه! که مشخصه دل تو دلشون نيست!
آقاي پرور سينه اش رو صاف کرد و با متانت خاصي گفت:
ــ چرا که نه! نيما جان همون طور که خودتون هم در جريان هستين، ماني مدت ها بود که به نيلوفر جان علاقه داشت و يه دفعه اي شد که ابراز کرد و من خيلي از اين تصميمش خوشحال شدم. واقعا وصلت دوباره با خانواده ي فهيمي چون شما، افتخار ديگه اي است براي ما!
مامان که از تعريف کردن هاي آقاي پرور کم کم داشت بال در مي آورد، گفت:
ــ نه جناب، اين چه حرفيه؟ باور کنين آرزوي قلبي ماست که نيلوفر عروس خانواده اي به خوبي و بي نظيري شما بشه!
از اين همه تعارف تيکه پاره کردن، خسته شده بودم.
آقاي پرور گفت:
romangram.com | @romangraam